---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1091: بدون عنوان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1091: بدون عنوان

0

اربابِ خاندان لین لگدی زد که لین‌خواستهٔ​ مینگ‌های را به پرواز درآورد و گفت:‌دیدنِ​ «داری از آدمِ اشتباهی طلبِ رحم می‌کنی.»

لین مینگ‌های بی‌درنگ روی پا ایستاد و‌بگو​ به سمتِ تیان یانیو دوید و با صورتی‌نیز​ غرق در اشک و آب‌بینی جلویش زانو زد.

«خواهش می‌کنم! رحم کنید، بانو تیان!‌فقط​ اشتباه کردم! قول می‌دم اگه از‌خانواده‌ت​ جونم بگذرید دیگه هرگز مزاحمتون نشم!»

تیان یانیو با چهره‌ای آرام روی مبل نشسته ماند‌بشمرم​ و در سکوت به لین مینگ‌های خیره شد که‌شجاعتش​ زانوهایش زمین را می‌بوسید و برای جانش التماس می‌کرد.

این صحنه‌ای بود که بارها‌لبخندی​ در خواب دیده بود، اما‌تصمیمت​ هرگز تصور نمی‌کرد به واقعیت بپیوندد.

با این حال، هرچند دلش می‌خواست او را بکشد، مطمئن‌خانواده‌ت​ نبود تصمیمِ درستی باشد، به‌ویژه که خاندانِ لین ممکن بود‌نگاه​ به خاطرِ مرگِ لین مینگ‌های از خانواده‌اش کینه به دل بگیرند.

سر چرخاند‌یوان​ تا از‌آرامش​ خانواده‌اش مشورت بگیرد.

متأسفانه پدر و مادرش به‌توی​ خاطرِ موقعیتی که در آن بودند،‌بار​ همچنان از ترس خشکشان زده بود.

سپس تیان یانیو نگاهش را به یوان دوخت. یوان با‌تصمیمت​ آرامش لبخندی زد و گفت: «فقط خواستهٔ قلبی‌ت رو بگو. تصمیمت‌صورتش​ هر چی که باشه، من از تو و خانواده‌ت محافظت می‌کنم.»

با دیدنِ آرامشِ‌لبخندی​ چهرهٔ یوان، تیان‌قلبی‌ت​ یانیو نیز آرام گرفت.

تیان یانیو سر تکان داد: «باشه.»‌فقط​ سپس به لین مینگ‌های که صورتش غرق‌محافظت​ در اشک و آب‌بینی بود، نگاه کرد.

«تو سال‌هاست که خاری توی زندگیِ منی و‌نمی‌تونم​ نمی‌تونم بشمرم چند بار خواستم با دستای خودم بکشمت.‌داشتم​ اما نه قدرتش رو داشتم و نه شجاعتش رو.»

نفسِ عمیقی کشید‌دوخت​ و ادامه داد: «اما‌خواستهٔ​ حالا همه‌چیز فرق می‌کنه.»

نورِ سردی در نگاهش‌فقط​ سوسو زد. از جا برخاست‌باشه​ و روبه‌روی لین مینگ‌های ایستاد.

«وقتی سعی کردی با زورگویی تسلیمم کنی، می‌خواستم بکشمت. وقتی با‌باشه​ خانواده‌م درافتادی، می‌خواستم بکشمت. سال‌هاست که می‌خوام شمشیرم رو توی گردنت فرو‌کرد​ کنم و حالا که فرصتش رو دارم، منطقی نیست که ازش بگذرم.»

تیان یانیو شمشیرش‌سال‌هاست​ را از حلقهٔ‌زندگیِ​ فضایی‌اش بیرون آورد.

«هییی!» لین مینگ‌های دوباره به پشت روی‌خواستهٔ​ زمین افتاد و با پا کشیدن روی‌دیدنِ​ زمین، خودش را از تیان یانیو دور کرد.

لین مینگ‌های برای کمک به اربابِ خاندان لین نگاه کرد: «پـ-پدر! واقعاً می‌خوای‌آرامشِ​ بذاری منو بکشه؟! من از نوادگانِ خاندانِ لینم! من پسرتم! باید نجاتم بدی!» اما‌نمی‌تونم​ وقتی دید اربابِ خاندان لین حتی نگاهش هم نمی‌کند، چهره‌اش در هم یخ زد.

در واقع، انگار‌دوخت​ اربابِ خاندان لین عمداً‌خواستهٔ​ او را نادیده می‌گرفت.

با دیدنِ این صحنه، لین‌توی​ مینگ‌های فهمید که سرنوشتش رقم‌چند​ خورده و کارش تمام است.

«خواهش می‌کنم... بانو‌دوخت​ تیان... از این‌فقط​ آدمِ ناچیز بگذ—»

ویژژژ!

تیان یانیو ناگهان قدمِ بلندی به‌فقط​ سمتِ لین مینگ‌های برداشت و شمشیرش‌خانواده‌ت​ را به سوی او فرو برد.

تیغهٔ سردش در گردنِ‌خاری​ مرد فرو رفت و‌نمی‌تونم​ از طرفِ دیگر بیرون زد.

پس از سوراخ کردنِ گردنِ لین مینگ‌های با شمشیر، تیان‌تصمیمت​ یانیو دستش را چرخاند و با یک حرکتِ سریع و‌داد​ قاطع، سرِ لین مینگ‌های را به‌کلی از تن جدا کرد.

لحظه‌ای بعد بدنِ بی‌سرِ لین مینگ‌های روی‌بگو​ زمین افتاد. لین چون‌هوا که نمی‌خواست خونش اتاق‌نیز​ را کثیف کند، زخمِ کشنده را مُهر کرد.

با شنیدنِ صدای افتادنِ سرِ‌لبخندی​ لین مینگهای روی زمین، تیان‌تصمیمت​ سویین از بهت بیرون آمد.

«یانیو... تو...» باورش‌سال‌هاست​ نمی‌شد و از‌زندگیِ​ تلافیِ خاندانِ لین می‌ترسید.

سکوت بارِ‌یوان​ دیگر بر‌آرامش​ اتاق حاکم شد.

مدتی بعد، یوان برخاست و به خاندانِ لین گفت: «ممنون‌خانواده‌ت​ که پای قولی که دادید ایستادید. من الان کلِ این‌نگاه​ قضیه رو حل‌شده می‌دونم و دیگه خاندانِ لین رو مقصر نمی‌دونم.»

لین چون‌هوا در برابرش‌آرامش​ تعظیم کرد: «ما فقط کاری‌بگو​ رو کردیم که بدیهی بود.»

«پس ما دیگه می‌ریم.»‌خاری​ یوان به سمتِ در‌نمی‌تونم​ رفت، اما دمِ در ایستاد.

برگشت و ادامه داد: «فقط جهتِ یادآوری،‌خواستهٔ​ خاندانِ تیان تحتِ محافظتِ منه. هر آسیبی بهشون‌آرامشِ​ برسه، حمله به شخصِ خودم در نظرش می‌گیرم.»

لین چون‌هوا گفت: «لطفاً خیالتون راحت باشه، اربابِ جوان.‌باشه​ خاندانِ لین کاری به کارِ خاندانِ تیان نداره. در‌داد​ واقع، حتی تمامِ خسارت‌هایی رو که بهشون زدیم جبران می‌کنیم.»

تیان شیانزو با لبخندی خشک گفت: «مـ-مشکلی نیست.‌قلبی‌ت​ از پیشنهادتون ممنونیم، اما گذشته‌ها گذشته. بهتره روی‌چهرهٔ​ گذشته تمرکز نکنیم و به راهمون ادامه بدیم.»

پیشنهادِ لین چون‌هوا هرچقدر هم که وسوسه‌انگیز بود، تیان شیانزو می‌خواست هرچه‌خواستم​ زودتر تمامِ روابطش را با خاندانِ لین قطع کند. تا زمانی که‌همه‌چیز​ کسی عمداً در کارشان سنگ‌اندازی نمی‌کرد، در نهایت تمامِ ضررهایشان را جبران می‌کردند.

کمی بعد، یوان و خاندانِ‌لبخندی​ تیان، خاندانِ لین را ترک‌تصمیمت​ کردند و به قلمروِ خود بازگشتند.

لین چون‌هوا رو به وو جیه کرد و گفت: «تو هم هر اتفاقی‌آرامشِ​ رو که امروز اینجا افتاد فراموش می‌کنی. قول می‌دم تا زمانی که دهنت‌منی​ رو بسته نگه داری، خاندانِ لین کاری به کارِ تو یا خانواده‌ت نداشته باشه.»

وو جیه پیش از آنکه‌لبخندی​ از اتاق بیرون بدود، تعظیم‌تصمیمت​ کرد و گفت: «چشم! با اجازه‌تون!»

وقتی تنها شدند، لین چون‌هوا به اربابِ‌منی​ خاندانِ لین گفت: «به خانواده و بقیه‌خودم​ بگو پسرت توی یه حادثه کشته شده.»

اربابِ خاندانِ‌یوان​ لین آهی‌آرامش​ کشید: «می‌دونم.»

«بذار امروز یه درسِ عبرت بشه. وقتی کسی آدمِ آسمان‌های بالایی رو‌دیدنِ​ می‌رنجونه، همین می‌شه. شانس آوردیم که فقط با دو تا جنازه قسر‌توی​ دررفتیم. اگه می‌خواست، می‌تونست کلِ خاندانمون رو از روی زمین محو کنه.»

اربابِ خاندانِ لین‌دوخت​ با صدایی بی‌روح‌فقط​ تکرار کرد: «می‌دونم...»

«بهت کمی وقت می‌دم تا استراحت کنی.‌منی​ چند روزِ دیگه دوباره حرف می‌زنیم.» کمی‌خودم​ بعد، لین چون‌هوا از اتاق ناپدید شد.

اواخرِ آن شب، در حالی که لین چون‌هوا در اتاقش مشغولِ تزکیه بود‌محافظت​ و سعی می‌کرد کلِ ماجرا را فراموش کند، ناگهان حضورِ کسی را مثلِ‌توی​ یک شبح در اتاقش حس کرد که مجبورش کرد دست از تزکیه بکشد.

چشمانش را باز‌لبخندی​ کرد و فریاد‌قلبی‌ت​ زد: «کی اونجاست؟!»

با این‌یوان​ حال، هیچ‌کس‌آرامش​ در اتاق نبود.

یعنی توهم زدم؟‌سال‌هاست​ این را در‌زندگیِ​ دل از خودش پرسید.

لین چون‌هوا چشمانش را بست و کمی بعد تزکیه‌اش را‌تصمیمت​ از سر گرفت، بی‌آنکه از پیکرِ پشتِ سرش خبر داشته‌داد​ باشد؛ پیرمردی که مثلِ یک شبح پشتِ سرش ایستاده بود.

بالاخره پیدات کردم، مرشد... با این فکر، لبخندِ ژرفی بر‌خانواده‌ت​ لبانِ پیرمرد نشست و در همان حال، مخفیانه خاطراتِ لین‌نگاه​ چون‌هوا را بلعید و آن‌ها را از آنِ خود کرد.

ناولها | novelha.net