چپتر 244: یک سیلی محکم
0«مـ... میخواید من رو ازروی فرقه اخراج کنید؟» بزرگ چنگ باصحبت چهرهای ناباور آنجا خشکش زده بود.
«مـ... من بیش از ۵۰ سال به این فرقه خدمت کردم! چطور میتونید برای یه همچینمیان چیزی من رو مثل زباله دور بندازید؟! اگه همونطور که گفتید کارهای من اونقدرها به فرقه آسیبماهی نمیزنه، چرا باید چنین مجازات سنگینی برام ببرید، بزرگِ ارشد دای؟! آخه اون شاگردِ حیاطِ بیرونی کیه؟!»
بزرگ دای با بیخیالی دستش را تکان داد و گفت: «حرفِدعا دیگهای ندارم. اگه میخوای روی تصمیمِ من حرف بزنی، برو باترک رئیسِ فرقه صحبت کن. با این حال، نگو که بهت هشدار ندادم.»
بزرگ دای گفت: «حالا میتونی بری.آخرِ آه، یادت نره قبل از رفتنمیان نشانِ هویتِ شاگردیت رو تحویل بدی.»
«با رئیسِ فرقه صحبت میکنم! با اینکه کارم اشتباهبرو بود، اما حقم چنین مجازاتی نیست!» بزرگ چنگ نشانِمیتونی هویتِ شاگردیاش را روی میز کوبید و بیرون رفت.
بزرگ دای برگشت و به اوبهویژه نگاه کرد: «تو چی، شاگرد وو لائوهو؟هرگز تو هم میخوای روی تصمیمم حرف بزنی؟»
اما وو لائوهو سر تکانآمدنش داد و گفت: «من... من مجازاتمدعا رو میپذیرم. نه، لطفاً مجازاتم کنید.»
پس از وحشتی که امروز تجربه کرده و خجالتی که کشیده بود، وو لائوهو ترجیح میداد یکیبگردد دو سالِ آینده را در حبس بماند، به این امید که تا زمانِ بیرون آمدنش شاگردها اوممنون را از یاد ببرند، بهویژه یوان که دعا میکرد تا آخرِ عمرش دیگر هرگز با او روبهرو نشود.
در این میان، بزرگ چنگروی تالارِ اختلاف را ترک کردرئیسِ تا دنبالِ رئیسِ فرقه بگردد.
یکی از بزرگانِ فرقه پس از اینکه چنگ دربارهٔ لونگآخرِ ییجون از او پرسید، گفت: «همم؟ رئیسِ فرقه؟ الان باید بابگردد بقیهٔ رئیسانِ فرقه تو برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔ اژدها باشه.»
«فهمیدم. ممنون.»
در حالی که بزرگ چنگ راهیِ برج میشد،دیگر شاگردانِ حاضر در برج با شنیدنِ خبرِ مبارزهٔدنبالِ وو لائوهو و یوان، شروع به پچپچ کردند.
«چی؟ وو لائوهو ازمیخوای یه شاگردِ جدید شکستبزنی خورده؟ عمراً باور کنم!»
«حقیقت داره! اگه باور نمیکنی به ردهبندیِ قدرتدعا نگاه کن! شاگردی به اسمِ یوان جاش رومیان گرفته و بقیه رو یه پله فرستاده پایین!»
«چی؟!»
با بالا گرفتنِ هیاهویی کوچکمیکرد در آنجا، خبر سرانجام بهروبهرو گوشِ لونگ ییجون و دیگران رسید.
چی؟ شاگرد یوان با شاگرد وو لائوهو مبارزهبزنی کرده؟ چطور تا بعد از تموم شدنِ مبارزه ازحالا این موضوع خبردار نشدم؟ لونگ ییجون بیدرنگ اخم کرد.
بزرگ شوان و دیگر بزرگانِ ردهبالا مانند بزرگدعا بای و بزرگ شین برگشتند و به لونگمیان ییجون نگاه کردند، چرا که آنها نیز بیخبر بودند.
«وو لائوهو؟ همون ببرِ دیوانهٔ معروف نیست که فقط بعدیوان از ۲ سال موندن تو فرقه به جایگاهِ سوم رسید؟تالارِ یه شاگردِ جدید کسی مثلِ اون رو شکست داده؟ جالبه.»
دیگر رئیسانِ فرقهیوان نیز با شنیدنِآخرِ این خبر کنجکاو شدند.
یکی از آنها حتی تصمیم گرفت ازحرف او بپرسد: «رئیسِ فرقه لونگ، این شاگرد یوانهشدار رو که ببرِ دیوانه رو شکست داده میشناسی؟»
لونگ ییجون سرشاگردها تکان داد: «نه...بهویژه اصلاً خبر ندارم.»
«اگه حتی رئیسِ فرقه هم از وجودِ همچین شاگردِ بااستعدادییوان خبر نداره، حتماً توی فرقه خیلی تازهوارده! هاهاها! معبدِ جوهرِتالارِ اژدها چقدر خوششانسه! انگار یه جواهرِ تراشنخوردهٔ دیگه پیدا کردید!»
مهمانانِ حاضربهویژه با صدایدعا بلند خندیدند.
شما هیچ خبری ندارید...
بزرگِ شوانآمدنش در دل بهببرند حرفشان لبخند زد.
مدتی بعد، بزرگِ چنگ به آنجاشاگردها رسید و با چهرهای غرق درمیکرد عرق به لونگ ییجون نزدیک شد.
بزرگِ چنگ با احترام به لونگآخرِ ییجون تعظیم کرد: «ر-رئیسِ فرقه... این شاگردتالارِ میخواد چند کلمهای با شما حرف بزنه...»
لونگ ییجون ازندارم نزدیک شدنِ ناگهانیِ بزرگِحرف چنگ ابرو بالا انداخت.
لونگ ییجون با تعجب پرسید:ببرند «بزرگِ چنگ از تالارِ مناقشات، درسته؟عمرش موضوع چیه؟ چرا اینقدر عرق کردی؟»
«ا-این...»
پاهای بزرگِ چنگ میلرزید. درمیکرد آن لحظه بهشدت مضطرب بود،روبهرو تقریباً انگار کسی داشت خفهاش میکرد.
بزرگِ چنگ توانست با فریادی بلند حرفِحرف دلش را بزند و حتی بعد ازبهت آن زد زیرِ گریه: «این شاگرد عدالت میخواد!»
این صحنه حاضران را جا انداخت. چه اتفاقی افتادهمیکرد بود؟ چرا بزرگِ چنگ شبیه بچهای شده بود کهاختلاف بعد از کتک خوردن پیشِ پدر و مادرش میدود؟
با دیدنِ این صحنه، لونگ ییجونشاگردها رو به دیگر رؤسای فرقه کرد وآخرِ گفت: «لطفاً چند لحظه من رو ببخشید.»
سپس پیش از آنکه جمعیت راآخرِ ترک کند تا به جای خلوتتری برود،تالارِ به بزرگِ چنگ گفت: «با من بیا.»
لونگ ییجوندیگهای پرسید: «چهمیخوای اتفاقی افتاده؟»
«ا-این...»
بزرگِ چنگ بیآنکه نامی از وو لائوهو یا یوان ببرد، توضیح دادمیکرد که چطور با مجبور کردنِ دو شاگرد به مبارزه مرتکبِ اشتباه شده وبزرگانِ چطور بزرگِ دای میخواسته با اخراج کردنش از فرقه او را مجازات کند.
لونگ ییجون پس از شنیدنِ حرفهایآخرِ بزرگِ چنگ نتوانست تعجبش را پنهانمیان کند: «چی؟ بزرگِ دای این رو گفت؟»
حتی اگر بزرگِ چنگ دقیقاً همان کاری را کرده بود کهصحبت میگفت، اخراج کردنش از فرقه به خاطرِ چنین چیزی واقعاً زیادهرویقبل بود، بهخصوص با توجه به اینکه سالها به فرقه خدمت کرده بود.
با این حال، درست وقتی لونگ ییجون آماده میشد تا باعمرش کاهشِ مجازاتِ بزرگِ چنگ به او کمی ترحم نشان دهد، ناگهانبزرگانِ به یادِ حرفهای چند لحظه پیشِ دیگران افتاد و بیدرنگ اخم کرد.
لونگ ییجون با صدایی آرام اما سرد گفت:ببرند «بزرگِ چنگ. بذار یه چیزی ازت بپرسم. اسمِهرگز اون شاگردی که مجبورش کردی مبارزه کنه چیه؟»
«اسمش؟ فکربهویژه کنم اسمشدعا یوان بود—»
پیش از آنکه بزرگِ چنگ حتی بتواندحرف جملهاش را تمام کند، لونگ ییجون دربهت حالی که رگهای پیشانیاش بیرون زده بود، غرید:
«احمقِ کوفتی!»
شترق!
ناگهان سیلیِ محکمی به صورتِ بزرگِ چنگ خورد و او رانشود به هوا و به سوی جمعیتِ حاضر در برجِ جهشِ ماهیپرسید از دروازهٔ اژدها پرتاب کرد؛ صحنهای که حاضران را بهشدت جا انداخت.
یکی از رؤسای فرقه با وحشت از روی صندلیاش افتاد و دادحال زد: «این دیگه چیه؟!» سپس به بدنِ بیهوشِ بزرگِ چنگ خیره ماندنشانِ که ناگهان از آسمان سقوط کرده و مثلِ یک جسد جلویش افتاده بود!