چپتر 538: یک حریف شایسته
0وانگ مینگ اضافه کرد:بهاندازهٔ «البته، اگه نمیخوای بهمتیر بگی هم مشکلی نیست.»
پس ازاونا لحظهای سکوت، یواندادشون گفت: «چیِ شمشیره.»
«چیِ شمشیر؟ تا حالا اسمِدادشون این فن رو نشنیدم. همچین فنِبهت قدرتمندی رو از کجا یاد گرفتی؟»
با آرامشخوش جواب داد:آره «تزکیهٔ آنلاین.»
چشمهای وانگبیا مینگ ازبهاندازهٔ تعجب گرد شد.
تا جایی که او خبر داشت،بتونم هیچکس نتوانسته بود فنی از تزکیهٔخوش آنلاین بیاموزد که فنِ تزکیه نباشد.
وانگ مینگ پس از اینکه به خودش آمد، گفت:خندید «تبریک میگم، یوان. تو اولین کسی هستی که میشناسم وانتظار تونسته یه فنِ رزمی رو از تزکیهٔ آنلاین یاد بگیره.»
سپس وانگ مینگ گفت: «بههرحال، دارهکمان دیر میشه. اگه بازم دلت میخوادیکم مبارزهٔ تمرینی کنیم، من فردا هم اینجام.»
یوان سر تکان داد.
وقتی وانگ مینگ آنجامربی را ترک کرد، جمعیتِکنم دورشان هم پراکنده شد.
با این حال، تا آخرِدادشون روز دست از صحبت دربارهٔانگار مبارزهٔ یوان و وانگ مینگ برنداشتند.
کمی پس ازگذشته رفتنِ وانگ مینگ، میشیوسرگرمکنندهتر به طبقهٔ اول برگشت.
میشیو پس از بازگشت پیشِ یوانکردم پرسید: «کارِ من برای امروز تموم شد.مربی آمادهای بریم یا میخوای بیشتر تمرین کنی؟»
یوان گفت: «بیاآوردی بریم خونه. امروزبتونم بهاندازهٔ کافی تمرین کردم.»
سپس متوجهِ تیرآوردی و کمانِ دربتونم دستِ میشیو شد.
«اونا رو از کجا آوردی؟»
میشیو گفت: «مربی بهمبهاندازهٔ دادشون تا بتونم تویتیر خونه هم تمرین کنم.»
یوان خندید:اونا «انگار امروزمربی بهت خوش گذشته.»
«آره، تیراندازی با کمان سرگرمکنندهتردادشون از چیزی بود که انتظار داشتم.بهت فکر کنم یکم بیشتر ادامهش بدم.»
مدتی بعد،خوش آنها بهآره غارهای جاودانه برگشتند.
یوان نشست و آماده شد تا نقابش را بردارد،کمانِ اما میشیو بهسرعت گفت: «یه لحظه صبر کن. هنوزخندید نقابت رو درنیار. بذار یه نگاهی به اینجا بندازم.»
یوان مطمئن نبود میشیومربی میخواهد چهکار کند، اما باخندید این حال سر تکان داد.
سپس تماشا کردآوردی که میشیو تمامِبتونم سوراخسنبههای آنجا را میگردد.
تصمیم گرفتخوش از او بپرسد:تیراندازی «دنبالِ چی میگردی؟»
با آرامش جوابخونه داد: «اینکه اینجا تجهیزاتِمتوجهِ نظارتی هست یا نه.»
یوان با صدایی نسبتاًمربی گیج گفت: «مـ-مثلِ دوربینِ مخفی؟خندید فکر نکنم همچین کاری بکنن...»
«میدونم، ولیاونا هرچی احتیاطمربی کنیم بازم کمه.»
دقایقِ زیادی گذشت و وقتی میشیوکمان از نتیجه راضی شد، نقابش را برداشتادامهش و گفت: «اینجا امن به نظر میرسه.»
پس ازبیا او یوان همکافی نقابش را برداشت.
یوان آهِ بلندی کشید: «آه... خستهم...بتونم فکر نکنم تا حالا اینقدر فشردهخوش تمرین کرده باشم، حتی توی تزکیهٔ آنلاین.»
مدتی بعد، میشیوآوردی پرسید: «میخوای اولبتونم تو دوش بگیری؟»
«آره، کلِخوش روز داشتمآره عرق میکردم.»
«اول تو برو.خونه من لباسهامون روکردم که چیدم میام.»
«باشه.»
سپس یوان به حمام رفت کهبتونم بزرگتر از انتظارش بود و حتی یکگذشته وانِ مربعی هم در گوشهاش قرار داشت.
یوان پس از درآوردنِ لباسهایش و انداختنِسرگرمکنندهتر آنها در سبدِ رختچرکها، نشست و شروعبدم به شستنِ بدنش با آبِ گرم کرد.
«همم؟» یوان متوجهخونه چیز متفاوتی درکردم این آب شد.
در مقایسه با آبِ آپارتمانش،دادشون این آب واقعاً رگهای ازانگار انرژی روحی در خود داشت!
با خودش زمزمه کرد: «انرژیدادشون روحیِ اینجا اینقدر قویه کهانگار حتی روی آب هم اثر میذاره؟»
چند دقیقه بعد، میشیو واردِ حمام شد و پشتشانتظار را شست. وقتی تمام شد، چند دقیقهای هم برای شستنِجاودانه جلوی بدنش به او کمک کرد و سپس آبش کشید.
یوان پس از خشک کردنِ بدنش، ازمتوجهِ حمام بیرون رفت تا لباسهایی را کهدادشون مرتب روی میز تا شده بود، بپوشد.
در این میان،آوردی میشیو در حمام ماندتوی تا خودش را بشوید.
وقتی هر دو تمیزمربی شدند و گرسنگی بهکنم سراغشان آمد، متوجهِ چیزی شدند.
یوان ابروهایش را بالاآره داد: «اینجا آشپزخونه نداره؟چیزی پس باید بیرون غذا بخوریم؟»
مشکلی با بیرون غذابهاندازهٔ خوردن نداشت، اما برای اینکمانِ کار باید نقابش را برمیداشت.
میشیو پیشنهاد داد:آوردی «میتونیم غذا رو بگیریمتوی و بیاریم همینجا بخوریم.»
یوان موافقتاونا کرد: «همینمربی کار رو میکنیم.»
سپس نقابهایشان را که میشیو شسته بود به چهره زدندداشتم و آماده شدند تا غارهای جاودانه را ترک کنند، امابرگشتند درست در لحظهٔ خروج، متوجهِ پیکری شدند که به سمتشان میآمد.
«ارشد وانگ؟»بیا بیدرنگ اوبهاندازهٔ را شناختند.
ارشد وانگ پرسید:آوردی «عصر بخیر، یوان. اینتوی وقتِ شب کجا میرید؟»
جواب داد: «چون غارِمربی جاودانه آشپزخونه نداره، میخوایمکنم برای غذا بریم سالنِ غذاخوری.»
ارشد وانگ خندهای کرد وتیراندازی گفت: «دقیقاً برای همین اینجام. یادمفکر رفت این رو بهت بگم، ببخشید.»
«بههرحال، سالنِ غذاخوری نیم ساعت با غارهای جاودانهتیر فاصله داره و بیشتر برای شاگردای عادیه، برای همینکنم وقتی توی غارهای جاودانه تمرین میکنیم، معمولاً اونجا نمیریم.»
یوان پرسید: «پس کجا میرید؟»
«یا میگیم کسی برامون بیاره، یابتونم میریم یه سالنِ غذاخوریِ ویژه که مخصوصِگذشته کسانیه که توی غارهای جاودانه تمرین میکنن.»
ارشد وانگ به مسیرِ خاصی اشاره کرد و گفت:انتظار «این مسیر رو بگیرید و برید تا به یه رستورانجاودانه به اسمِ «رستورانِ نقرهای» برسید. فقط پنج دقیقه پیادهروی داره.»
سپس به مسیرِ دیگری اشاره کرد ومتوجهِ گفت: «یه فضای باز هم هست کهدادشون اگه اهلش باشید میتونید اونجا کباب درست کنید.»
«فهمیدم. ممنون.»
ارشد وانگ ناگهان به مبارزهشان در آن روزکنم اشاره کرد: «راستی، شنیدم امروز با نوهام مبارزهٔکمان تمرینی داشتی و به شکلِ تماشایی شکستش دادی.»
«چون فامیلیتون یکی بودآره میدونستم از خاندانِ شماست،چیزی ولی فکر نمیکردم نوهتون باشه.»
«بله، باید قیافهاش رو میدیدی وقتی داشت برام تعریف میکرد چطور ازت باخته. با اینکه بازندهتوی بود، تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش. فکر کنم فقط از این خوشحاله که یه حریفِ شایستهبدم پیدا کرده که میتونه به چالش بکشدش، چون حتی شاگردای نخبه رو هم خیلی راحت شکست میده.»
و ادامه داد: «مطمئناً در آینده برای مبارزههایکنم بیشتر بازم میاد سراغت. اگه یه وقت کلافهکنندهکمان شد، میتونی به من بگی تا یه کاریش بکنم.»