---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 538: یک حریف شایسته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 538: یک حریف شایسته

0

وانگ مینگ اضافه کرد:‌به‌اندازهٔ​ «البته، اگه نمی‌خوای بهم‌تیر​ بگی هم مشکلی نیست.»

پس از‌اونا​ لحظه‌ای سکوت، یوان‌دادشون​ گفت: «چیِ شمشیره.»

«چیِ شمشیر؟ تا حالا اسمِ‌دادشون​ این فن رو نشنیدم. همچین فنِ‌بهت​ قدرتمندی رو از کجا یاد گرفتی؟»

با آرامش‌خوش​ جواب داد:‌آره​ «تزکیهٔ آنلاین.»

چشم‌های وانگ‌بیا​ مینگ از‌به‌اندازهٔ​ تعجب گرد شد.

تا جایی که او خبر داشت،‌بتونم​ هیچ‌کس نتوانسته بود فنی از تزکیهٔ‌خوش​ آنلاین بیاموزد که فنِ تزکیه نباشد.

وانگ مینگ پس از اینکه به خودش آمد، گفت:‌خندید​ «تبریک می‌گم، یوان. تو اولین کسی هستی که می‌شناسم و‌انتظار​ تونسته یه فنِ رزمی رو از تزکیهٔ آنلاین یاد بگیره.»

سپس وانگ مینگ گفت: «به‌هرحال، داره‌کمان​ دیر می‌شه. اگه بازم دلت می‌خواد‌یکم​ مبارزهٔ تمرینی کنیم، من فردا هم اینجام.»

یوان سر تکان داد.

وقتی وانگ مینگ آنجا‌مربی​ را ترک کرد، جمعیتِ‌کنم​ دورشان هم پراکنده شد.

با این حال، تا آخرِ‌دادشون​ روز دست از صحبت دربارهٔ‌انگار​ مبارزهٔ یوان و وانگ مینگ برنداشتند.

کمی پس از‌گذشته​ رفتنِ وانگ مینگ، می‌شیو‌سرگرم‌کننده‌تر​ به طبقهٔ اول برگشت.

می‌شیو پس از بازگشت پیشِ یوان‌کردم​ پرسید: «کارِ من برای امروز تموم شد.‌مربی​ آماده‌ای بریم یا می‌خوای بیشتر تمرین کنی؟»

یوان گفت: «بیا‌آوردی​ بریم خونه. امروز‌بتونم​ به‌اندازهٔ کافی تمرین کردم.»

سپس متوجهِ تیر‌آوردی​ و کمانِ در‌بتونم​ دستِ می‌شیو شد.

«اونا رو از کجا آوردی؟»

می‌شیو گفت: «مربی بهم‌به‌اندازهٔ​ دادشون تا بتونم توی‌تیر​ خونه هم تمرین کنم.»

یوان خندید:‌اونا​ «انگار امروز‌مربی​ بهت خوش گذشته.»

«آره، تیراندازی با کمان سرگرم‌کننده‌تر‌دادشون​ از چیزی بود که انتظار داشتم.‌بهت​ فکر کنم یکم بیشتر ادامه‌ش بدم.»

مدتی بعد،‌خوش​ آن‌ها به‌آره​ غارهای جاودانه برگشتند.

یوان نشست و آماده شد تا نقابش را بردارد،‌کمانِ​ اما می‌شیو به‌سرعت گفت: «یه لحظه صبر کن. هنوز‌خندید​ نقابت رو درنیار. بذار یه نگاهی به اینجا بندازم.»

یوان مطمئن نبود می‌شیو‌مربی​ می‌خواهد چه‌کار کند، اما با‌خندید​ این حال سر تکان داد.

سپس تماشا کرد‌آوردی​ که می‌شیو تمامِ‌بتونم​ سوراخ‌سنبه‌های آنجا را می‌گردد.

تصمیم گرفت‌خوش​ از او بپرسد:‌تیراندازی​ «دنبالِ چی می‌گردی؟»

با آرامش جواب‌خونه​ داد: «اینکه اینجا تجهیزاتِ‌متوجهِ​ نظارتی هست یا نه.»

یوان با صدایی نسبتاً‌مربی​ گیج گفت: «مـ-مثلِ دوربینِ مخفی؟‌خندید​ فکر نکنم همچین کاری بکنن...»

«می‌دونم، ولی‌اونا​ هرچی احتیاط‌مربی​ کنیم بازم کمه.»

دقایقِ زیادی گذشت و وقتی می‌شیو‌کمان​ از نتیجه راضی شد، نقابش را برداشت‌ادامه‌ش​ و گفت: «اینجا امن به نظر می‌رسه.»

پس از‌بیا​ او یوان هم‌کافی​ نقابش را برداشت.

یوان آهِ بلندی کشید: «آه... خسته‌م...‌بتونم​ فکر نکنم تا حالا این‌قدر فشرده‌خوش​ تمرین کرده باشم، حتی توی تزکیهٔ آنلاین.»

مدتی بعد، می‌شیو‌آوردی​ پرسید: «می‌خوای اول‌بتونم​ تو دوش بگیری؟»

«آره، کلِ‌خوش​ روز داشتم‌آره​ عرق می‌کردم.»

«اول تو برو.‌خونه​ من لباس‌هامون رو‌کردم​ که چیدم میام.»

«باشه.»

سپس یوان به حمام رفت که‌بتونم​ بزرگ‌تر از انتظارش بود و حتی یک‌گذشته​ وانِ مربعی هم در گوشه‌اش قرار داشت.

یوان پس از درآوردنِ لباس‌هایش و انداختنِ‌سرگرم‌کننده‌تر​ آن‌ها در سبدِ رخت‌چرک‌ها، نشست و شروع‌بدم​ به شستنِ بدنش با آبِ گرم کرد.

«همم؟» یوان متوجه‌خونه​ چیز متفاوتی در‌کردم​ این آب شد.

در مقایسه با آبِ آپارتمانش،‌دادشون​ این آب واقعاً رگه‌ای از‌انگار​ انرژی روحی در خود داشت!

با خودش زمزمه کرد: «انرژی‌دادشون​ روحیِ اینجا این‌قدر قویه که‌انگار​ حتی روی آب هم اثر می‌ذاره؟»

چند دقیقه بعد، می‌شیو واردِ حمام شد و پشتش‌انتظار​ را شست. وقتی تمام شد، چند دقیقه‌ای هم برای شستنِ‌جاودانه​ جلوی بدنش به او کمک کرد و سپس آبش کشید.

یوان پس از خشک کردنِ بدنش، از‌متوجهِ​ حمام بیرون رفت تا لباس‌هایی را که‌دادشون​ مرتب روی میز تا شده بود، بپوشد.

در این میان،‌آوردی​ می‌شیو در حمام ماند‌توی​ تا خودش را بشوید.

وقتی هر دو تمیز‌مربی​ شدند و گرسنگی به‌کنم​ سراغشان آمد، متوجهِ چیزی شدند.

یوان ابروهایش را بالا‌آره​ داد: «اینجا آشپزخونه نداره؟‌چیزی​ پس باید بیرون غذا بخوریم؟»

مشکلی با بیرون غذا‌به‌اندازهٔ​ خوردن نداشت، اما برای این‌کمانِ​ کار باید نقابش را برمی‌داشت.

می‌شیو پیشنهاد داد:‌آوردی​ «می‌تونیم غذا رو بگیریم‌توی​ و بیاریم همین‌جا بخوریم.»

یوان موافقت‌اونا​ کرد: «همین‌مربی​ کار رو می‌کنیم.»

سپس نقاب‌هایشان را که می‌شیو شسته بود به چهره زدند‌داشتم​ و آماده شدند تا غارهای جاودانه را ترک کنند، اما‌برگشتند​ درست در لحظهٔ خروج، متوجهِ پیکری شدند که به سمتشان می‌آمد.

«ارشد وانگ؟»‌بیا​ بی‌درنگ او‌به‌اندازهٔ​ را شناختند.

ارشد وانگ پرسید:‌آوردی​ «عصر بخیر، یوان. این‌توی​ وقتِ شب کجا می‌رید؟»

جواب داد: «چون غارِ‌مربی​ جاودانه آشپزخونه نداره، می‌خوایم‌کنم​ برای غذا بریم سالنِ غذاخوری.»

ارشد وانگ خنده‌ای کرد و‌تیراندازی​ گفت: «دقیقاً برای همین اینجام. یادم‌فکر​ رفت این رو بهت بگم، ببخشید.»

«به‌هرحال، سالنِ غذاخوری نیم ساعت با غارهای جاودانه‌تیر​ فاصله داره و بیشتر برای شاگردای عادیه، برای همین‌کنم​ وقتی توی غارهای جاودانه تمرین می‌کنیم، معمولاً اونجا نمی‌ریم.»

یوان پرسید: «پس کجا می‌رید؟»

«یا می‌گیم کسی برامون بیاره، یا‌بتونم​ می‌ریم یه سالنِ غذاخوریِ ویژه که مخصوصِ‌گذشته​ کسانیه که توی غارهای جاودانه تمرین می‌کنن.»

ارشد وانگ به مسیرِ خاصی اشاره کرد و گفت:‌انتظار​ «این مسیر رو بگیرید و برید تا به یه رستوران‌جاودانه​ به اسمِ «رستورانِ نقره‌ای» برسید. فقط پنج دقیقه پیاده‌روی داره.»

سپس به مسیرِ دیگری اشاره کرد و‌متوجهِ​ گفت: «یه فضای باز هم هست که‌دادشون​ اگه اهلش باشید می‌تونید اونجا کباب درست کنید.»

«فهمیدم. ممنون.»

ارشد وانگ ناگهان به مبارزه‌شان در آن روز‌کنم​ اشاره کرد: «راستی، شنیدم امروز با نوه‌ام مبارزهٔ‌کمان​ تمرینی داشتی و به شکلِ تماشایی شکستش دادی.»

«چون فامیلی‌تون یکی بود‌آره​ می‌دونستم از خاندانِ شماست،‌چیزی​ ولی فکر نمی‌کردم نوه‌تون باشه.»

«بله، باید قیافه‌اش رو می‌دیدی وقتی داشت برام تعریف می‌کرد چطور ازت باخته. با اینکه بازنده‌توی​ بود، تا حالا این‌قدر خوشحال ندیده بودمش. فکر کنم فقط از این خوشحاله که یه حریفِ شایسته‌بدم​ پیدا کرده که می‌تونه به چالش بکشدش، چون حتی شاگردای نخبه رو هم خیلی راحت شکست می‌ده.»

و ادامه داد: «مطمئناً در آینده برای مبارزه‌های‌کنم​ بیشتر بازم میاد سراغت. اگه یه وقت کلافه‌کننده‌کمان​ شد، می‌تونی به من بگی تا یه کاریش بکنم.»

ناولها | novelha.net