چپتر 974: اسم من یو تیان است
0نیلوفرِ سفید ناگهان بهحتماً او نزدیک شد و گفت:تماسی «یوان، یه مشکلی پیش اومده.»
«چی شده؟»
«خب، چیز مهمی نیست، اما یومتوجهم رو و دوستش الان تو ترافیکمیریم گیر کردن، برای همین دیر میرسن.»
«آها، باشه.راه مشکلی نیست.بریم میتونم صبر کنم.»
مدتی بعد، میشیو به اومیکردم نزدیک شد و گفت: «یوان،دریافت باید اینو زودتر بهت میگفتم، اما...»
سپس برایش توضیح دادبقیهٔ که دیشب پشتِ تلفن بهمتوجهم یو رو چه گفته است.
یوان با شنیدنِ این خبر نتوانستمتوجهم جلوی خندهاش را بگیرد و پرسید:میریم «بهش گفتی بهخاطرِ تمرین بستری شدم؟»
«احتمالاً وقتیراه بفهمه بهش دروغبسیار گفتم، عصبانی میشه.»
یوان خندید و گفت: «مطمئنممیکردم نیتت رو درک میکنه. تازه، احتمالاًکرد بعد از کنسرت کلاً فراموشش میکنه.»
در همین حین، در جاییراه از شهر، یو رو وقطع بقیه در ترافیک گیر کرده بودند.
یو رو پرسید: «خیابونهای شهر همیشه اینقدر شلوغه؟»کردنِ این نخستین باری بود که پس از ورودشتکان در چند ماهِ پیش، از جناح بیرون میآمد.
بزرگ یین گفت: «نه،بریم اصلاً. این مردم احتمالاًکردنِ دارن از شهر فرار میکنن.»
یو رو لبخند زد:حتماً «اگه من هم بیرونِ شهرتماسی زندگی نمیکردم، حتماً فرار میکردم.»
حدود نیم ساعت بعد،بقیهٔ بزرگ یین تماسی ازبسیار نیلوفرِ سفید دریافت کرد.
«بله، تقریباً رسیدیم. دربریم واقع، احتمالاً میتونیم بقیهٔکردنِ راه رو پیاده بریم.»
«بسیار خب، متوجهم.»
بزرگ یین پس از قطع کردنِ تماس، به یوتماسی رو و شیا جینگیی گفت: «بقیهٔ راه رو پیادهراه میریم، چون همین الانش هم نیم ساعت دیر کردیم.»
یو رو و شیا جینگییراه سر تکان دادند و هر سهکردنِ اندکی بعد از ماشین پیاده شدند.
ده دقیقهٔ بعد به میدانِ شهرمتوجهم رسیدند؛ جایی که جمعیتِ انبوهی روبهروی چیزیچون شبیه به یک سنِ سیار نشسته بودند.
یو رو زیرِپیاده لب زمزمه کرد:متوجهم «اینجا چه خبره؟»
شیا جینگیی گفت: «انگارحتماً کنسرته... حتی یه پیانوساعت هم روی سن هست.»
یو رو سر تکان داد:راه «کنسرت تو این موقعیت؟ کیقطع اینقدر احمقه که همچین کاری بکنه؟»
اما بزرگ یین ناگهانبریم راه افتاد و آنهاکردنِ را به سمتِ کنسرت برد.
یو رو نتوانست جلوی خودش رامتوجهم بگیرد و پرسید: «بزرگ یین؟ واقعاًمیریم باید وقتمون رو اینجا تلف کنیم؟»
هر چه باشد،نمیکردم رهبرِ جناحشان منتظرِحدود رسیدنِ آنها بود.
با این حال، بزرگ یینراه چیزی به او نگفت، در نتیجهکردنِ آنها فقط در سکوت همانجا ایستادند.
ناگهان شخصی باپیاده میکروفونی در دستمتوجهم روی سن رفت.
یو رو در همان لحظهٔ اول شخصِ رویکردنِ سن را نشناخت، اما وقتی با دقتِ بیشتریتکان به چهرهاش نگاه کرد، چشمهایش از شوک گرد شد.
با صدایی آرامنمیکردم و پر از ناباورینیم زمزمه کرد: «ا-امکان نداره...»
یوان در مرکزِ سنبقیهٔ ایستاد و میکروفون رابسیار به دهانش نزدیکتر کرد.
«از همهٔ شما ممنونم که امروز اومدید. اسمِ من یو تیانه. شاید بعضی ازالانش شما اسمم رو بشناسید، چون قبلاً یه موسیقیدانِ حرفهای بودم، اما بهخاطرِ یه بدبیاری مجبورسنِ شدم زود بازنشسته بشم. با این حال، با افتخار اعلام میکنم که کاملاً خوب شدهام!»
«یو تیان؟ میشناسمش! اون همون اعجوبهست که با موسیقیشتماس دنیا رو تکون داد! یادمه یه بار رفتم کنسرتش!اندکی برام کلی آب خورد، ولی قطعاً ارزشش رو داشت!»
«حالا کهزندگی گفتی، منم قبلاًمیکردم اسمش رو شنیدهم!»
شیا جینگیی به یو روراه که با چهرهای گیج آنجا ایستادهکردنِ بود نگاه کرد: «یـ-یو رو... اون...»
«داداش...؟» چشمانِ یو رو نمناکبسیار شد و چیزی نگذشت کهشیا اشک در گوشهٔ چشمانش حلقه زد.
یوان نفسِ عمیقی کشید و در حالی که مستقیم به یو رو نگاه میکرد،الانش ادامه داد: «با اینکه از حرفهام بهعنوانِ موسیقیدانِ حرفهای بازنشسته شدهم، تصمیم گرفتم فقطشبیه برای امروز و بهمناسبتِ جشنِ تولدِ ۱۷ سالگیِ خواهرِ کوچولوی عزیزم، موقتاً از بازنشستگی دربیام.»
یوان بهزندگی سمتِ پیانوحتماً رفت و نشست.
نفسِ عمیقی کشید و دستانشراه روی کلیدهای پیانو به رقصقطع درآمد تا کنسرتش رسماً آغاز شود.
تماشاچیان بیدرنگ مسحورِ موسیقیِ بهشتیِبسیار انگشتانِ یوان شدند؛ انگار نتهای موسیقیاشجینگیی آنها را به فرازِ آسمانها میبرد.
البته، یوان میخواست این کنسرت تا حدِقطع ممکن واقعی و رسمی باشد، برای همین ترتیبیکردیم داد تا بهطورِ زنده از تلویزیون پخش شود.
در همینزندگی حال، درحتماً خاندانِ یو.
یو یونگ در سکوتِ اتاقش مشغولِ تزکیه بودبسیار که ناگهان هر چهار تلفنِ همراهش تقریباً همزمانچون زنگ خوردند و او چشمانش را باز کرد.
یکی را تصادفیپیاده برداشت و جوابمتوجهم داد: «یو یونگ هستم.»
صدای همکارش بلند شد:بریم «یو یونگ! عوضی! چند وقتهتماس این راز رو پنهون کردی؟!»
«ها؟ داریزندگی دربارهٔ چیحتماً حرف میزنی؟»
«هنوزم جوری رفتار میکنیبقیهٔ که انگار هیچی نمیدونی؟بسیار بیخیالِ این شوخیهات شو!»
یو یونگ که واقعاً از این وضعیتقطع گیج شده بود، گفت: «مـ-من الان واقعاًالانش گیج شدم. داری دربارهٔ چی حرف میزنی؟»
«تلویزیونت رو روشنپیاده کن و بزنمتوجهم یه شبکهٔ موسیقی!»
یو یونگزندگی بیدرنگ تلویزیونِ اتاقشمیکردم را روشن کرد.
شبکه را که عوضبقیهٔ کرد، پخشِ زندهٔ یکبسیار کنسرتِ عمومی را دید.
یو یونگ در ابتدا شخصی را که پشتِ پیانو نشسته بود نشناخت، اماچون وقتی دوربین روی صورتِ یوان زوم کرد، بهسرعت فهمید به چه کسی خیرهروبهروی شده است و با صدای بلند فریاد زد: «چه اتفاقِ کوفتیای داره میافته؟!»
«من باید اینو از تو بپرسم، یو یونگ! پسرت، یو تیان، کِی خوب شد؟! باید همون لحظهای که این اتفاق افتاددقیقهٔ بهمون میگفتی! اصلاً میدونی اون برای صنعتِ موسیقی و جیبِ ما چقدر ارزش داره؟! و این کنسرتِ دربوداغون دیگه چیه؟! این اولیناحمقه کنسرتش بعد از یه دههست! باید یه چیزِ خیلی بزرگتر آماده میکردی! همین الانش هم همهٔ سرمایهگذارامون دارن از عصبانیت منفجر میشن!»
اما یو یونگ آنقدر از دیدنِحدود این صحنه شوکه شده بود کهبله اصلاً حرفهای پشتِ خط را نشنید.