---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 974: اسم من یو تیان است • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 974: اسم من یو تیان است

0

نیلوفرِ سفید ناگهان به‌حتماً​ او نزدیک شد و گفت:‌تماسی​ «یوان، یه مشکلی پیش اومده.»

«چی شده؟»

«خب، چیز مهمی نیست، اما یو‌متوجهم​ رو و دوستش الان تو ترافیک‌می‌ریم​ گیر کردن، برای همین دیر می‌رسن.»

«آها، باشه.‌راه​ مشکلی نیست.‌بریم​ می‌تونم صبر کنم.»

مدتی بعد، می‌شیو به او‌می‌کردم​ نزدیک شد و گفت: «یوان،‌دریافت​ باید اینو زودتر بهت می‌گفتم، اما...»

سپس برایش توضیح داد‌بقیهٔ​ که دیشب پشتِ تلفن به‌متوجهم​ یو رو چه گفته است.

یوان با شنیدنِ این خبر نتوانست‌متوجهم​ جلوی خنده‌اش را بگیرد و پرسید:‌می‌ریم​ «بهش گفتی به‌خاطرِ تمرین بستری شدم؟»

«احتمالاً وقتی‌راه​ بفهمه بهش دروغ‌بسیار​ گفتم، عصبانی می‌شه.»

یوان خندید و گفت: «مطمئنم‌می‌کردم​ نیتت رو درک می‌کنه. تازه، احتمالاً‌کرد​ بعد از کنسرت کلاً فراموشش می‌کنه.»

در همین حین، در جایی‌راه​ از شهر، یو رو و‌قطع​ بقیه در ترافیک گیر کرده بودند.

یو رو پرسید: «خیابون‌های شهر همیشه این‌قدر شلوغه؟»‌کردنِ​ این نخستین باری بود که پس از ورودش‌تکان​ در چند ماهِ پیش، از جناح بیرون می‌آمد.

بزرگ یین گفت: «نه،‌بریم​ اصلاً. این مردم احتمالاً‌کردنِ​ دارن از شهر فرار می‌کنن.»

یو رو لبخند زد:‌حتماً​ «اگه من هم بیرونِ شهر‌تماسی​ زندگی نمی‌کردم، حتماً فرار می‌کردم.»

حدود نیم ساعت بعد،‌بقیهٔ​ بزرگ یین تماسی از‌بسیار​ نیلوفرِ سفید دریافت کرد.

«بله، تقریباً رسیدیم. در‌بریم​ واقع، احتمالاً می‌تونیم بقیهٔ‌کردنِ​ راه رو پیاده بریم.»

«بسیار خب، متوجهم.»

بزرگ یین پس از قطع کردنِ تماس، به یو‌تماسی​ رو و شیا جینگ‌یی گفت: «بقیهٔ راه رو پیاده‌راه​ می‌ریم، چون همین الانش هم نیم ساعت دیر کردیم.»

یو رو و شیا جینگ‌یی‌راه​ سر تکان دادند و هر سه‌کردنِ​ اندکی بعد از ماشین پیاده شدند.

ده دقیقهٔ بعد به میدانِ شهر‌متوجهم​ رسیدند؛ جایی که جمعیتِ انبوهی روبه‌روی چیزی‌چون​ شبیه به یک سنِ سیار نشسته بودند.

یو رو زیرِ‌پیاده​ لب زمزمه کرد:‌متوجهم​ «اینجا چه خبره؟»

شیا جینگ‌یی گفت: «انگار‌حتماً​ کنسرته... حتی یه پیانو‌ساعت​ هم روی سن هست.»

یو رو سر تکان داد:‌راه​ «کنسرت تو این موقعیت؟ کی‌قطع​ این‌قدر احمقه که همچین کاری بکنه؟»

اما بزرگ یین ناگهان‌بریم​ راه افتاد و آن‌ها‌کردنِ​ را به سمتِ کنسرت برد.

یو رو نتوانست جلوی خودش را‌متوجهم​ بگیرد و پرسید: «بزرگ یین؟ واقعاً‌می‌ریم​ باید وقتمون رو اینجا تلف کنیم؟»

هر چه باشد،‌نمی‌کردم​ رهبرِ جناحشان منتظرِ‌حدود​ رسیدنِ آن‌ها بود.

با این حال، بزرگ یین‌راه​ چیزی به او نگفت، در نتیجه‌کردنِ​ آن‌ها فقط در سکوت همان‌جا ایستادند.

ناگهان شخصی با‌پیاده​ میکروفونی در دست‌متوجهم​ روی سن رفت.

یو رو در همان لحظهٔ اول شخصِ روی‌کردنِ​ سن را نشناخت، اما وقتی با دقتِ بیشتری‌تکان​ به چهره‌اش نگاه کرد، چشم‌هایش از شوک گرد شد.

با صدایی آرام‌نمی‌کردم​ و پر از ناباوری‌نیم​ زمزمه کرد: «ا-امکان نداره...»

یوان در مرکزِ سن‌بقیهٔ​ ایستاد و میکروفون را‌بسیار​ به دهانش نزدیک‌تر کرد.

«از همهٔ شما ممنونم که امروز اومدید. اسمِ من یو تیانه. شاید بعضی از‌الانش​ شما اسمم رو بشناسید، چون قبلاً یه موسیقی‌دانِ حرفه‌ای بودم، اما به‌خاطرِ یه بدبیاری مجبور‌سنِ​ شدم زود بازنشسته بشم. با این حال، با افتخار اعلام می‌کنم که کاملاً خوب شده‌ام!»

«یو تیان؟ می‌شناسمش! اون همون اعجوبه‌ست که با موسیقیش‌تماس​ دنیا رو تکون داد! یادمه یه بار رفتم کنسرتش!‌اندکی​ برام کلی آب خورد، ولی قطعاً ارزشش رو داشت!»

«حالا که‌زندگی​ گفتی، منم قبلاً‌می‌کردم​ اسمش رو شنیده‌م!»

شیا جینگ‌یی به یو رو‌راه​ که با چهره‌ای گیج آنجا ایستاده‌کردنِ​ بود نگاه کرد: «یـ-یو رو... اون...»

«داداش...؟» چشمانِ یو رو نمناک‌بسیار​ شد و چیزی نگذشت که‌شیا​ اشک در گوشهٔ چشمانش حلقه زد.

یوان نفسِ عمیقی کشید و در حالی که مستقیم به یو رو نگاه می‌کرد،‌الانش​ ادامه داد: «با اینکه از حرفه‌ام به‌عنوانِ موسیقی‌دانِ حرفه‌ای بازنشسته شده‌م، تصمیم گرفتم فقط‌شبیه​ برای امروز و به‌مناسبتِ جشنِ تولدِ ۱۷ سالگیِ خواهرِ کوچولوی عزیزم، موقتاً از بازنشستگی دربیام.»

یوان به‌زندگی​ سمتِ پیانو‌حتماً​ رفت و نشست.

نفسِ عمیقی کشید و دستانش‌راه​ روی کلیدهای پیانو به رقص‌قطع​ درآمد تا کنسرتش رسماً آغاز شود.

تماشاچیان بی‌درنگ مسحورِ موسیقیِ بهشتیِ‌بسیار​ انگشتانِ یوان شدند؛ انگار نت‌های موسیقی‌اش‌جینگ‌یی​ آن‌ها را به فرازِ آسمان‌ها می‌برد.

البته، یوان می‌خواست این کنسرت تا حدِ‌قطع​ ممکن واقعی و رسمی باشد، برای همین ترتیبی‌کردیم​ داد تا به‌طورِ زنده از تلویزیون پخش شود.

در همین‌زندگی​ حال، در‌حتماً​ خاندانِ یو.

یو یونگ در سکوتِ اتاقش مشغولِ تزکیه بود‌بسیار​ که ناگهان هر چهار تلفنِ همراهش تقریباً هم‌زمان‌چون​ زنگ خوردند و او چشمانش را باز کرد.

یکی را تصادفی‌پیاده​ برداشت و جواب‌متوجهم​ داد: «یو یونگ هستم.»

صدای همکارش بلند شد:‌بریم​ «یو یونگ! عوضی! چند وقته‌تماس​ این راز رو پنهون کردی؟!»

«ها؟ داری‌زندگی​ دربارهٔ چی‌حتماً​ حرف می‌زنی؟»

«هنوزم جوری رفتار می‌کنی‌بقیهٔ​ که انگار هیچی نمی‌دونی؟‌بسیار​ بی‌خیالِ این شوخی‌هات شو!»

یو یونگ که واقعاً از این وضعیت‌قطع​ گیج شده بود، گفت: «مـ-من الان واقعاً‌الانش​ گیج شدم. داری دربارهٔ چی حرف می‌زنی؟»

«تلویزیونت رو روشن‌پیاده​ کن و بزن‌متوجهم​ یه شبکهٔ موسیقی!»

یو یونگ‌زندگی​ بی‌درنگ تلویزیونِ اتاقش‌می‌کردم​ را روشن کرد.

شبکه را که عوض‌بقیهٔ​ کرد، پخشِ زندهٔ یک‌بسیار​ کنسرتِ عمومی را دید.

یو یونگ در ابتدا شخصی را که پشتِ پیانو نشسته بود نشناخت، اما‌چون​ وقتی دوربین روی صورتِ یوان زوم کرد، به‌سرعت فهمید به چه کسی خیره‌روبه‌روی​ شده است و با صدای بلند فریاد زد: «چه اتفاقِ کوفتی‌ای داره می‌افته؟!»

«من باید اینو از تو بپرسم، یو یونگ! پسرت، یو تیان، کِی خوب شد؟! باید همون لحظه‌ای که این اتفاق افتاد‌دقیقهٔ​ بهمون می‌گفتی! اصلاً می‌دونی اون برای صنعتِ موسیقی و جیبِ ما چقدر ارزش داره؟! و این کنسرتِ درب‌وداغون دیگه چیه؟! این اولین‌احمقه​ کنسرتش بعد از یه دهه‌ست! باید یه چیزِ خیلی بزرگ‌تر آماده می‌کردی! همین الانش هم همهٔ سرمایه‌گذارامون دارن از عصبانیت منفجر می‌شن!»

اما یو یونگ آن‌قدر از دیدنِ‌حدود​ این صحنه شوکه شده بود که‌بله​ اصلاً حرف‌های پشتِ خط را نشنید.

ناولها | novelha.net