چپتر 1169: فصل 1169
0[مردهای.]
درست در همان لحظهای که این اعلاننمرده ظاهر شد، شیائو هوا و بقیه فوراًداشت حس کردند پیوندشان با یوان قطع شده است.
با قطع شدنِ پیوندشان، دیگر نمیتوانستند اونگاهِ را حس کنند. با این حال، مطمئنناتوانیاش بودند که اتفاقِ بدی برایش افتاده است.
فنگ یوشیانگ بهسرعت بهسمتِداشت برکهٔ شمشیر دوید وناتوانیاش فریاد زد: «اربابِ جوان!»
جین شی فوراً جلوی پریدنِ بیمحابایداشت او به داخلِ آب را گرفت وبهعبارتِ گفت: «هی! فکر کردی داری چهکار میکنی؟!»
با چشمانی اشکبار فریادبالارفته زد: «اربابِ جوان درعمراً خطره! باید نجاتش بدیم!»
جین شی اخم کردعمراً و برگشت تا بهخشکی برکهٔ شمشیر نگاه کند.
«متأسفانه، شاید برای نجاتشداشت کمی دیر شده باشه، چونپذیرشِ برکه کلِ بدنش رو بلعیده.»
فنگ یوشیانگبمیره روی زانوهایش افتادچهره و گفت: «نه!»
لان یینگیینگ دندانهایش را به همداداش سایید و دستهایش را چنان محکمخشکی مشت کرد که به خونریزی افتاد.
شیائو هوا اما با چهرهای بیحالت آنجانگاهِ ایستاده بود، و این حالتِ بیتفاوتِ همیشگیاشناتوانیاش نبود— چهرهاش از هرگونه احساسی خالی بود.
جین شی آهی کشید و گفت:اطمینانش «انگار اونقدرها هم چیزِ خاصی نبود.خودش من هم امیدِ زیادی بهش داشتم.»
شیائو هوابمیره ناگهان با صداییچهره آرام گفت: «نه.»
جین شی با ابروهایبالارفته بالارفته به او نگاهعمراً کرد و پرسید: «چی؟»
«داداش یوان نمرده. عمراً اینجا بمیره.» نگاهِ خشکی بر چهرهداشت داشت، اما این بهخاطرِ اطمینانش به یوان نبود— صرفاً ناتوانیاشمیزد در پذیرشِ وضعیت بود. بهعبارتِ دیگر، داشت خودش را گول میزد.
«دوست ندارم ناامیدت کنم، اما اون واقعاً مرده. بهعنوانِ کسی که اقتدارش در این مکان فقطندارم از مرشدم کمتره، میتونم هر اتفاقی رو که داخلِ این قلمرو میافته ببینم، و نمیتونم اونمیافته رو ببینم. همچنین میتونم تأیید کنم که بدنش در نشانِ ۱٬۰۰۰ مایلیِ برکهٔ شمشیر از بین رفت—»
جین شی ناگهان حرفش را قطعداشت کرد و برگشت تا با چشمانیوضعیت گردشده به برکهٔ شمشیر خیره شود.
زیرِ لبآرام زمزمه کرد:بالارفته «امکان نداره...»
در همینداداش حال، داخلِعمراً برکهٔ شمشیر.
وقتی یوان اعلانِ مرگ را دریافت کرد،صرفاً دیدش تاریک شد و تمامِ حسِ بدنش ازدوست بین رفت. تقریباً انگار دوباره فلج شده بود.
با این حال، کمیخشکی بعد، شنید که صداییاطمینانش در سرش طنین انداخت.
[شعلهٔ نهفته در قلب، بدن را بازسازی میکند.]
[زنده شدهای.]
[شرطِ پنهان برای تکاملِ «بازسازیِ کامل» برآورده شد.]
[«بازسازیِ کامل» به «بازسازیِ مطلق» تکامل یافت.]
با مهارتِ بازسازیِ مطلق، یوان توانستبمیره بدنش را بهطورِ کامل بازسازی کند،اطمینانش حتی وقتی هنوز داخلِ برکهٔ شمشیر بود.
[لقب به دست آمد: بازتولد.]
[بازتولد: تمامِ اثرهای درمانی ٪۱٬۰۰۰ افزایش مییابد.]
هرچند حتی اگر فقط از بدنِ برهنهاش برای دفعِ هالهٔداشت شمشیرِ ارتقایافته استفاده میکرد، بدنش کاملاً سالم میماند، اما همچنانمیزد بهشدت دردناک بود، چرا که تواناییهای بازسازیاش آسیب را خنثی نمیکرد.
یوان پس از اینکه به خودشاطمینانش مسلط شد، به شنا کردن درخودش عمقِ بیشترِ برکهٔ شمشیر ادامه داد.
در همین حال، فنگ یوشیانگ وداشت بقیه ناگهان حس کردند که پیوندشانوضعیت با یوان دوباره برقرار شده است.
«چرا نمرده؟ هالهٔ شمشیرِ ارتقایافتهپرسید بهوضوح تکتکِ سلولهای بدنش رو نابودنگاهِ کرده بود! نگو که واقعاً جاودانهست؟!»
فنگ یوشیانگ نفسِ راحتی کشید و گفت: «خدا رو شکر کهبهخاطرِ حالش خوبه...» او اصلاً خبر نداشت قطرهٔ خونی که در اولینندارم دیدارشان به یوان داده بود، در واقع جانش را نجات داده است.
به لطفِ کالبدِ بلعندهٔ آسمان، توانسته بود حتی قدرتِ ممنوعهٔ بازتولد را ازگول خونِ فنگ یوشیانگ بیرون بکشد. با این حال، حتی خودِ فنگ یوشیانگ هم اگرمرشدم کلِ بدنش نابود میشد زنده نمیماند، پس یوان چطور توانسته بود چنین کاری کند؟
متأسفانه، پاسخِ ایننگاهِ سؤال تا مدتهاداشت بعد مشخص نمیشد.
پس از ۵۰۰ مایل پایین رفتنِ دیگر، یوانعمراً سرانجام به کف رسید و همانطور که انتظاراطمینانش میرفت، کلیدی لاجوردیرنگ درست در پایینترین نقطه افتاده بود.
یوان بهسرعت رفت تا کلید را برداردنگاهِ و سپس به اطراف نگاه کرد تا ببیندپذیرشِ چیزِ دیگری هم آن پایین هست یا نه.
اوه؟ این چیه؟ یوان بهسختی متوجهِ مرواریدی سیاهرنگناتوانیاش شد که نیمی از آن زیرِ ماسهها پنهان بودناامیدت و اندازهای برابر با یک سنگِ روحِ معمولی داشت.
بیمعطلی آن رانگاهِ برداشت تا باداشت خود به سطح بیاورد.
مدتی که یوان داخلِ برکهٔپرسید شمشیر سپری کرده بود، تقریباًبمیره به یک ماهِ کامل میرسید.
یوان که به سطح آمد، فنگ یوشیانگنگاهِ بیدرنگ او را در آغوش کشید وناتوانیاش با سینههایش تقریباً او را خفه کرد.
«حالِ شما خوبه، اربابِ جوان! واقعاً حسابی ما رو نگرانوضعیت کردید! اون پایین چه اتفاقی افتاد که ارتباطمون قطع شد؟واقعاً این اتفاق فقط وقتی میافته که یکی از ما بمیره!»
لبخندی معذب روی صورتش نشست و در جوابِ سؤالاتش گفت:ناتوانیاش «راستش، من اون پایین مُردم. با این حال، یه چیزی مناون رو دوباره زنده کرد و فکر کنم شعلههای ققنوسِ تو بود.»
فنگ یوشیانگ که کاملاًبالارفته گیج شده بود گفت:عمراً «ها؟ شعلههای من؟ منظورتون چیه؟»
«خودم هم مطمئن نیستم. فقط حسی بودنگاهِ که بعد از مرگم اون پایین داشتم،ناتوانیاش چون انگار توی اون لحظه تو کنارم بودی.»
فنگ یوشیانگ مطمئن نبود یوان دربارهٔ چه چیزیناتوانیاش حرف میزند، اما از اینکه شنید بهنحوی توانستهندارم جانش را نجات دهد، در پوستِ خود نمیگنجید.
لان یینگیینگ ازنگاهِ او پرسید: «واقعاًداشت حالت خوبه، یوان؟»
یوان عضلاتِ ورزیدهاش را منقبض کرد و گفت: «آره، حالم خوبه. در واقع،چهره هیچوقت از این بهتر نبودم. به خاطرِ شرایطِ سختِ داخلِ برکهٔ شمشیر، تونستم اونناامیدت پایین تنم رو آبدیده کنم. الان به خاطرِ همین، بدنم از همیشه قویتر شده.»
سپس برگشت تا به جین شیبمیره نگاه کند که از زمانِ بازگشتشاطمینانش بیصدا به او خیره مانده بود.
یوان مرواریدِ سیاه را به اواطمینانش نشان داد و گفت: «هی، میدونیخودش این چیه؟ اون پایین پیداش کردم.»
جین شی بیدرنگنگاهِ شانهای بالا انداخت وبهخاطرِ گفت: «هیچ ایدهای ندارم.»
و سریع اضافه کرد: «جدی میگم. مننمرده بیشترِ گنجینههای این مکان رو نمیشناسم، چون منبهخاطرِ اونها رو اینجا نذاشتم، بلکه کارِ ارباب بوده.»
فنگ یوشیانگ پرسید:نمرده «میتونم یه لحظهبمیره ببینمش، اربابِ جوان؟»
یوان بهسرعت مرواریدِ سیاه را به او نشان داد و گفت:بهعبارتِ «اوه، درسته. تو توی گنجینهها متخصصی. بیا. یه نگاه به این بنداز.کسی میتونم یه قدرتِ ژرف رو اون تو حس کنم، اما نمیدونم چیه.»
فنگ یوشیانگ در نگاهِ اولچهره آن را نشناخت، اما وقتیناتوانیاش فهمید چیست، چشمهایش گرد شد.
و باآرام صدای بلندی گفت:پرسید «ا... این غیرممکنه!»