چپتر 578: گنجینههای واقعی
0ارشد لی گفت: «دارو، هان؟ میفهمم. اگه اینطوره،اینکه کاری از دستِ خاندانِ لی برنمیاد، چون خاندانِکنید هونگ بیشترِ داروی باغِ یشمی رو تأمین میکنه.»
یوان با صدایی متعجب گفت:گنجینهست «وای، اگه کلِ جناح رو تأمینبزنه میکنن، حتماً داروی خیلی زیادی دارن...»
ارشد لی خندید: «هاها... گذشته از این، اونا کساییان کهپیش بیشترین دارو رو لازم دارن، اونم بهخاطرِ آدمایی مثلِ هونگگنجینهها شیوچوان که تقریباً هر روز و شبانهروز تنش رو آبدیده میکنه.»
«بههرحال دنبالم بیاید. میخوام چند گنجینه از خاندانِبدم لی رو بهتون نشون بدم.» سپس ارشد لیاینکه یوان و بقیه را به اتاقِ دیگری راهنمایی کرد.
ارشد لی پیش از اینکه آنها راپیش در اتاق تنها بگذارد، گفت: «لطفاً یکدقیقه دقیقه صبر کنید تا گنجینهها رو بیارم.»
حتی اگر ارشد لی به یوان اعتماد داشت و برایگولت حضورش ارزشِ زیادی قائل بود، امکان نداشت کسی را کهخود عضوی از خاندانشان نیست، به انبارِ نگهداریِ تمامِ گنجینههایشان ببرد.
یوان با اشتیاقیبدم فراوان، صبورانه منتظرِاتاقِ بازگشتِ ارشد لی ماند.
حدودِ پانزده دقیقه بعد،چند ارشد لی با سهبدم جعبه در دست بازگشت.
آنها را رویاتاقِ میز جلوی یوانکرد و بقیه گذاشت.
«این گنجینهٔ اوله.»
ارشد لی جعبهٔ اول رابقیه باز کرد و جینسنگِ نسبتاًپیش خشکیدهای را درونش نشان داد.
یوان ابروهایشبیاید را بالا داد:گنجینه «این... یه گنجینهست؟»
ارشد لی با لبخندی عمیق برکرد لب گفت: «نذار ظاهرش گولت بزنه، برادرِلطفاً رزمی یوان. سعی کن عمیقتر نگاه کنی.»
یوان با حسِ ایزدیِ خود به بررسیِعمیق جینسنگ پرداخت و با تعجب دید کهسعی مقدارِ زیادی انرژی روحی درونِ آن نهفته است.
ارشد لی گفت: «این یه جینسنگِاتاقِ ۱٬۰۰۰ سالهست. و بله، همونطور کهآنها از اسمش پیداست، هزار سال قدمت داره.»
«تنها دلیلی که بعد از اینهمه مدت نپوسیده، انرژی روحیِ درونشه. اگه ۵۰۰ سالِ دیگهپیش صبر کنیم، تبدیل به یه جینسنگِ ۱٬۵۰۰ ساله میشه، اما این حدِ نهاییشه. اگه بیشترداشت از این نگهش داریم، بیمصرف میشه، برای همین باید قبل از اون زمان مصرفش کنیم.»
یوان پرسید: «چطوراتاقِ انرژی روحی داره؟کرد چطوری رشد کرده؟»
«همهٔ موجوداتِ زنده توی این دنیا— از جمله حیوانات و گیاهان— تواناییِ جذبِ انرژی روحی رو دارن. اینحسِ یعنی حتی گوشت و سبزیجاتی که میخوری هم انرژی روحی دارن، اما مقدارش بهشدت کمه— اونقدر کم کهاسمش روی کسی تأثیر نمیذاره، برای همین هرچقدر هم سبزیجات یا گوشت بخوری، نمیتونی تبدیل به یه تزکیهگر بشی.»
«دلیلش خیلی سادهست؛ اونا برای جذبِ انرژی روحیِ کافی تا حدی کهآنها بهعنوانِ گنجینه شناخته بشن، به زمانِ فوقالعاده زیادی نیاز دارن و معمولاً قبلداشت از اینکه بتونن بهاندازهٔ کافی انرژی روحی جذب کنن، کشته یا چیده میشن.»
«علاوه بر این، همونطور که انسانها با استعدادهای برابر به دنیااتاقِ نمیان، گیاهان هم محدودیتهای خودشون رو دارن، بنابراین اینطور نیست کهدقیقه اگه زمانِ کافی بهشون داده بشه، حتماً بتونن به گنجینه تبدیل بشن.»
یوان با صداییاتاقِ مبهوت زمزمه کرد:کرد «وای... اینو اصلاً نمیدونستم...»
چند لحظه بعد، ارشد لی جعبهٔلبخندی دوم را باز کرد و یکبرادرِ لوحِ یشمی را درونش نشان داد.
یوان بهسرعت پرسید: «این لوحِ یشمیاتاقِ هم انرژی روحی داره؟ فکر میکردم فقطاتاق موجوداتِ زنده میتونن انرژی روحی جذب کنن.»
ارشد لی ناگهان پرسید: «بله، اما اشیاینشون بیجان هم میتونن انرژی روحی جمع کنن. بذاریدپیش این رو ازتون بپرسم... انرژی روحی دقیقاً چیه؟»
یوان سربقیه تکان داد:دیگری «هیچ ایدهای ندارم...»
«انرژی روحی در اصل نوعی اکسیژنه که نمیتونید بهطورِ عادی جذبش کنید، ورزمی اگه بدونید چطور جذبش کنید، فایدهٔ بیشتری نسبت به اکسیژن براتون داره. درست مثلِانرژی هوا، توی دنیا جریان داره و به هر چیزی که ازش میگذره برخورد میکنه.»
«هرچند کمیابه، اما انرژی روحی گاهی میتونه داخلِ یک شیء جمع بشهآنها و همونجا بمونه. در نهایت، انرژی روحیِ کافی داخلِ شیء جمع میشهاعتماد و اون رو به یک گنجینه تبدیل میکنه، درست مثلِ همین لوحِ یشمی.»
یوان ابروبیاید بالا انداخت:چند «به همین راحتی؟»
«بله، به همین راحتی. با این حال، اونا برای تبدیل شدن به گنجینه به زمانِ خیلی بیشتری نیاز دارن. برخلافِ گیاهان که معمولاً چندحضورش صد سال طول میکشه تا به گنجینه تبدیل بشن، اشیای بیجان هزاران سال، اگه نگیم دهها هزار سال، زمان میبرن تا بتونن به گنجینهجعبه تبدیل بشن. به همین دلیله که بیشترِ گنجینههای بیجان از دورانِ باستان و به شکلِ عتیقه به دست میان و چرا ارزششون بیشتر از داروهاست.»
«...»
یوان حرفی برای گفتن نداشت.بقیه فکر نمیکرد این دنیا تاپیش این حد ژرف و رازآلود باشد.
پس از اینکه ارشد لی به یوان کمیبدم زمان داد تا اطلاعات را هضم کند، جعبهٔاینکه سوم را که بزرگترین جعبه هم بود، باز کرد.
یوان با دیدنِ سلاحدیگری با صدایی متعجب زمزمهاینکه کرد: «این... یه خنجره؟»
سپس گفت: «اما من هیچ انرژیلبخندی روحیای از این خنجر حس نمیکنم.برادرِ چطور میشه این رو یه گنجینه دونست؟»
ارشد لی ترغیبش کرد: «چون این انرژی روحیراهنمایی نیست که این خنجر رو به یک گنجینهلطفاً تبدیل میکنه. بفرمایید. امتحان کنید و برش دارید.»
یوان سر تکان داد و خنجر را برداشت، وسپس در کمالِ تعجب حس کرد نوعی انرژی واردِ بدنشاتاق میشود که به او احساسِ اعتمادبهنفس و قدرتِ بیشتری میداد.
«وای، این چه حسیه؟»
«این هالهٔ خنجرهابروهایش که دارید حسشلبخندی میکنید، برادرِ رزمی یوان.»
«هاله؟»
ارشد لی سر تکانچند داد و خنجری معمولی بیرونسپس آورد و به دستش داد.
«بفرمایید. اینبقیه رو تویدیگری دستتون بگیرید.»
یوان خنجر راابروهایش گرفت، اما هیچچیزیلبخندی از آن حس نکرد.
«تفاوتِ بینِ یک سلاحِ معمولیبقیه و یک گنجینه همینه— هاله،پیش که میتونه صاحبش رو قدرتمندتر کنه.»
ارشد لی شانه بالا انداخت: «امابهتون در موردِ اینکه چطور به وجوددیگری میان... متأسفم، اما حتی من هم نمیدونم.»
«مردم حدس میزنن که اونا هم درست مثلِ اشیای بیجان انرژی روحی جمع میکنن،دقیقه اما یهجورایی میتونن اون انرژی روحی رو به یک هالهٔ منحصربهفرد تبدیل کنن وامکان به یک سلاحِ گنجینه تبدیل بشن. راستش رو بخواید، شاید هرگز حقیقت رو نفهمیم.»
یوان بهداد خنجرِ هالهدار درگنجینهست چنگش نگاه کرد.
الان که بهش فکر میکنم، سلاحهای تزکیهٔ آنلاین هم همین حساینکه رو میدن. هر وقت سلاحی دستم میگیرم، اعتمادبهنفسم رو بالا میبره.حتی شاید یه متخصص توی اون دنیا بتونه این پدیده رو توضیح بده.
یوان خنجر را به داخلِ جعبه برگرداند و گفت:سپس «ممنون که این گنجینهها رو نشونم دادید و بابتِ درستنها هم سپاسگزارم. خیلی آموزنده بود و چشمم رو باز کرد.»
ارشد لیبقیه لبخند زد:دیگری «باعثِ افتخار بود...»