چپتر 1054: ضربهٔ شمشیرِ جاودانشکاف
0شاگرد لینگ ناگهان شمشیرش راتکان بیرون کشید و گفت: «بیاترسیدی فقط زودتر تمومش کنیم، باشه؟»
یوان از اوداخلِ پرسید: «تو نمیخوایمای خودت رو معرفی کنی؟»
«که با این اطلاعاتمیدان چیکار کنی؟ قرار نیستمیشه دیگه همدیگه رو ببینیم.»
«که اینطور...» با اینکه یوان از طرزِ برخوردشهیچکدام خوشش نیامده بود، اما اهمیتی هم نداد. هر چهلبخند باشد، این بهاحتمالِ زیاد اولین و آخرین دیدارشان بود.
نگهبان گلویش را صاف کرد و گفت: «پس قوانین از این قراره. شما دو نفرسؤاله با هم میجنگید تا یکیتون بیهوش بشه یا بمیره. این میدان با یک آرایهٔ جاودانباریک محافظت میشه، پس تا وقتی روی این سکو هستید، حتی اگه بمیرید هم واقعاً نمیمیرید.»
سپس رو به یوان کرد و گفت: «اگهرفتند توی این مبارزه ببازی، تا ۱ سالِ کاملحال نمیتونی دوباره دروازههای آسمان رو به چالش بکشی. متوجهی؟»
«فهمیدم.»
«خوبه. پس لطفاً تویگذشتِ دایرههای قرمز بایستید. مبارزه روتکان ۱۰ ثانیهٔ دیگه شروع میکنم.»
یوان برگشت و دایرهٔ قرمزی رانخوردند دید که چند متر آنطرفتر رویبخوری سکو کشیده شده بود و بهسمتش رفت.
حریفِ تمرینیاشکار هم همینگرفتند کار را کرد.
وقتی هر دو داخلِ دایرهٔ قرمزجاودان قرار گرفتند، بزرگ مای و نگهبانهستید عقب رفتند تا به آنها فضا بدهند.
۱۰ ثانیه بعدحال نگهبان داد زد:مسابقه «مبارزه حالا شروع میشه!»
با این حال، با گذشتِ چندنخوردند ثانیه از شروعِ مسابقه، نه یوان ولبخند نه حریفش، شاگرد لینگ، هیچکدام تکان نخوردند.
شاگرد لینگ با لحنیگرفتند تحریکآمیز گفت: «چی شده؟ اونقدرآنها ترسیدی که نمیتونی تکون بخوری؟»
یوان لبخند زد: «نه، فقط برام سؤاله که چرا باروی وجودِ اینکه گفتی میخوای این قضیه هرچه زودتر تموم بشه،مبارزه خودت تکون نمیخوری. اگه من عجله داشتم، تا الان باخته بودی.»
شاگرد لینگحالا چشمهایش راگذشتِ باریک کرد.
«یه شاهِ روحِ ناچیز جرئتتکان میکنه من رو دستکم بگیره؟!» ناگهانتکون پایهٔ تزکیهٔ شاگرد لینگ اوج گرفت.
اوجِ فرمانروای روح،داخلِ هان؟ دقیقاً دومای عالم از من بالاتره...
لبخندِ سردی بر لبانِ بزرگ مایجاودان نشست: «عجب جوجهٔ احمقی. حتی تفاوتِ بینحتی شاهِ روح و فرمانروای روح رو نمیدونه.»
نگهبان فقط سر تکان داد.
شاگرد لینگ یکی از بااستعدادترین شاگردانِنخوردند دروازههای آسمان توی آسمانِ پنجمه. عمراًبخوری یه شاهِ روح بتونه شکستش بده...
با اینکه افراد بهمحضِ ورود به آسمانِ سوم اجازهٔ دسترسیفضا به طبقهٔ پنجم را پیدا میکردند، اما بیشترشان تا زمانیحریفش که دستکم یک فرمانروای روح نبودند، نمیتوانستند از آزمون عبور کنند.
شاگرد لینگ ناگهان بدونِ اینکه ازجاودان دایرهٔ قرمزش بیرون بیاید، شمشیرش راهستید بهسمتِ یوان تاب داد و غرید: «بمیر!»
نورِ شمشیرِ قدرتمندی آمیخته با هالهٔ شمشیر،حریفش با سرعتی باورنکردنی بهسوی یوان پرواز کردترسیدی و در یک چشمبههمزدن به او رسید.
با این حال، با وجودِ پروازِ چنینلحنی ضربهٔ قدرتمندی بهسمتش، یوان بدونِ حرکت همانجابرام ایستاد؛ انگار هیچ قصدی برای دفعِ حمله نداشت.
شاگرد لینگ با دیدنِ اینکه یوان هیچ واکنشیرفتند نشان نداد، با صدایی ناامید زمزمه کرد: «پسحال فقط اومدی اینجا تا وقتم رو تلف کنی، هان؟»
ویژژژ!
کسری از ثانیه بعد،گذشتِ نورِ شمشیر به بدنِهیچکدام بیدفاعِ یوان برخورد کرد.
نورِ شمشیر یوان را از دایرهٔ قرمز بیرون رانداونقدر و مترها به عقب هل داد؛ اتفاقی که شاگردگفتی لینگ و دو تماشاچی را مات و مبهوت کرد.
نگهبان باکار صدایی گیج زمزمهبزرگ کرد: «ز-زنده موند؟»
یوان شاهِ روح بود و تازه حملهٔ یک فرمانروای روح راسکو با بدنِ بیدفاعش به جان خریده بود. با عقل جور درنمیآمدسالِ که بدنش در دم با این حمله به دو نیم نشده باشد.
پس از حمله، یوان باشروعِ بیخیالی دستی به سینهاش کشیدنخوردند و به داخلِ دایرهٔ قرمز برگشت.
یوان با لبخندی تمسخرآمیز گفت: «همهش همینلحنی بود؟ بهزور حسش کردم. انگار فرمانروایانِ روحبرام اونقدرها هم از یه شاهِ روح قویتر نیستن.»
با شنیدنِ حرفهایش،داخلِ بدنِ شاگرد لینگمای از خشم لرزید.
او فریاد زد: «اگه فکر کردی اون تمامِ قدرتم بود، سخت در اشتباهی!حتی اون حتی ۲۵ درصد از قدرتِ کاملم هم نبود! فقط نمیخواستم حس کنمدروازههای دارم به یه ضعیفتر از خودم زور میگم، برای همین عمداً جلوی خودمو گرفتم!»
یوان گفت: «که اینطور؟ پس میشه دفعهٔحریفش بعد از ۱۰۰ درصدِ قدرتت استفاده کنی؟ترسیدی دلم میخواد ببینم واقعاً چه تواناییهایی داری.»
بزرگ مای با صدایی مات و مبهوتلحنی زمزمه کرد: «باورنکردنیه... این فسقلی واقعاً دارهبرام تحریکش میکنه تا از تمامِ قدرتش استفاده کنه...»
شاگرد لینگ در حالی که دوباره شمشیرشعقب را تاب میداد، داد زد: «اگه اینداد چیزیه که میخوای، پس آرزوت رو برآورده میکنم!»
این بار، نورِ شمشیر هنگامِآرایهٔ پرواز به سوی یوان، شکلِروی اژدهایی آبیرنگ به خود گرفت.
یوان سالارِ ملکوتش راگذشتِ بیرون آورد و پیشِ خودشتکان فکر کرد: اوه... بد نیست...
[ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ جاودان!]
یوان پس از اینکه در خواب دیدعقب تیان یانگ از این فنِ شمشیر استفاده میکند،حالا برای نخستین بار آن را به کار بست.
ویژژژ!
موجِ عظیمی از هالهٔ شمشیر بیدرنگ میدانِ نبردِهیچکدام پیشِ رویش را درنوردید و در یک چشمبههمزدنبخوری اژدهای آبی و شاگرد لینگ را در خود بلعید.
«چی—؟!»
شاگرد لینگ حتی نتوانست بهموقعبزرگ واکنشی نشان دهد و بدنش بابدهند این حملهٔ ویرانگر بهکلی نابود شد.
نگهبان با دیدنِ این حمله روی باسنش به زمین افتادروی و بزرگ مای تنها با چشمها و دهانی باز همانجامبارزه خشکش زد، انگار که غیرممکنی را به چشم دیده بود.
اندکی پس از آنکه بدنِ شاگرد لینگحریفش به قطعاتِ بیشماری تجزیه شد، ناگهان بدنش ازتکون هیچ روی زمین ظاهر شد، اما تکان نمیخورد.
بزرگ مای بیدرنگحریفش شتافت تا وضعیتِ شاگردشلحنی را بررسی کند: «لی-لینگاِر!»
پس از اطمینان ازگرفتند اینکه شاگرد لینگ واقعاًرفتند زنده است، نفسِ راحتی کشید.
سپس با چهرهای خشمگین برگشت و به یوانمیشه نگاه کرد. با این حال، هیچ نشانهای ازواقعاً قصدِ کشت نشان نداد که باعثِ تعجبِ یوان شد.
بزرگ مایحالا از او پرسید:شروعِ «اسمت چی بود؟»
«یوان.»
«اهلِ کجایی؟»
«جایی که الانبمیره هستم، یا جاییجاودان که ازش اومدم؟»
«هر دو.»
لبخندی زد و گفت:هیچکدام «من از آسمانهای زیرین اومدماونقدر و الان توی آسمانِ سومم.»
بزرگ مای درداخلِ دل فریاد زد:مای آسمانهای زیرین؟! غیرممکنه!