چپتر 601: جناحِ مُهرِ اهریمن
0وانگ مینگ همانطور که گروهی در خیابان قدم میزدند، به او گفت: «یوان، از وقتیمیدی فهمیدم نابینایی، این سؤال برام پیش اومده... آخه چطور میبینی کجا میری؟ تو حتی بهتربعد از بیشترِ آدمهای بینا حرکت میکنی و میجنگی... اولین بار که شنیدم، اصلاً باورم نمیشد.»
یوان گفت: «با اینکه نابینام... اما در واقعنمیتونن کور نیستم. میتونم با حسِ ایزدی ببینم.» وجناح شروع کرد به توضیح دادنِ حسِ ایزدی برای آنها.
وانگ بینگبینگ سر تکان داد: «بزرگانِهیجانزده اعظم هم استادِ روح هستن، اماباغِ نمیتونن از حسِ ایزدی استفاده کنن.»
شی لانگ سپسدارید پرسید: «راستی، اسمِمُهر جناح قراره چی باشه؟»
یوان بااگه آرامش جواب داد:یاد «جناحِ مُهرِ اهریمن.»
«مـ... مُهرِ اهریمن...؟»بزرگانِ همگی با چشمهای گردهستن به او خیره شدند.
«یعنی...»
«بله، هدفِ ما مقابله با اهریمنهاییه که در نهایت مُهرشون رو میشکنن. البته، واقعاًمیدی از هیچکدومتون انتظار ندارم با اهریمنها بجنگید. خودم میتونم بهتنهایی از پسشون بربیام، امامدتی اگه دوست دارید یاد بگیرید چطور اهریمنها رو مُهر کنید، میتونم بهتون آموزش بدم.»
وانگ مینگ با صدایی هیجانزدهیاد داد زد: «واقعاً؟! بهمون یادآموزش میدی چطور اهریمنها رو شکست بدیم؟!»
پس از اتفاقاتِ باغِاعظم یشمی، آرزو میکرد کاش تواناییِاستفاده مبارزه با اهریمنها را داشت.
یوان سر تکانآموزش داد: «اگه اینهیجانزده چیزیه که میخواید.»
مدتی بعد، به اتحادیهٔ تزکیهگران رسیدند. آنجا مثلِبهتون همیشه شلوغ بود و تزکیهگرانی که بیشترشان دربدیم رتبهٔ شاگردِ روح بودند، در اطراف قدم میزدند.
یوان پیش از اینکه با بقیه به داخلکنید برود، نفسِ عمیقی کشید و خاطراتِ بدی راشکست که از این مکان داشت، از ذهنش پاک کرد.
با ورودداد به ساختمان، میشیواستادِ گفت: «دنبالم بیاید.»
او آنها را به بخشِ جناحهاهیجانزده برد، جایی که مردم برای ایجادباغِ یا تبلیغِ جناحهایشان به آنجا میرفتند.
متصدیِ پذیرش که پشتِیاد میز نشسته بود، پرسید:بهتون «سلام، چطور میتونم کمکتون کنم؟»
میشیو گفت:اگه «اومدیم یه جناحِیاد جدید ثبت کنیم.»
متصدیِ پذیرش سپس پرسید: «یه جناحِروح جدید، درسته؟ میخواید یه جناحِ رسمیسپس باشید یا فقط یه جناحِ اسمی؟»
«فرقش چیه؟»
«برای اینکه به یه جناحِ رسمی تبدیل بشید، باید هزینهٔ مشخصی پرداخت کنیدبهمون تا توی فهرستِ جناحهای رسمی ثبت بشید. بهعنوانِ یه جناحِ رسمی، میتونید تویچیزیه اتحادیهٔ تزکیهگرانِ ما تبلیغ کنید و دولت هم شما رو به رسمیت میشناسه.»
متصدیِ پذیرش توضیح داد: «اگه فقط میخواید یهکنید جناحِ اسمی باشید، باز هم توی سیستم ثبت میشید،بدیم اما بهعنوانِ یه جناحِ واقعی به رسمیت شناخته نمیشید.»
وانگ مینگ خندید: «پساعظم در نهایت همهچیز بهنمیتونن پول ختم میشه، ها؟»
و ادامه داد: «فکر نمیکنم لازم باشه برای رسمی شدن بهشوناتفاقاتِ پولی بدیم. وقتی مردم بفهمن کی داره جناح رو اداره میکنه،مدتی چارهای ندارن جز اینکه ما رو رسمی حساب کنن، مگه نه، یوان؟»
صـ... صبردوست کن... الانیاد گفت «یوان»؟
متصدیِ پذیرشاگه به گوشهایشدارید شک کرد.
سپس متوجه شد دو نفراستادِ از آنها نقاب زدهاند، چیزی کهلانگ بازیکن یوان به آن معروف بود.
متصدیِ پذیرش از کسی کهصدایی حضورِ قویتری داشت، پرسید: «شـ...بدیم شما احیاناً بازیکن یوان هستید؟»
یوان بادوست آرامش جوابیاد داد: «بله، هستم.»
«لـ... لطفاًاگه یه لحظه بهیاد من اجازه بدید...»
سپس مسئولِ پذیرشبزرگانِ تلفن را برداشتروح و شمارهای گرفت.
«بله... بازیکنبهتون یوان اینجاست، پشتِصدایی میزِ شمارهٔ ۳...»
بعد از این جمله، تلفنبگیرید را قطع کرد و بابدم لبخندی عصبی به سمتشان برگشت.
گفت: «مهمانانِ گرامی،دوست رئیسِ ما شخصاًبگیرید به کارتان رسیدگی میکند.»
دو دقیقه بعد، مردی میانسالاستادِ با ریشی کوتاه اما مرتبکنن را دیدند که به سمتشان میدوید.
«خـ-خوش آمدید به اتحادیهٔ تزکیهگران، بازیکن یوان! من رئیس لی هستم، جانشینِ رئیس ژائو بعد ازکاش استعفایش. پیش از هر چیز، اجازه بدهید شخصاً بابتِ اتفاقاتِ گذشته عذرخواهی کنم. قول میدهم تاتزکیهگرانی زمانی که من رئیسم، دیگر چنین اتفاقی نیفتد.» رئیس لی با احترام به آنها تعظیم کرد.
این کاردوست توجهِ حاضرانیاد را جلب کرد.
«هی... اون کسی که نقابِ سیاه دارهمُهر بازیکن یوان نیست؟ اینجا توی اتحادیهٔ تزکیهگرانبهمون چیکار میکنه؟ نکنه دوباره بهش توهین کردن؟»
در این میان، یوان آرام ماند و گفت: «اتفاقاتِاستفاده گذشته ربطی به شما نداره، برای همین نمیفهمم چراباشه حس میکنید باید از من عذرخواهی کنید. بیخیالش بشید.»
«از بخششتانبهتون سپاسگزارم. خب، چطورصدایی میتوانم کمکتان کنم؟»
یوان گفت: «مادارید اینجاییم تا جناحِمُهر خودمون رو راه بندازیم.»
«البته. اجازه بدهید کمکتان کنم.»یاد سپس رئیس لی با نگاهیآموزش نافذ به مسئولِ پذیرش خیره شد.
مسئولِ پذیرش بهسرعت کنار رفت تا رئیس لی پشتِاستفاده میز قرار بگیرد. این نخستین باری بود که مسئولِ پذیرشآرامش میدید رئیس لی برای انجامِ کارِ او اینقدر مشتاق است.
«بسیار خب، من آمادهام. الان فقط به جزئیات نیاز دارم— آه،اتفاقاتِ درسته. تقریباً فراموش کرده بودم. برای ایجادِ جناح به دستِکم ۱۰مدتی نفر نیاز دارید، وگرنه نمیتوانم آن را در سیستم ثبت کنم.»
یوان گفت:دوست «ما اینجایاد ۱۰ نفر هستیم.»
«عالی است. پسدوست بیایید با نامِبگیرید جناح شروع کنیم.»
یوان بیدرنگداد گفت: «جناحِاعظم مُهرِ اهریمن.»
«ا-اهریمن...؟» رئیس لی لحظاتی با چهرهای ماتومبهوتبهمون به یوان نگاه کرد و بعد به خودشمیکرد آمد و نام را در کامپیوتر تایپ کرد.
لحظهای بعد رئیس لییاد پرسید: «در موردِ رهبرِ جناح...آموزش حدس میزنم خودِ شما باشید؟»
لی جینشی با پوزخند گفت: «اینجابگیرید کی بیشتر از اون صلاحیتِ رهبری روهیجانزده داره؟» انگار داشت سؤالش را مسخره میکرد.
«مـ-متوجهم... معاونان چطور؟بزرگانِ حداکثر میتوانید دوروح نفر را انتخاب کنید.»
سپس یوانبهتون گفت: «میشیوبدم و چو لیوشیانگ.»
رئیس لی پس از تایپِبگیرید نامشان در سیستم گفت: «حالابدم میتوانم نامِ بقیه را داشته باشم؟»
وانگ مینگ ودوست دیگران یکییکی شروعبگیرید به گفتنِ نامشان کردند.
وقتی نامِ همه دراعظم سیستم ثبت شد، رئیسنمیتونن لی جناحشان را ایجاد کرد.
بهطورِ معمول، یک جناحِ تازهثبتشده پیش از تأیید باید بررسی میشد،اتفاقاتِ اما با موقعیتِ رئیس لی در اتحادیهٔ تزکیهگران، آنها بهراحتی ازمدتی همهٔ این مراحل گذشتند و بیدرنگ بهعنوانِ یک جناحِ رسمی تأیید شدند.
پس از آن رئیس لی به آنها گفت: «تبریک میگویم، جناحِ شما، "جناحِ مُهرِ اهریمن"شکست ایجاد شد. اگر زمانی به چیزی نیاز داشتید یا سؤالی برایتان پیش آمد، میتوانید هراتحادیهٔ وقت که خواستید با من تماس بگیرید و من تمامِ تلاشم را میکنم تا کمکتان کنم...»