چپتر 837: پلیدی
0«نشانم بدهناممکن چه دردست چنته داری، انسان.»
شاید به خاطرِ نبودِ پایهٔایستاده تزکیهٔ یوان بود، اما انگار اهریمنِخون نخبه هیچ نگرانیای از حضورش نداشت.
«پس منم تعارف نمیکنم!»
یوان حمله رابرداشت با ضربهٔ مُهرِروانه اهریمن آغاز کرد.
اهریمنِ نخبه اما بهسرعت جاخالی داد و نگذاشت ضربهٔ یوانهمان به هدف بنشیند؛ برخلافِ اهریمنهای ردهپایینِ پیشین که آنقدر بهلاغرش کالبدِ جاودانشان مطمئن بودند که تمامِ حملهها را نادیده میگرفتند.
با دیدنِ این صحنه، یوانایستاده پرتگاهِ پرستاره را فراخواند تابرشِ غافلگیرانه به اهریمنِ نخبه حمله کند.
«حقههای حقیرانه!»
اهریمنِ نخبه سلاحِ خونینش راسوی فراخواند و حملهای را کهبیصدا از پشت میآمد، دفع کرد.
یادم رفت که پرتگاهِدست پرستاره روی شاهانِ روحسوی و بالاتر اثری نداره...
یوان درروانه دل بهحوالی پیشانیاش کوبید.
ولی عیبی نداره.برای خاصیتِ نامرئیشدنش دلیلیدست نبود که فراخواندمش.
[ده هزار تیغه شبح!]
«اگه یکیروانه کافی نیست،حوالی هزار تا چطوره؟!»
هزار پرتگاهِ پرستاره ناگهانناممکن ظاهر شدند و اهریمنِبرداشت نخبه را محاصره کردند.
هرچند اهریمن از چنین فنِ تهدیدآمیزی آشکارا جاحوالی خورده بود، وحشت نکرد و تمامِ توانش رابازوهای به کار بست تا همهٔ آنها را دفع کند.
اما خیلی زود ثابت شد که چنین کاری برای اهریمنِ نخبه ناممکن است؛ ازخنجرها این رو دست از تمرکز روی پرتگاهِ پرستاره برداشت و حملهاش را به سوینپیمود یوان روانه کرد که همان حوالی ایستاده بود و بیصدا خنجرها را مهار میکرد.
«برشِ خون!»
اهریمنِ نخبه بازوهای لاغرش رااست به سوی یوان تکان داد وروانه هلالی از انرژیِ خونین روانهاش کرد.
اما حمله راهِ درازی نپیمود، چرا که هزارحوالی پرتگاهِ پرستاره که همچون حصاری اهریمن را دربازوهای بر گرفته بودند، بهسرعت راهش را سد کردند.
«عجب فنِ کوفتی و اعصابخردکنی!»
اهریمنِ نخبه که دیگرحوالی نمیتوانست خشمش را مهارمهار کند، از کوره دررفت.
جثهاش بزرگتر شدبرای و هالهٔ پرآشوبش تاتمرکز سطحِ تازهای اوج گرفت.
با این حال، بهرغمِ اینسوی دگرگونی، نتوانست بر پرتگاهِ پرستاره چیرهخنجرها شود و سرانجام درونش مُهر شد.
یوان پسناممکن از آندست نفسِ راحتی کشید.
باید بیشترروانه به خودمحوالی اعتماد داشته باشم.
یوان پس از آنکه کارِ اهریمنِ مُهرشده رابرداشت با ضربه شمشیر شکافنده آسمان یکسره کرد و امتیازهایمهار بیشتری به دست آورد، این را به خودش گفت.
وان یو پس از تماشای نبردِ یوان با اهریمنِ نخبه، با چهرهای آکنده از شگفتی گفت: «این پسر پر از غافلگیریه.خونین نهتنها یک سلاح روح، بلکه دو تا رو مهار میکنه، اون هم از دو نوعِ مختلف؟ من فقط یک نفر روپرآشوبش میشناسم که میتونه همزمان دو سلاح روح به دست بگیره و اون شخص هم یکی از نوابغِ برتر در آسمانِ هفتمه.»
دو سلاح روح... آخردست چقدر رازِ دیگر درسوی آن جثهٔ کوچک پنهان است؟
یان هاراروانه در دلحوالی با خود اندیشید.
یوان پس از بازیابیِ انرژی روحیاش، شکار را از سرسوی گرفت. ساعتها بعد، گردنبندی که پیش از آزمون گرفته بودخون ناگهان لرزید و صدای یان هارا از درونش به گوش رسید.
«۲۴ ساعت ازبرداشت شروعِ آزمون گذشته. ۴۸همان ساعتِ دیگه فرصت داری.»
یعنی یک روزِ کامل گذشت؟ وقتی روی شکارِ اهریمنها تمرکز میکنم، زمانایستاده چقدر زود میگذره... شانس آوردم به بقیه گفتم اگه چند روز بیرونخونین نیومدم نگرانم نشن، چون نمیدونستم باید از این آزمون چه انتظاری داشته باشم.
در حالتِ عادی برای خوردنِ دستپختِ میشیو دست از کار میکشید، اما میترسیدلاغرش اگر حتی اندکی استراحت کند، شرطش را به وان کایچی ببازد؛ چرا که یقینعجب داشت دو شرکتکنندهٔ دیگر ثانیهبهثانیهٔ آزمون را صرفِ شکار و کسبِ امتیازهای بیشتر میکنند.
هرچه یوان زمانِ بیشتری را صرفِ شکارِ اهریمنها میکرد، اعتمادبهنفسش بیشترروانه میشد و تهاجمیتر میجنگید. به همین خاطر میتوانست حتی اهریمنهای نخبهلاغرش را بهسرعت از پیشِ رو بردارد و امتیازهایش پیوسته بالاتر میرفت.
یوان در حالی کهحملهاش کارِ اهریمنِ دیگری را تمامایستاده میکرد، پیشِ خود فکر کرد:
تا الان با چهار اهریمنِ نخبهمهار روبهرو شدم، اما هنوز هیچ اهریمنِتکان برتری ندیدم. یعنی اونا به هدف نزدیکترن؟
پس از لحظهای تأمل، چون بیهدفبرشِ در درهٔ اهریمنها پرسه میزد، تصمیم گرفتخونین ببیند چقدر با خطِ پایان فاصله دارد.
یوان مسیرِ ستارهٔ سرخ را در پیش گرفتحملهاش و با تمامِ سرعت دوید و تنها برایمهار مقابله با اهریمنهایی که ناگهان ظاهر میشدند، میایستاد.
چند ساعت بعد،دست با دیدنِ مجسمهٔحملهاش والاگوهرِ ایزدی ایستاد.
توی راهِ اینجا با سه اهریمنِ نخبه روبهرو شدم که تقریباً برابر با تعدادِانرژیِ کلِ اوناییه که بعد از یه روزِ کامل پرسه زدن دیدم. انگار فرضیهم درست بود.نمیتوانست اگه به گشتن دورِ مجسمه ادامه بدم، باید بهزودی با اولین اهریمنِ برترم روبهرو بشم.
نمیخواست بیش از این وقت تلف کند، پس شروع به دویدنهلالی در اطرافِ مجسمه کرد و همانطور که انتظار میرفت، یک ساعتراهش و سه اهریمنِ مردهٔ بعد، با نخستین اهریمنِ برترش روبهرو شد.
اما با دیدنِ این اهریمن، آبِ دهانش را باسوی اضطراب قورت داد و تمامِ اعتمادی که در طولِبرشِ ۲۴ ساعتِ گذشته به دست آورده بود، رنگ باخت.
یوان در حالی که نگاهش روی هیکلِ عظیمی در دوردستحوالی که نزدیک به ۴۰ متر ارتفاع داشت قفل شده بود،تکان با صدایی آرام زمزمه کرد: «خدای من... این یه اهریمنه؟»
این اهریمن نهتنها بهطرزِ باورنکردنی بلند بود، بلکه بسیار گرد و تقریباًتکان شبیهِ یک بادکنک بود. با این حال، این هولناکترین ویژگیِ اهریمن نبود، چراعجب که چهرهای بینهایت زشت داشت که هر بینندهٔ نگونبختی را به وحشت میانداخت.
اهریمنهای پیش از این همگی ظاهریبرشِ انساننما داشتند، اما این اهریمن بیش ازخونین هر چیز شبیهِ یک هیولای زشت بود.
فنگ یوشیانگ بهمحضِ دیدنِ این اهریمن، بابرداشت صدایی آمیخته به انزجار فریاد زد: «چهبیصدا اهریمنِ زشتی! عجله کنید و بکشیدش، اربابِ جوان!»
حتی لان یینگیینگ هم با دیدنِحملهاش این اهریمن لرزید، چرا که شبیهِ هیچچیزیخنجرها که تا به حال دیده بود نبود.
یوان با صدایی خشک گفت:خنجرها «فـ-فکر کنم بهتره فعلاً کاریبازوهای به کارِ این یکی نداشته باشیم...»
و بیهیچ تردیدی، برگشت ومیکرد به راه افتاد، طوری کهتکان انگار اصلاً متوجهِ اهریمن نشده است.
وان یو با دیدنِ واکنشِ طبیعیِ یوان به این اهریمنِ عظیمالجثه، با صدای بلند خندید: «هاهاها! قیافهش رو دیدی؟!خون میدونستم فرار میکنه! هیچکس تا حالا تو اولین برخورد با اون موجودِ زشت روبهرو نشده! همیشه به یه کمدیگر زمان نیاز دارن تا خودشون رو از نظرِ روانی آماده کنن، حتی اگه از قبل میدونستن همچین چیزی وجود داره!»
تانگ ژنگ در حالی که با یادآوریِ اولین رویاروییاش با این اهریمنبیصدا لبخندِ تلخوشیرینی بر لب داشت، سرش را تکان داد و گفت: «اولینروانهاش باری که تو آزمونم باهاش روبهرو شدم، نزدیک بود خودم رو خیس کنم.»
یان هارا گفت: «"پلیدی"، هان؟ هنوزممهار وجودشون و اینکه چرا اینقدر باتکان بقیهٔ اهریمنها فرق دارن رو درک نمیکنم.»
وان یو گفت: «بعضیا باور دارن که این ظاهرِ واقعیِتکان اهریمنهاست. با این حال، طبقِ گفتهٔ خاندانِ مُهرِ اهریمن ازحصاری دورانِ باستان، حتی اهریمنها هم از این پلیدیها متنفر بودن.»
تانگ ژنگ سر تکان داد: «فقط خوشحالم که دیگه وجود ندارن. نمیتونم تصور کنمبیصدا این روزا بخوام با این چیزا دربیفتم. اونا نهتنها از بقیهٔ اهریمنها خشنترن، بلکه بهنپیمود نظر میرسه هیچ ارادهای از خودشون ندارن و فقط بر اساسِ غرایزِ مخربشون عمل میکنن.»
وان یو گفت: «فقط این نیست.» و ادامه داد:همان «اونا در برابرِ هالهٔ مُهرِ اهریمن هم مقاومتِ بیشتریبازوهای دارن، برای همین بهطورِ کلی مُهر کردنشون خیلی سختتره.»
«با وجود اینکه فقط یه اهریمنِ برتره، فکر نکنم تا حالا کسیتکان تو این آزمون پلیدی رو مُهر کرده باشه یا کشته باشه. حتیراهش چیان چو هم که یه روزِ کامل باهاش جنگید، نتونست شکستش بده.»
یان هارا با لبخندیمهار مشتاقانه بر لب گفت:بازوهای «شاید بنیانگذارِ کوچک سنتشکنی کنه...»