---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1112: پیشنهادِ بانو شیانگ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1112: پیشنهادِ بانو شیانگ

0

شو جیاچی ناگهان‌حرفِ​ با چهره‌ای سرد‌ناراحتی‌اش​ گفت: «باور نمی‌کنم.»

«تو همین الان قوی‌ترین فنِ تزکیهٔ روحِ شناخته‌شده در‌فاش​ نُه آسمان رو یاد گرفتی، اون منظرهٔ چند لحظه پیش‌صدا​ هم که بماند. امکان نداره هیچ تفاوتی حس نکرده باشی.»

یوان با لبخندی تلخ و شیرین سر تکان داد: «چرا باید به‌می‌رفت​ شما دروغ بگم؟ واقعاً هیچ تفاوتی حس نمی‌کنم. شاید اثراتش بعداً خودشون‌درست​ رو نشون بدن، اما الان نمی‌تونم هیچ تغییرِ خاصی توی بدنم حس کنم.»

نه بانو شیانگ و نه شو جیاچی‌بهت​ نمی‌توانستند با منطقش بحث کنند، به‌ویژه که‌نمی‌خوای​ هنوز نمی‌فهمیدند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.

بانو شیانگ سپس گفت: «پس می‌خوام یه‌فاش​ پیشنهاد بدم. بهتره کمی بیشتر اینجا بمونی‌بودم​ تا بتونم وضعیتت رو زیر نظر بگیرم.»

«ببخشید، بانو شیانگ، اما باید جایی برم و همین الانش هم یه‌درست​ بار زیر قولم زدم. نمی‌تونم برای بار دوم دوستم رو ناامید کنم.‌بدی​ امیدوارم درک کنید. اگه تغییری حس کردم، به ارشد بای خبر می‌دم.»

بانو شیانگ اخم کرد و مشخص بود که ناراحت‌شده​ شده است، که البته انتظارش هم می‌رفت. با این حال،‌دلیلِ​ چیزی که یوان انتظارش را نداشت، حرفِ بعدیِ او بود.

بانو شیانگ دلیلِ ناراحتی‌اش را فاش کرد‌بهت​ و یوان را مات‌ومبهوت گذاشت: «درست نیست. بهت‌لازم​ گفته بودم من رو خواهر بی‌یو صدا کنی.»

سپس شو جیاچی گفت: «اگه نمی‌خوای، لازم نیست چیزی رو‌درست​ گزارش بدی. ما فقط می‌خواستیم مطمئن بشیم بدنت بعد از‌لازم​ تحملِ اون زنگولهٔ زرین برای این مدتِ طولانی، آسیبی ندیده باشه.»

اگر سؤال پرسیدن از یک تزکیه‌گر دربارهٔ دستاوردهایش‌ناراحتی‌اش​ پس از مصرفِ یک گنجینه بی‌ادبانه تلقی می‌شد،‌بودم​ همین منطق برای فنونِ تزکیه نیز صدق می‌کرد.

لحظه‌ای بعد بانو‌می‌دم​ شیانگ پرسید: «به‌هرحال، دربارهٔ‌بود​ فنِ تزکیهٔ روح... گرفتیش؟»

یوان بی‌صدا سر تکان داد.

بانو شیانگ پیش از حرف زدن نفسِ عمیقی کشید: «نه تنها در ادراک‌گفته​ از من پیشی گرفتی، بلکه کاری کردی زنگولهٔ زرین ۱۱۰ بار به صدا‌بشیم​ دربیاد. فکر نمی‌کنم چنین چیزی هرگز تکرار بشه یا کسی بتونه ازش عبور کنه.»

بانو شیانگ ناگهان پیشنهاد داد‌حرفِ​ که مرشدش شود: «برادرِ کوچک‌تر‌مات‌ومبهوت​ یوان، دوست داری شاگردم بشی؟»

«اگه شاگردم بشی، فوراً تو رو به آسمانِ افضل می‌برم و از هیچ منبعی برای پرورشت دریغ نمی‌کنم. همهٔ شاگردانِ من به‌مات‌ومبهوت​ نوعی به یکی از قدرت‌های نُه آسمان تبدیل شده‌ن و با استعدادهایی که تو داری، قطعاً درخشان‌ترین شاگردم می‌شی. علاوه بر این، از‌زرین​ اونجا که فنِ تزکیهٔ روحِ ما خیلی منحصربه‌فرده، من تنها کسی در نُه آسمان هستم که می‌تونه تو این زمینه درست راهنماییت کنه.»

«با این‌که صومعهٔ جوهرِ ایزدی یه فرقهٔ تمام‌زنونه‌ست و من هم تا حالا فقط شاگردِ زن قبول کرده‌م، برای تو استثنا قائل می‌شم. نه تنها‌زنگولهٔ​ دورت پر از زیبارویان می‌شه، بلکه اونا درخشان‌ترین و زیباترین گل‌هایی هستن که می‌تونی توی نُه آسمان پیدا کنی. اگه این برای راضی کردنت کافی نیست،‌به‌هرحال​ بدم نمیاد خودم رو بهت تقدیم کنم. شاید عمرِ درازی کرده باشم، اما به عنوانِ بانوی مقدس، بدنم هنوز پاکه.» بانو شیانگ در آخر چشمک زد.

یوان مات‌ومبهوت مانده بود. چطور‌دلیلِ​ مسیرِ گفتگو در عرضِ یک‌درست​ جمله این‌قدر سریع منحرف شد؟

شو جیاچی با نگاهی سرد‌حرفِ​ حرفش را قطع کرد: «هی،‌مات‌ومبهوت​ داری چه مزخرفاتی می‌بافی؟ می‌کشمت.»

بانو شیانگ با وجودِ هالهٔ تهدیدآمیزِ شو جیاچی آرام ماند و‌انتظارش​ حتی لبخند زد: «مزخرف؟ من همین الان حتی یه کلمه دروغ هم‌گذاشت​ نگفتم. محضِ یادآوری، خودت هم یه زمانی زیرِ نظرِ من آموزش می‌دیدی.»

«اون به‌فاش​ خاطرِ این‌گذاشت​ بود که پدرم...»

«هر طور که‌حرفِ​ حساب کنی، نمی‌تونی‌ناراحتی‌اش​ حقیقت رو تغییر بدی.»

شو جیاچی چشمانش را مالید و آهی کشید: «یوان، نادیده‌اش بگیر. شاید بانوی مقدس باشه، اما رفتارش به همه‌صدا​ چیز می‌خوره جز این. حتی اگه تنها کسی تو این دنیا باشه که می‌تونه دربارهٔ فنِ تزکیهٔ روح بهت آموزش‌اگر​ بده، حس می‌کنم نیازی بهش نخواهی داشت. در واقع، شاید تو آینده تو کسی باشی که اون رو راهنمایی می‌کنه.»

بانو شیانگ با نگاهی سرد گفت: «چطور می‌تونی جلوی یه‌البته​ کوچک‌تر و تو روی خودم همچین حرفی بزنی، چیِ کوچک؟ برای‌فاش​ اینکه منصفانه باشه، چطوره چندتا از رازهای خجالت‌آورت رو فاش کنم؟»

قصدِ کشت در چشمانِ شو جیاچی سوسو زد:‌گفته​ «فکر کنم بهت گفته بودم اگه یه بارِ‌گزارش​ دیگه اون اسم رو به زبون بیاری می‌کشمت...»

یوان که حس کرد اوضاع دارد از کنترل خارج می‌شود، سرفه‌ای کرد‌بهت​ و با صدایی خشک گفت: «ارشدها، لطفاً آروم باشید. هر دوی شما‌می‌خواستیم​ ولی‌نعمتِ من هستید. طاقت ندارم دعوای شما دو نفر رو با هم ببینم.»

سپس رو به بانو شیانگ کرد و‌دلیلِ​ ادامه داد: «در موردِ پیشنهادِ شما، بانو—‌بهت​ خواهر بی‌یو، متأسفم، اما مجبورم ردش کنم.»

بانو شیانگ در حالی‌اخم​ که چهره‌اش جدی شده بود،‌شده​ پرسید: «می‌تونم دلیلش رو بپرسم؟»

یوان توضیح داد: «هنوز کارهایی هست که باید بکنم— سؤالاتی هست که پیش از عروج به‌گزارش​ آسمانِ افضل باید همین پایین جوابی براشون پیدا کنم. من از قبل تصمیم گرفتم که تمامِ مسیر‌سؤال​ تا آسمانِ افضل رو پله‌پله بالا برم، برای همین نمی‌تونم بذارم شما من رو به اونجا ببرید.»

هرچه باشد، اگر تمامِ مسیر‌دلیلِ​ را تا انتها جا می‌انداخت،‌درست​ نمی‌توانست خاطراتش را بازیابی کند.

بانو شیانگ چشمانش را‌نداشت​ بست و آهِ بلندی کشید:‌فاش​ «اگه تصمیمت اینه، مجبورت نمی‌کنم.»

با اینکه واقعاً می‌خواست یوان را به شاگردی بپذیرد، از قبل انتظارِ جوابِ رد داشت. با این‌حرفِ​ حال، حتی اگر یوان پیشنهادش را می‌پذیرفت، باز هم به یک دلیلِ ساده اما پیچیده او را‌لازم​ به شاگردی قبول نمی‌کرد— دلیلی که نمی‌توانست نه به یوان و نه به شو جیاچی فاش کند.

بانو شیانگ گفت: «برادرِ کوچک‌تر، دیگه این موضوع رو کش نمی‌دم،‌بی‌یو​ اما یه درخواستِ دیگه دارم. بیا سه ماهِ دیگه همین‌جا دوباره‌بدنت​ هم رو ببینیم. می‌خوام ببینم با فنِ تزکیهٔ روح چقدر پیشرفت کردی.»

یوان گفت: «سه ماه... شاید نتونم بیام،‌فاش​ چون قراره واردِ آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام بشم،‌بودم​ که ممکنه تا نیم سال طول بکشه.»

شو جیاچی نتوانست جلوی خودش را بگیرد‌دلیلِ​ و به زبان آورد: «آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام...؟‌بهت​ واقعاً می‌خوای بری توی اون شکنجه‌گاه؟ مگه خودآزاری؟»

یوان که حس می‌کرد‌اخم​ قضیه از همین قرار‌ناراحت​ است، پرسید: «قبلاً رفتی داخلش؟»

شو جیاچی گفت: «البته. در واقع، بیشترِ جاودانه‌های آسمانِ افضل دست‌کم یک بار آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام رو کاوش کردن. با اینکه این مکان توی آسمانِ‌زنگولهٔ​ سوم قرار داره، اما اون‌قدر خطرناکه که حتی جاودانه‌ها هم داخلش از بین رفتن. اونجا، پایهٔ تزکیهٔ همهٔ کسانی که بالاتر از شاهِ روح هستن، تا‌به‌هرحال​ اوجِ شاهِ روح محدود می‌شه، و تمامِ گنجینه‌های روحیِ بالاتر از درجهٔ باستانی بی‌اثر می‌شن. برای همین تنها برتری‌هایی که داریم دانش، تجربه و فنون‌مون هستن.»

یوان با شنیدنِ این‌بعدیِ​ حرف‌ها، با اضطراب آبِ‌مات‌ومبهوت​ دهانش را قورت داد.

آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام آن‌قدر خطرناک بود که حتی جاودانه‌ها را‌مات‌ومبهوت​ می‌کشت؛ موجوداتی که او هنوز حتی نمی‌توانست درکشان کند؟ اصلاً‌کنی​ چرا چنین مکانی وجود داشت؟ برای فهمیدنِ این موضوع بی‌قرار بود.

بانو شیانگ ناگهان گفت: «حالا که‌مشخص​ می‌دونم قصد داری آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام‌می‌رفت​ رو کاوش کنی، نمی‌تونم بذارم دستِ‌خالی بری.»

«این‌ها چند گنجینهٔ نجات‌بخشِ—»

درست زمانی که بانو شیانگ آماده می‌شد تا گنجینه‌های نجات‌بخش برای یوان بیرون بیاورد،‌بودم​ شو جیاچی جلویش را گرفت و گفت: «داری چی‌کار می‌کنی؟ جایگاهمون رو فراموش کردی؟ اگه‌تحملِ​ بیش از حد دخالت کنیم، ممکنه نتیجهٔ عکس بده و در عوض بهش آسیب برسونه.»

«...» بانو‌حال​ شیانگ می‌خواست بحث‌حرفِ​ کند، اما نمی‌توانست.

بانو شیانگ با نگاهی قاطع گفت: «باشه، بهش گنجینهٔ نجات‌بخش نمی‌دم، اما‌می‌رفت​ نمی‌ذارم بدونِ هیچ‌چیز بره داخل. با اینکه شاگردِ رسمیِ من نیست، اما‌درست​ فنِ تزکیهٔ روحِ من رو یاد گرفته، پس عملاً شاگردم حساب می‌شه.»

ناولها | novelha.net