چپتر 885: من تیان چنیو هستم!
0مادرِ تیان چنیو با صدای بلند آهی کشید و به شوهرش، تیان آئووی، شکایت کرد: «تا کی باید به این وضع ادامهقلبش بدیم؟ بیست سال از اون اتفاق میگذره و از اون موقع تا حالا پسرم رو بهندرت دیدم. با اینکه خوشحالم دیگه تو کماباش نیست، اما این وضعم تفاوتِ چندانی نداره. حتی میتونم تعدادِ دفعاتی که تو این ۲۰ سالِ گذشته با هم حرف زدیم رو بشمرم...»
تیان آئووی گفت: «التیامِ یهمیاد قلبِ شکسته ممکنه سالها، اگه نگیمبود دههها، طول بکشه. باید صبور باشیم.»
«اگه هیچوقت خوب نشه چی؟بتونیم ما تزکیهگر نیستیم. صدها سالپیرزن وقت نداریم که با هم بگذرونیم.»
«پس چی پیشنهاد میدی؟ نمیتونیم بهزور قلبش روبتونیم التیام بدیم. یا چی، یه پسرِ دیگه میخوای؟بشه با اینکه از اون سنوسال گذشتی، اما غیرممکن نیست.»
«چی؟ نه! من یه پسرِ دیگه نمیخوام! چطور اصلاً میتونی همچیننشه چیزی بگی؟ اگه منظورت اینه که چنیو رو با یه پسرِقلبش دیگه جایگزین کنیم، این چه فرقی با رها کردنِ چنیو داره؟!»
«آروم باش، فقط کنایه زدم.میاد اما الان واقعاً کاری جزمعجزه صبر کردن از دستمون برنمیاد.»
«شاید به نظر برسه که داره خوب نمیشه، اما اینطور نیست. اوضاع الان خیلیمگه بهتر از ۲۰ سالِ پیشه. این روزا هفتهای یه بار از اتاقش بیرون میاد،بعیده اما اون موقعها، حتی ماهی یه بار دیدنش بیرون از اتاق یه معجزه بود.»
«با این وضع، قبل ازمعجزه اینکه بتونیم دوباره یه خانوادهٔخانوادهٔ واقعی بشیم، من یه پیرزن میشم.»
«دیر بشه بهترنگیم از اینه کهبکشه اصلاً نشه، مگه نه؟»
«گمونم همینطوره...»
تیان آئووی ناگهان پرسید: «راستی، دوبارهدوباره داره نزدیکِ اون موقع از سال میشه.بشه فکر میکنی امسال به مزارشون سر میزنه؟»
مادر آهی کشید: «بعیده.»
«فکر میکنی اصلاً دوباره عاشقطول میشه؟ اینم یه مشکلِ دیگهستخوب که باید نگرانش باشیم— نوههامون...»
تیان آئوویبار سر تکانبیرون داد: «کی میدونه...»
«بههرحال، دارهمعجزه دیر میشه.قبل شببخیر عزیزم.»
«شببخیر.»
یک هفته بعد، درست زمانی که خاندانِ تیانباشیم آماده میشدند تا به مزارِ خاندانِ آی سر بزنند،بگذرونیم خبرِ وحشتناکی دریافت کردند که برنامههایشان را تغییر داد.
تیان آئووی از خدمتکاری که خبر را بهدیدنش او داده بود، پرسید: «چی؟ اهریمنها واردِ شهرواقعی شدن؟ کی این اتفاق افتاد؟ چند تا هستن؟»
«حـ... حدودِ یه ساعت پیش!بتونیم سه تا اهریمنن! همین الانمپیرزن دارن شهر رو ویران میکنن!»
تیان آئووی با صدای بلندمعجزه ناسزا گفت: «کوفتی! چرا بینِ اینواقعی همه روز باید امروز پیداشون میشد؟!»
و ادامه داد: «وضعیت رو بهبکشه همهٔ افرادِ عمارت خبر بده! سهتزکیهگر روزِ آینده رو زیرِ زمین قایم میشیم!»
«چشم!»
خدمتکارانِ عمارت با دستپاچگی بهسمتِ پناهگاهِ زیرزمینیِ خاندانِ تیان که برای پنهاندیر شدن از دستِ اهریمنها ساخته شده بود هجوم بردند. در همین حین،امسال تیان آئووی و همسرش رفتند تا تیان چنیو را از وضعیت باخبر کنند.
مادرش مشت به درِ قفلشده کوبید: «چنیو! زود باش در روواقعی باز کن! اهریمنها به شهرمون حمله کردن و سه تا همراستی هستن! باید عجله کنیم و تا وقتی برن، زیرِ زمین قایم بشیم!»
اما هیچ پاسخی ازدههها تیان چنیو نیامد، انگارباشیم اصلاً داخلِ اتاقش نبود.
مادرش همچنان بهاتاقش در میکوبید: «چنیو!موقعها خوابی؟! بیدار شو!»
کمی بعد تیان آئوویقبل از راه رسید وواقعی از او پرسید: «چنیو کجاست؟!»
«نمیدونم! باید تو اتاقشاتاق باشه، اما جواب نمیده! اگهدوباره اتفاقی براش افتاده باشه چی؟!»
تیان آئووی بهسمتِ اتاقِ تیان چنیوبکشه رفت و گفت: «کوفتی! وقتِ زیادی براموننیستیم نمونده! برو کنار! میخوام در رو بشکنم!»
اما درست وقتی جلوی درمیاد ایستاد، زمین ناگهان لرزید و همزمانبود صدای بلندی پشتِ سرشان طنینانداز شد.
تیان آئووی و همسرش بهآرامی برگشتند و سایهٔواقعی بلندی را دیدند که در ابری از غبارهمینطوره در فاصلهٔ حدوداً ۲۰ متریِ آنها ایستاده بود.
وقتی ابرِ غباردیدنش فرو نشست، پیکرِبود درونش نمایان شد.
یـ-یه اهریمن؟! کارمون تمومه!
تیان آئووی در حالی که بدنش از هالهٔدیدنش اهریمن که قصدِ کشت از آن ساطع میشدواقعی از ترس میلرزید، این را در دل فریاد زد.
«نـ-نه... اینطوری نه...»
همسرش بهمحضِ دیدنِدیدنش اهریمن، روی زانو افتادقبل و زد زیرِ گریه.
وقتی اهریمن متوجهِنگیم حضورشان شد، بهبکشه سمتشان راه افتاد.
«پس فانی هستید؟ ترجیح میدادم تزکیهگرموقعها باشید، ولی فکر کنم بهعنوانِ پیشغذاقبل قبل از غذای اصلیم بد نباشید.»
اهریمن لبهایش را لیسیدقبل و در عرضِ چندواقعی ثانیه فاصلهشان را پر کرد.
تیان آئووی و همسرش با ایستادنِ اهریمنقبل درست روبهرویشان، خشکشان زده بود؛ آنقدر وحشتمیشم کرده بودند که حتی نمیتوانستند فرار کنند.
تیان آئووی در حالی که اهریمنبکشه دهانش را باز میکرد، با صداییتزکیهگر آرام زمزمه کرد: «دوستت دارم، عزیزم...»
اما درست وقتی اهریمن میخواست صورتِموقعها تیان آئووی را گاز بگیرد، صدایقبل سردی از اتاقِ پشتِ سرشان طنینانداز شد.
«بوی گندِمعجزه یه اهریمن...قبل چقدر ناخوشاینده.»
درِ پشتِ سرِ تیان آئووی و همسرش ناگهان باز شدخانوادهٔ و تیان چنیو با شمشیری در دست از اتاق بیرونناگهان آمد و آن را درست در دهانِ اهریمن فرو کرد.
تیان چنیو پس از فرو کردنِ شمشیرصبور در صورتِ اهریمن، لگدی به شکمش زدصدها و او را به عقب پرت کرد.
تیان چنیو بدونِ اینکه به پدرموقعها و مادرش نگاه کند، گفت: «اینجاقبل خطرناکه. شما دو تا باید برید.»
«چـ-چنیو؟!» بامعجزه چهرههایی شوکه بهبتونیم او خیره شدند.
تیان آئووی بهسرعت بهاتاق خود آمد و پیش ازدوباره فرار، همسرش را بلند کرد.
همسرش داد زد: «صـ-صبردههها کن! ما نمیتونیم اونوباشیم با اهریمن تنها بذاریم! میمیره!»
با این حال، تیان آئووی حرفِ همسرشماهی را نادیده گرفت و همچنان او رادوباره به دوش کشید و از صحنه دور کرد.
بهمحضِ رفتنِ پدر و مادرِ تیان چنیو، اهریمنواقعی دوباره روی پاهایش ایستاد و در حالی که دندانهایناگهان تیزش را نشان میداد، به تیان چنیو خیره شد.
اهریمن پیش از اینکه بهمعجزه سمتش یورش ببرد، غرید: «یهخانوادهٔ فانیِ حقیر! چطور جرئت میکنی!»
با دیدنِ اهریمن که بهطول سمتش میدوید، دست و پاهای تیاننشه چنیو بیاختیار شروع به لرزیدن کرد.
اما بهسرعت کنترلِ بدنش را پسموقعها گرفت و شمشیرِ در دستش را بهبتونیم سمتِ اهریمنی که نزدیک میشد تاب داد.
اهریمن از روی غرورش، حتی زحمتِ دفعِخانوادهٔ ضربهٔ تیان چنیو را به خود ندادمگه و گذاشت او بازویش را قطع کند.
اهریمن در حالی که تیان چنیو بازوی دیگرش را قطع میکرد، دیوانهواربشیم خندید: «بیفایدهست! بیفایدهست! حتی اگه با اون شمشیر منو یه میلیون تیکهمیشه کنی، تو چند ثانیه کاملاً خوب میشم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!»
تیان چنیو بانگیم صدایی آرام گفت:بکشه «چرا امتحانش نکنیم؟»
سپس پاهایبار اهریمن رابیرون قطع کرد.
اهریمن به خندیدنبود ادامه داد: «بهتدوباره که گفتم، بیفایدهست!»
اما چند لحظه بعداتاق وقتی اندامهایش هنوز ترمیمبتونیم نشده بود، خندهاش قطع شد.
چـ-چه خبره؟!اگه چرا بدنمدههها ترمیم نمیشه؟!
اهریمن گیج شدهاتاقش بود، اما هولموقعها نکرد— دستکم هنوز نه.
برگشت تا به دست و پاهای قطعشدهاشخانوادهٔ نگاه کند و در کمالِ ناباوری دیدمگه که اندامهایش ناگهان به سنگ تبدیل شدهاند!
اهریمن بر سرِ تیان چنیو که روبهرویش ایستادهبتونیم بود و مانندِ زباله به او نگاه میکرد،بشه غرید: «ایـ-این یعنی چی؟! با من چیکار کردی؟!»
«چیکار کردم؟ کارِ خاصی نکردم. فقط بدنت رو مُهر کردم ونشه نذاشتم ترمیم بشه... فکر کنم. راستش این اولین باریه که همچین کاریالتیام میکنم، برای همین خیلی خوشحالم که همونطور که فکر میکردم جواب داد.»
«تـ-تو بدن و تواناییِ ترمیمم روموقعها مُهر کردی؟ غـ-غیرممکنه! امکان نداره آدماقبل همچین قدرتی داشته باشن! تو کی هستی؟!»
تیان چنیو با چهرهای سرد گفت: «من کسیام که تکتکِ اهریمنهای این دنیا رومگه شکار میکنه تا وقتی که هیچکدومتون باقی نمونید. من کسیام که به این دورانِبعیده وحشتآفرینیِ اهریمنها برای آدما پایان میده. من بدترین کابوسِ شما اهریمنهام. من تیان چنیو هستم!»