چپتر 529: نخبگانِ روحی
0ارشد وانگ با وجودِ اختلافِ سنیشان، محترمانه بهویژهایه او تعظیم کرد و گفت: «ممنون که وقتکنارِ گذاشتی و به باغِ یشمیِ ما اومدی، یوان.»
در دنیای تزکیه، قدرت و تواناییِ شخص بیشرفتار از سنش ارزش داشت، بنابراین اگر کسی قویترشما بود، فارغ از سنوسالش باید به او احترام میگذاشتند.
اگر در یک سطحِدلیلِ تزکیه نبودند، قطعاً یوانواقع را «ارشد یوان» خطاب میکرد.
نگهبانها نمیدانستند که یوان هم مثلِ ارشد وانگ یک استادِ روحشما است، برای همین حرکتش آنها را حسابی مات و مبهوت کرد، چونسپس تا به حال ندیده بودند با یک کوچکتر اینقدر محترمانه رفتار کند.
یوان با صدایی آرام گفت:میکند «من اینجام چون میخوام دربارهٔساختنش تزکیه... و پیشینهٔ شما بیشتر بدونم.»
ارشد وانگ سرحال تکان داد: «البته. برایاینقدر همین ازت خواستیم بیای.»
«لطفاً دنبالم بیا.»
سپس بهاینقدر دنبالِ ارشد وانگصدایی واردِ دروازهها شدند.
ارشد وانگ در حالی که راه میرفتند، بهویژهایه آنها گفت: «بقیه هنوز از حضورت خبر ندارن،کنارِ پس بهمون کمی وقت بده تا آماده بشیم.»
یوان ازچون او پرسید:ندیده «اینجا کجاست؟»
با اینکه از خلبان چیزهای مختصری دربارهٔنیست باغِ یشمی شنیده بود، دلش میخواست ازیاد زبانِ کسی که اینجا زندگی میکند هم بشنود.
«باغِ یشمی مکانِ ویژهایه که شش خاندانِ روح ساختنش وپیشینهٔ شاخههای ما به نشانهٔ اتحادمون در صلح و صفا کنارِ همدنبالم زندگی میکنن. با این حال، دلیلِ اصلیِ ساختِ اینجا این نیست.»
«باغِ یشمی در واقع محلِ تمرینی برای شش خاندانِ روحه که کوچکترهامون رو میفرستیم اینجا تا دربارهٔ تزکیه یاددلیلِ بگیرن و تزکیهگر بشن. اینجا قرنها منطقهای مخفی بود، اما حالا که تزکیه به کلِ دنیا معرفی شده، تصمیمکلِ گرفتیم درهای اینجا رو باز کنیم و ازش بهعنوانِ پایگاهِ اصلیِ جناحِ تزکیهٔ جدیدمون به اسمِ نخبگانِ روحی استفاده کنیم.»
یوان زیرِچون لب تکرارندیده کرد: «نخبگانِ روحی...»
و پرسید:میکنن «شرایطِ پیوستن بهاصلیِ این جناح چیه؟»
ارشد وانگ لبخند زد وصدایی گفت: «علاقهمند شدی؟ اگه بخوایپیشینهٔ عضو بشی، همین الان قبولت میکنیم.»
یوان سریعمیخواست جواب داد:زندگی «منظورم این نبود.»
«حیف شد. شاید بعداً بتونیم نظرت رو عوض کنیم. بههرحال، ما برای کسانیمیخوام که میخوان به جناحمون بپیوندن فقط دو شرط داریم. اول اینکه باید زیرِدنبالم ۲۱ سال باشی. و دوم اینکه حداقل در لایهٔ ۸ از شاگردِ روح باشی.»
میشیو گفت: «شاگردِ روحِ لایهٔ ۸ زیرِ ۲۱ سال؟ یعنی همهٔ افرادِ بالایمیفرستیم ۲۱ سال فارغ از سطحِ تزکیهشون خودبهخود رد میشن؟ این خیلی منصفانه نیستشده چون بیشترِ مردمِ این دنیا تازه چند ماهه که تزکیه رو شروع کردن.»
ارشد وانگ جواب داد: «درسته، چون ما فقط جوونهای آیندهدار رو میخوایم. حتیبدونم اگه بینهایت بااستعداد باشی، اگه تزکیه رو در ۲۱ سالگی شروع کنی، به اندازهٔشدند کسی که استعدادِ کمتری داره اما از سنِ خیلی پایینتر شروع کرده، پیشرفت نمیکنی.»
و ادامه داد: «برای نمونه، میانِ دو نفر— یکی که تزکیه را در ۱۰ سالگی آغاز کردهمیکنن و دیگری که در ۲۱ سالگی— آنکه در ۱۰ سالگی شروع کرده، تا وقتی ۲۱ ساله شود ۱۱مخفی سال تجربه دارد و معمولاً در زندگیاش بیشتر از کسی که در ۲۱ سالگی شروع کرده، پیشرفت میکند.»
«شاید کسی بگوید اگر شخصی که در ۲۱ سالگی تزکیه را شروع کرده استعدادِ شگرفی داشتهشما باشد که این عقبماندگی را جبران کند، این فاصله دیگر مهم نیست، اما چنین افرادی بسیارشدند انگشتشمارند. با این حال، اگر واقعاً چنین کسی پیدا شود، راحت میتوانیم برایش استثنا قائل شویم.»
ارشد وانگ هنگامِ گفتنِدلیلِ این جمله، برای لحظهای کوتاهمحلِ نگاهش را به یوان انداخت.
«راستی، این مکانرفتار بیش از ۵۰۰آرام سال قدمت داره.»
یوان بیاختیار پرسید: «۵۰۰زندگی سال...؟ آخه شما چقدر وقتهخاندانِ که از تزکیه خبر دارید؟»
ارشد وانگ گفت: «نمیتونم تاریخِ دقیقش رواینقدر بگم چون خودمون هم نمیدونیم، ولی همینقدر بگمپیشینهٔ که از وقتی یادمون میآد تزکیه رو میشناختیم.»
یوان سپس پرسید: «که اینطور...اصلیِ بالاترین پایهٔ تزکیهای که کسیتمرینی تا حالا بهش رسیده چیه؟»
بیدرنگ جواب داد: «استادِ روح.»
«حتی بااستعدادترین نابغه در شش خاندانِ روح هم پیش از مرگش فقطنشانهٔ به لایهٔ ۳ از استادِ روح رسید. فکر نمیکنم بهخاطرِ کمبودِ چی درتمرینی این دنیا و نبودِ فنونِ خوب، رسیدن به بالاتر از این ممکن باشه.»
«پیدایشِ تزکیهٔ آنلاین شاید این وضع رو تغییررفتار بده، چون میتونیم فنونِ تزکیهٔ بهتری به دستشما بیاریم، اما مشکلِ کمبودِ چی رو حل نمیکنه.»
وقتی به برکهٔ بزرگی رسیدند که چند ساختمان رویمحلِ آبِ آن ساخته شده بود، ارشد وانگ گفت: «بههرحال،قرنها رسیدیم. لطفاً کمی منتظر بمونید تا بقیه رو خبر کنم.»
این منظره یوان راکند به یادِ تالارِ اژدهامیخوام در معبدِ جوهرِ اژدها انداخت.
سپس ارشد وانگ یوانزندگی و میشیو را بهویژهایه بزرگترین تالارِ آنجا راهنمایی کرد.
وقتی یوان و میشیو دورِ میزِ گِرداینقدر و بزرگی از جنسِ مرمر نشستند، ارشددربارهٔ وانگ گفت: «حالا میرم بقیه رو خبر کنم.»
ارشد وانگ کمی بعد آنجااصلیِ را ترک کرد و آن دوروحه را در این مکان تنها گذاشت.
یوان ناگهان پرسید: «نظرت چیه؟»
«منظورت چیه؟»
«نظرت دربارهٔ اینجاحال و ارشد وانگ چیه؟اینقدر میتونیم بهشون اعتماد کنیم؟»
میشیو لحظهای فکر کرد و گفت:ساختِ «نمیدونم، ارشد وانگ خیلی محترم و دوستانهمیفرستیم به نظر میرسید، ولی احتیاط شرطِ عقله.»
یوان سر تکان داد و گفت: «منم همینطور فکر میکنم. بههرحال، تا وقتی در نقشِ "یوان"البته هستم، یه کم متفاوتتر از همیشه رفتار میکنم تا هویتم لو نره و مطمئن بشم که منحضورت رو جدی میگیرن. توی اتحادیهٔ تزکیهگران هم یهجورایی از خودم یه چهرهٔ جدی و خشک نشون دادم.»
میشیو گفت: «یهجورایی حدس زدم، چونبشنود از وقتی رسیدیم اینجا حس کردمنشانهٔ یه کم با همیشه فرق داری.»
و اضافه کرد:حال «من هم سعیکوچکتر میکنم متفاوت رفتار کنم.»
حدود پانزده دقیقه بعد، ارشد وانگساختِ همراه با پنج نفرِ دیگر که همگیمیفرستیم ظاهری سالخورده داشتند، به کنارِ دریاچه بازگشت.