---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 541: بانو چو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 541: بانو چو

0

بانو چو از آن‌ها پرسید:‌جهانی‌شان​ «می‌دونید کی برمی‌گرده؟ دوست دارم‌نمی‌دانست​ برنامه‌ها رو توی تقویمم یادداشت کنم.»

تانگ لی با تأسف سر تکان‌خودشان​ داد: «متأسفانه نمی‌دونیم کی برمی‌گرده. همه‌چیز‌برابرِ​ به پزشک‌ها و وضعیتش بستگی داره.»

بانو چو چشمانش را بست و‌مردم​ گفت: «واقعاً حیف شد...» و چند‌بسیار​ دقیقهٔ بعدی را در سکوت گذراند.

وقتی سرانجام دوباره چشمانش را باز کرد، ایستاد و به خاندانِ‌قدرتمندتر​ یو گفت: «ممنون که با وجودِ اینکه سرزده اومدم، وقت گذاشتید‌پرسه​ و از من پذیرایی کردید. در آینده این لطف رو جبران می‌کنم.»

یو یونگ با لبخندی بر لب‌هیچ‌کس​ گفت: «حرفش رو هم نزنید. کمک‌خودشان​ به خاندانِ محترمِ چو مایهٔ افتخار بود.»

بانو چو پیش از‌نمی‌دانست​ اینکه به سمتِ درِ خروجی‌می‌دادند​ برود، به پیرمرد گفت: «بریم.»

به محضِ اینکه بانوی جوان و پیرمرد آنجا را ترک کردند، یو‌بسیار​ یونگ روی صندلی‌اش نشست و آهی پر از استرس کشید: «آخه برای‌اگر​ چی پاشد اومد اینجا؟ وقتی خاندانِ چو سرزده اومدن، نزدیک بود زهره‌ترک بشم.»

خاندانِ چو یکی از بانفوذترین‌مضطرب​ خاندان‌های جهان بود که شرکت‌های‌بی‌مانندی​ موفقِ بسیاری در سراسرِ دنیا داشت.

با این حال، با وجودِ نفوذِ جهانی‌شان، هیچ‌کس واقعاً چیزِ زیادی دربارهٔ‌خودشان​ خاندانِ چو نمی‌دانست جز آنچه خودشان به مردم نشان می‌دادند، و به‌به‌شکلِ​ همین دلیل خاندانِ یو در برابرِ آن‌ها بسیار مضطرب به نظر می‌رسیدند.

در مقایسه با خاندانِ یو، خاندانِ چو به‌شکلِ بی‌مانندی قدرتمندتر و بانفوذتر بود.‌بسیار​ در واقع اغراق نبود اگر خاندانِ چو را یکی از ۱۰ خاندانِ قدرتمندِ‌قدرتمندِ​ جهان می‌نامیدند، در حالی که خاندانِ یو حوالیِ ۵۰ خاندانِ برتر پرسه می‌زد.

«من بیشتر نگرانِ اینم که چرا اصرار داره اون زباله رو ببینه.‌بسیار​ الان باید چی‌کار کنیم؟ اگه نذاریم همدیگه رو ببینن، قطعاً برمی‌گرده و‌اگر​ سؤال‌های بیشتری می‌پرسه، که اصلاً برای قلبمون خوب نیست، چه برسه به آبرومون.»

«کاری از دستمون برنمیاد جز اینکه امیدوار باشیم گفتگوی امروزمون رو فراموش کنه. ما‌اغراق​ همین الانش هم یو تیان رو از خونه انداختیم بیرون، ماجرای قبلی که بماند.‌اصرار​ حاضرم روی همه‌چیزم شرط ببندم که برنمی‌گرده، منم قرار نیست بهش التماس کنم که برگرده.»

«علاوه بر این، حتی اگه برگرده، می‌تونیم همین‌طور به تأخیر بندازیمش‌آنچه​ تا بی‌خیال بشه. خیلی بعید می‌دونم خاندانِ چو حاضر باشن سرِ‌می‌رسیدند​ یه چیزِ به این مسخرگی برای خاندانِ ما دردسر درست کنن.»

تانگ لی در تأیید سر تکان داد: «حتی اگه برامون دردسر درست کنن،‌بسیار​ چیزی نیست که نتونیم از پسش بربیایم. فقط مایهٔ زحمته. به‌هرحال، من می‌رم‌قدرتمندِ​ تزکیه کنم تا ذهنم آروم بشه. مگه اینکه شرایطِ اضطراری پیش بیاد، مزاحمم نشو.»

تانگ لی کمی بعد آنجا را ترک کرد، اما یو یونگ اندکی بیشتر ماند و در سکوت‌به‌شکلِ​ به فنجانِ چایی که بانو چو از آن نوشیده بود خیره شد. با خود فکر می‌کرد که چرا‌چرا​ او ناگهان می‌خواست با یوان دیدار کند، کسی که یک دهه بود در انظارِ عمومی ظاهر نشده بود.

یو یونگ پیش از اینکه از اتاق بیرون برود، سر‌بی‌مانندی​ تکان داد: «مهم نیست. بهتره دیگه بهش فکر نکنم.» و‌حوالیِ​ تمامِ تلاشش را کرد تا اتفاقاتِ امروز را فراموش کند.

در این میان، بانو چو‌جهانی‌شان​ پس از خروج از خاندانِ یو،‌آنچه​ همراه با پیرمرد به‌سوی لیموزینش رفت.

وقتی به ماشین رسیدند، پیرمرد در‌خودشان​ را برایش باز کرد و پس‌برابرِ​ از اینکه داخل شد، آن را بست.

سپس به جلوی‌نمی‌دانست​ ماشین رفت و‌مردم​ در صندلیِ راننده نشست.

پیرمرد پرسید:‌دلیل​ «حالا کجا‌بسیار​ بریم، بانوی جوان؟»

اما بانو چو پاسخی نداد،‌جهانی‌شان​ چرا که تمامِ حواسش غرقِ‌نمی‌دانست​ تماشای عمارتِ خاندانِ یو بود.

پیرمرد عجله‌ای به خرج‌نمی‌دانست​ نداد و باحوصله منتظر‌نشان​ ماند تا پاسخ دهد.

چند لحظه بعد،‌نمی‌دانست​ با صدایی آرام‌مردم​ گفت: «می‌ریم آپارتمان.»

«چشم، بانوی جوان.»

پیرمرد بی‌درنگ ماشین را‌نفوذِ​ روشن کرد و از‌زیادی​ خاندانِ یو دور شدند.

مدتی بعد،‌زیادی​ جلوی آپارتمانی‌نمی‌دانست​ بلند توقف کردند.

پیرمرد گفت:‌دربارهٔ​ «به مقصد‌آنچه​ رسیدیم، بانوی جوان.»

بانو چو سر تکان داد و از ماشین‌مقایسه​ پیاده شد، سپس برگشت تا به آپارتمانی که‌اگر​ یوان و می‌شیو در آن زندگی می‌کردند نگاه کند.

وقتی پیرمرد هم پیاده شد، به‌سوی داخلِ ساختمان رفتند، اما‌نمی‌دانست​ نگهبانی که آن‌ها را نمی‌شناخت خیلی زود جلویشان را گرفت.‌مضطرب​ پس از ماجرای می‌شیو، تدابیرِ امنیتیِ آپارتمان تشدید شده بود.

نگهبان از‌زیادی​ آن‌ها پرسید: «ببخشید،‌آنچه​ شما ساکنِ اینجایید؟»

بانو چو گفت:‌نمی‌دانست​ «نه، ولی اومدم یکی‌نشان​ از ساکنان رو ببینم.»

به‌سرعت اضافه کرد: «اسمش‌بسیار​ یو تیانه و توی‌مقایسه​ طبقهٔ ۱۷ زندگی می‌کنه.»

طبقهٔ ۱۷؟

نگهبان ابرو بالا انداخت.

با اینکه نمی‌دانست ماجرا در کدام‌مردم​ واحد رخ داده، اما خبر داشت‌بسیار​ که اتفاق در طبقهٔ ۱۷ افتاده است.

سپس پرسید:‌دلیل​ «چه نسبتی با‌مضطرب​ این شخص دارید؟»

بانو چو با لبخندی زیبا بر لب گفت: «دوستمه، و‌نمی‌دانست​ آخرین باری که حرف زدیم قول دادم به دیدنش بیام، برای‌نظر​ همین الان اینجام.» این لبخند باعث شد مردِ میان‌سال سرخ شود.

نگهبان زیاد روی جوابش حساس نشد،‌خودشان​ چرا که محال بود چنین بانوی‌برابرِ​ جوان و شیک‌پوشی دردسری درست کند.

نگهبان به او گفت: «لطفاً‌خودشان​ اسم و شماره‌تلفنتون رو روی‌دلیل​ این برگه بنویسید، بعد می‌تونید برید.»

«ممنون.»

بانو چو پس از نوشتنِ اسم و شماره‌تلفنش،‌زیادی​ همراه با پیرمرد سوارِ آسانسور شد و به طبقهٔ‌دلیل​ ۱۷ رفت، سپس به‌سوی درِ انتهای راهرو قدم برداشتند.

با نزدیک شدن به‌نمی‌دانست​ واحدِ ۱۷-اف، بانوی جوان‌نشان​ حس می‌کرد بدنش بی‌اختیار می‌لرزد.

پیرمرد با دیدنِ‌نمی‌دانست​ این حالت پرسید:‌مردم​ «حالتون خوبه، بانوی جوان؟»

او سر تکان‌برابرِ​ داد: «بله، فقط‌نظر​ یکم مضطرب... و هیجان‌زده‌م.»

پیرمرد دیگر چیزی‌حال​ نگفت و بی‌صدا‌هیچ‌کس​ از پشت‌سر دنبالش کرد.

وقتی جلوی واحدِ ۱۷-اف ایستادند،‌آنچه​ بانو چو بی‌درنگ در نزد و‌دلیل​ دقایقِ طولانی بدونِ حرکت همان‌جا ماند.

سپس چشم‌هایش را بست تا آرام‌مردم​ شود و پس از چند نفسِ‌بسیار​ عمیق، دوباره آن‌ها را باز کرد.

بعد از‌دلیل​ یه دهه، بالاخره‌مضطرب​ پیدات کردم، یوان...

بانو چو وقتی آماده شد، بازوی ظریفش‌چیزِ​ را بالا آورد و در زد، کاملاً‌نشان​ بی‌خبر از اینکه ساکنانِ ۱۷-اف آنجا نیستند.

ناولها | novelha.net