---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 55: ارزیابی یو رو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 55: ارزیابی یو رو

0

وقتی یوان فهمید افرادِ زیادی برای دیدنِ او به شهرِ پانگ می‌آیند، تا تاریک‌احیاناً​ شدنِ هوا داخلِ عمارتِ سرور ماند. پس از صرفِ شام با خاندانِ لو، از‌شایعات​ بازی خارج شد و منتظر ماند تا یو رو دوباره به او غذا بدهد.

یو رو در حالی که بدنش‌بازیکنا​ را با حوله‌ای خیس پاک می‌کرد،‌فرقی​ پرسید: «داداش، پیشرفتت توی بازی چطوره؟»

با لبخند جواب داد: «نسبتاً‌بدونِ​ خوبه. چند تا دوستِ جدید پیدا‌اونجا​ کردم و تونستم غذاهای محشری بخورم.»

یو رو بی‌درنگ‌بگو​ پرسید: «اوه؟ از این‌ولی​ دوستای جدید برام بگو.»

«خب، اونا فقط ان‌پی‌سی‌ان، ولی به‌همون​ اندازهٔ بازیکنا واقعی به نظر می‌رسن‌دیده​ و تقریباً هیچ فرقی با هم ندارن.»

«منم در این باره شنیده‌م. با اینکه ان‌پی‌سی‌ان، نمی‌تونی‌می‌رسن​ فرقِ بینِ یه بازیکن و یه ان‌پی‌سی رو تشخیص‌نمی‌تونی​ بدی، مگه اینکه شروع کنن دربارهٔ دنیای ما حرف بزنن.»

«آره، واقعاً‌قرارِ​ حیرت‌انگیزه که این‌بدونِ​ دنیا چقدر واقعیه.»

مدتی بعد، وقتی کارِ غذا دادن و تمیز کردنِ یوان تمام شد، یو رو گفت: «داداش، من‌منم​ از پس‌فردا می‌تونم باهات بازی کنم. الان کجای بازی هستی؟ من بعد از این واردِ بازی می‌شم تا‌آره​ ببینم از کجا شروع می‌کنم، این‌جوری می‌تونیم برای وقتی که بازیم رو شروع کردم یه قرارِ ملاقات بذاریم.»

یوان بدونِ فکر جواب‌همم​ داد: «من؟ من توی‌یوانِ​ جایی به اسمِ شهرِ پانگم.»

یو رو پرسید: «همم؟ شهرِ پانگ؟ اونجا‌واقعی​ همون جایی نیست که بازیکن یوانِ معروف آخرین‌باره​ بار دیده شده؟ احیاناً این شخص رو ندیدی؟»

یوان با عجله‌ملاقات​ گفت: «بـ... بازیکن‌فکر​ یوان؟ اصلاً خبر ندارم...»

یو رو با شنیدنِ حرف‌هایش آهی‌ان‌پی‌سی‌ان​ کشید و گفت: «چه حیف. می‌خواستم‌می‌رسن​ بفهمم شایعات واقعیت دارن یا نه.»

یوان که کنجکاو‌پانگم​ شده بود، پرسید:‌همون​ «شایعات؟ چه‌جور شایعاتی؟»

یو رو چیزی را که در اینترنت خوانده بود برایش توضیح داد: «خب،‌ندارن​ بعضی از بازیکنایی که توی رویدادِ شهرِ پانگ شرکت کرده بودن ادعا کردن که‌کنن​ بازیکن یوان رو با چشمای خودشون دیدن و اینکه اون در واقع یه دختره.»

یوان با صدایی بهت‌زده فریاد زد:‌فکر​ «این دیگه چه کوفتیه؟!» آخر چرا‌همون​ کسی باید او را دختر خطاب کند؟

«منم وقتی اولین بار این خبر رو توی اینترنت دیدم جا خوردم.‌می‌رسن​ ظاهراً اون یه دختربچه‌ست که می‌تونه از یه فنِ خیلی قوی استفاده کنه‌ان‌پی‌سی​ و صدها هیولا رو توی یه چشم به هم زدن از بین ببره.»

«یه دختربچه...؟»

اگر یوان در آن لحظه می‌توانست بدنش‌واقعی​ را حس کند، بی‌شک عرقِ سردی را‌منم​ که پشتش را خیس کرده بود، احساس می‌کرد.

آخه چطور شیائو‌ملاقات​ هوا رو با‌فکر​ من اشتباه گرفتن؟

یوان ناگهان گفت: «من...‌اونا​ من حس می‌کنم این‌اندازهٔ​ خبر ممکنه اشتباه باشه...»

یو رو پرسید:‌پانگم​ «ها؟ چی باعث‌همون​ شد اینو بگی؟»

جواب داد: «نمی‌دونم.‌ان‌پی‌سی‌ان​ فقط یه حسیه‌بازیکنا​ که بهم دست داده.»

یو رو گفت: «چه‌بذاریم​ تصادفی داداش، چون منم‌اسمِ​ دقیقاً همین حس رو دارم.»

لحظه‌ای بعد یوان پرسید:‌اونا​ «انگار خیلی به این‌اندازهٔ​ بازیکن یوان علاقه داری، چرا؟»

«حتی اگه اولش به چیزی علاقه نداشته باشی، وقتی‌معروف​ مدام توی اینترنت می‌بینیش، بالاخره کنجکاو می‌شی. هرچند، من‌اصلاً​ بیشتر از هر چیزی به خدمتکارِ این بازیکن علاقه دارم.»

«خدمتکار؟»

یو رو سر تکان داد و ادامه داد: «آره. چون شخصاً از خشونت یا مبارزه خوشم نمیاد، می‌خوام تزکیه‌گری‌شده​ بشم که خدمتکارایی داره تا براش بجنگن. نمی‌تونم به این فکر نکنم که یه خدمتکارِ درجهٔ ایزدی چه شکلی‌بود​ می‌تونه باشه. هر هیولایی با این درجهٔ بالا باید خیلی قدرتمند باشه، مگه نه؟ مثل یه ققنوس یا اژدها.»

یوان در دلش به یو‌فقط​ رو جواب داد: راستش اون‌واقعی​ یه انسانه... تازه اونم یه دختربچه...

پس از چند دقیقه صحبت، که بیشتر دربارهٔ این بود که وقتی‌دیده​ بازی را شروع کرد چه نوع خدمتکارانی می‌خواهد، یو رو به او گفت:‌حیف​ «دیروقته، داداش. امشب می‌خوام شخصیتم رو بسازم و فردا صبح بهت می‌گم کجام.»

«باشه. شب بخیر، یو رو.»

«شب بخیر، داداش.»

یو رو پیش‌بگو​ از خروج از اتاق،‌ولی​ چراغ‌ها را خاموش کرد.

یوان پیش از اینکه خوابش ببرد، با خود فکر کرد:‌آخرین​ چون یو رو دلش خدمتکار می‌خواد، فردا باید از شیائو‌ندارم​ هوا بپرسم راهی برای رام کردنِ هیولاها هست یا نه...

در همین حین، داخلِ اتاقش، یو رو‌واقعی​ در حالی که کلاهِ بازیِ تزکیهٔ آنلاین‌منم​ را روی سر داشت، روی تخت دراز کشید.

لحظهٔ کوتاهی پس از فشردنِ دکمهٔ روشن‌کردن،‌جایی​ یو رو حس کرد نیرویی مرموز دارد‌یوانِ​ رفته‌رفته آگاهی‌اش را به جای دیگری می‌برد.

مدتی بعد، با باز کردنِ چشمانش دید پیرمردی‌اندازهٔ​ با نگاهی ژرف از چند متر آن‌طرف‌تر به‌ندارن​ او خیره شده است. انگار داخلِ اتاقی سفیدرنگ بودند.

یو رو‌اسمِ​ پیش‌قدم شد‌همم​ و گفت: «سلام...»

پیرمرد با صدایی‌ان‌پی‌سی‌ان​ بم اما رسا‌بازیکنا​ پرسید: «نامت چیست؟»

«یو رو.»

پیرمرد گوی بلورینی را به‌فقط​ سمتش هل داد و گفت:‌واقعی​ «دستت را روی این بگذار.»

یو رو سر تکان‌همم​ داد و دستش را‌یوانِ​ روی گوی بلورین گذاشت.

چند لحظه‌فقط​ بعد، وضعیتش‌ولی​ پدیدار شد.

سیستم

نام: یو رو

تزکیه: هیچ

میراث: هیچ

تبار: هیچ

کالبد: کالبدِ یینِ ناب

قدرتِ فیزیکی: ۶۲

قدرتِ ذهنی: ۸۰

قدرتِ روح: ۵۴

دفاعِ فیزیکی: ۴۰

دفاعِ ذهنی: ۹۰

با دیدنِ وضعیتِ یو رو، برقی از ناامیدی در چشمانِ پیرمرد سوسو زد و در دل آه کشید: باز هم‌ندارم​ کسی دیگر با استعدادی کمی بالاتر از حدِ متوسط؟ چرا من در مقایسه با آن زنِ سرد که به کسی‌بعضی​ با کالبدِ افسانه‌ایِ پالایشگرِ آسمان برخورد کرد، این‌قدر بدشانسم؟ حالا دیگر مطمئنم که آسمان کینه‌ای از من به دل دارد.

یو رو با‌بذاریم​ دیدنِ چهرهٔ درهم‌رفته‌اش‌جایی​ پرسید: «همه‌چیز مرتبه، ارشد؟»

پیرمرد پیش از آنکه در فضای ترک‌خوردهٔ پشتِ سرش ناپدید شود،‌می‌تونیم​ به او گفت: «هرچند شاید استعدادِ شگفت‌انگیزی نداشته باشی، اما با‌اونجا​ کالبدِ یینِ ناب می‌توانی زندگیِ راحتی داشته باشی. موفق باشی، بانوی جوان.»

چند ثانیه پس از رفتنِ پیرمرد، یو رو حس کرد‌بازیم​ آگاهی‌اش دارد به جای دیگری منتقل می‌شود. وقتی دوباره چشم باز‌همون​ کرد، جمعیتِ بزرگی از مردم را دید که دورش ایستاده بودند.

«به دنیای‌اسمِ​ تزکیه خوش‌همم​ آمدید، فانی‌ها!»

صدایی بلند و رسا بالای سرِ یو رو طنین‌انداز شد و باعث شد‌یوانِ​ او و دیگران به آسمان نگاه کنند؛ جایی که مردِ میان‌سالِ خوش‌قیافه‌ای در‌شنیدنِ​ هوا شناور بود و با لبخندی بر لب به آن‌ها چشم دوخته بود.

ناولها | novelha.net