چپتر 55: ارزیابی یو رو
0وقتی یوان فهمید افرادِ زیادی برای دیدنِ او به شهرِ پانگ میآیند، تا تاریکاحیاناً شدنِ هوا داخلِ عمارتِ سرور ماند. پس از صرفِ شام با خاندانِ لو، ازشایعات بازی خارج شد و منتظر ماند تا یو رو دوباره به او غذا بدهد.
یو رو در حالی که بدنشبازیکنا را با حولهای خیس پاک میکرد،فرقی پرسید: «داداش، پیشرفتت توی بازی چطوره؟»
با لبخند جواب داد: «نسبتاًبدونِ خوبه. چند تا دوستِ جدید پیدااونجا کردم و تونستم غذاهای محشری بخورم.»
یو رو بیدرنگبگو پرسید: «اوه؟ از اینولی دوستای جدید برام بگو.»
«خب، اونا فقط انپیسیان، ولی بههمون اندازهٔ بازیکنا واقعی به نظر میرسندیده و تقریباً هیچ فرقی با هم ندارن.»
«منم در این باره شنیدهم. با اینکه انپیسیان، نمیتونیمیرسن فرقِ بینِ یه بازیکن و یه انپیسی رو تشخیصنمیتونی بدی، مگه اینکه شروع کنن دربارهٔ دنیای ما حرف بزنن.»
«آره، واقعاًقرارِ حیرتانگیزه که اینبدونِ دنیا چقدر واقعیه.»
مدتی بعد، وقتی کارِ غذا دادن و تمیز کردنِ یوان تمام شد، یو رو گفت: «داداش، منمنم از پسفردا میتونم باهات بازی کنم. الان کجای بازی هستی؟ من بعد از این واردِ بازی میشم تاآره ببینم از کجا شروع میکنم، اینجوری میتونیم برای وقتی که بازیم رو شروع کردم یه قرارِ ملاقات بذاریم.»
یوان بدونِ فکر جوابهمم داد: «من؟ من توییوانِ جایی به اسمِ شهرِ پانگم.»
یو رو پرسید: «همم؟ شهرِ پانگ؟ اونجاواقعی همون جایی نیست که بازیکن یوانِ معروف آخرینباره بار دیده شده؟ احیاناً این شخص رو ندیدی؟»
یوان با عجلهملاقات گفت: «بـ... بازیکنفکر یوان؟ اصلاً خبر ندارم...»
یو رو با شنیدنِ حرفهایش آهیانپیسیان کشید و گفت: «چه حیف. میخواستممیرسن بفهمم شایعات واقعیت دارن یا نه.»
یوان که کنجکاوپانگم شده بود، پرسید:همون «شایعات؟ چهجور شایعاتی؟»
یو رو چیزی را که در اینترنت خوانده بود برایش توضیح داد: «خب،ندارن بعضی از بازیکنایی که توی رویدادِ شهرِ پانگ شرکت کرده بودن ادعا کردن کهکنن بازیکن یوان رو با چشمای خودشون دیدن و اینکه اون در واقع یه دختره.»
یوان با صدایی بهتزده فریاد زد:فکر «این دیگه چه کوفتیه؟!» آخر چراهمون کسی باید او را دختر خطاب کند؟
«منم وقتی اولین بار این خبر رو توی اینترنت دیدم جا خوردم.میرسن ظاهراً اون یه دختربچهست که میتونه از یه فنِ خیلی قوی استفاده کنهانپیسی و صدها هیولا رو توی یه چشم به هم زدن از بین ببره.»
«یه دختربچه...؟»
اگر یوان در آن لحظه میتوانست بدنشواقعی را حس کند، بیشک عرقِ سردی رامنم که پشتش را خیس کرده بود، احساس میکرد.
آخه چطور شیائوملاقات هوا رو بافکر من اشتباه گرفتن؟
یوان ناگهان گفت: «من...اونا من حس میکنم ایناندازهٔ خبر ممکنه اشتباه باشه...»
یو رو پرسید:پانگم «ها؟ چی باعثهمون شد اینو بگی؟»
جواب داد: «نمیدونم.انپیسیان فقط یه حسیهبازیکنا که بهم دست داده.»
یو رو گفت: «چهبذاریم تصادفی داداش، چون منماسمِ دقیقاً همین حس رو دارم.»
لحظهای بعد یوان پرسید:اونا «انگار خیلی به ایناندازهٔ بازیکن یوان علاقه داری، چرا؟»
«حتی اگه اولش به چیزی علاقه نداشته باشی، وقتیمعروف مدام توی اینترنت میبینیش، بالاخره کنجکاو میشی. هرچند، مناصلاً بیشتر از هر چیزی به خدمتکارِ این بازیکن علاقه دارم.»
«خدمتکار؟»
یو رو سر تکان داد و ادامه داد: «آره. چون شخصاً از خشونت یا مبارزه خوشم نمیاد، میخوام تزکیهگریشده بشم که خدمتکارایی داره تا براش بجنگن. نمیتونم به این فکر نکنم که یه خدمتکارِ درجهٔ ایزدی چه شکلیبود میتونه باشه. هر هیولایی با این درجهٔ بالا باید خیلی قدرتمند باشه، مگه نه؟ مثل یه ققنوس یا اژدها.»
یوان در دلش به یوفقط رو جواب داد: راستش اونواقعی یه انسانه... تازه اونم یه دختربچه...
پس از چند دقیقه صحبت، که بیشتر دربارهٔ این بود که وقتیدیده بازی را شروع کرد چه نوع خدمتکارانی میخواهد، یو رو به او گفت:حیف «دیروقته، داداش. امشب میخوام شخصیتم رو بسازم و فردا صبح بهت میگم کجام.»
«باشه. شب بخیر، یو رو.»
«شب بخیر، داداش.»
یو رو پیشبگو از خروج از اتاق،ولی چراغها را خاموش کرد.
یوان پیش از اینکه خوابش ببرد، با خود فکر کرد:آخرین چون یو رو دلش خدمتکار میخواد، فردا باید از شیائوندارم هوا بپرسم راهی برای رام کردنِ هیولاها هست یا نه...
در همین حین، داخلِ اتاقش، یو روواقعی در حالی که کلاهِ بازیِ تزکیهٔ آنلاینمنم را روی سر داشت، روی تخت دراز کشید.
لحظهٔ کوتاهی پس از فشردنِ دکمهٔ روشنکردن،جایی یو رو حس کرد نیرویی مرموز داردیوانِ رفتهرفته آگاهیاش را به جای دیگری میبرد.
مدتی بعد، با باز کردنِ چشمانش دید پیرمردیاندازهٔ با نگاهی ژرف از چند متر آنطرفتر بهندارن او خیره شده است. انگار داخلِ اتاقی سفیدرنگ بودند.
یو رواسمِ پیشقدم شدهمم و گفت: «سلام...»
پیرمرد با صداییانپیسیان بم اما رسابازیکنا پرسید: «نامت چیست؟»
«یو رو.»
پیرمرد گوی بلورینی را بهفقط سمتش هل داد و گفت:واقعی «دستت را روی این بگذار.»
یو رو سر تکانهمم داد و دستش رایوانِ روی گوی بلورین گذاشت.
چند لحظهفقط بعد، وضعیتشولی پدیدار شد.
نام: یو رو
تزکیه: هیچ
میراث: هیچ
تبار: هیچ
کالبد: کالبدِ یینِ ناب
قدرتِ فیزیکی: ۶۲
قدرتِ ذهنی: ۸۰
قدرتِ روح: ۵۴
دفاعِ فیزیکی: ۴۰
دفاعِ ذهنی: ۹۰
با دیدنِ وضعیتِ یو رو، برقی از ناامیدی در چشمانِ پیرمرد سوسو زد و در دل آه کشید: باز همندارم کسی دیگر با استعدادی کمی بالاتر از حدِ متوسط؟ چرا من در مقایسه با آن زنِ سرد که به کسیبعضی با کالبدِ افسانهایِ پالایشگرِ آسمان برخورد کرد، اینقدر بدشانسم؟ حالا دیگر مطمئنم که آسمان کینهای از من به دل دارد.
یو رو بابذاریم دیدنِ چهرهٔ درهمرفتهاشجایی پرسید: «همهچیز مرتبه، ارشد؟»
پیرمرد پیش از آنکه در فضای ترکخوردهٔ پشتِ سرش ناپدید شود،میتونیم به او گفت: «هرچند شاید استعدادِ شگفتانگیزی نداشته باشی، اما بااونجا کالبدِ یینِ ناب میتوانی زندگیِ راحتی داشته باشی. موفق باشی، بانوی جوان.»
چند ثانیه پس از رفتنِ پیرمرد، یو رو حس کردبازیم آگاهیاش دارد به جای دیگری منتقل میشود. وقتی دوباره چشم بازهمون کرد، جمعیتِ بزرگی از مردم را دید که دورش ایستاده بودند.
«به دنیایاسمِ تزکیه خوشهمم آمدید، فانیها!»
صدایی بلند و رسا بالای سرِ یو رو طنینانداز شد و باعث شدیوانِ او و دیگران به آسمان نگاه کنند؛ جایی که مردِ میانسالِ خوشقیافهای درشنیدنِ هوا شناور بود و با لبخندی بر لب به آنها چشم دوخته بود.