چپتر 792: شعبدهبازی
0وقتی آماده شدند، تمامِ بزرگانِحمله خاندانِ چی به همراهِ میشیو وخورده چو لیوشیانگ دورِ یوان را گرفتند.
در مجموع بیست و پنج نفر درکنند این مبارزهٔ تمرینی شرکت میکردند. بیشترشان استادِ روححرکتیِ بودند و میشیو تنها جنگجوی روحِ جمع بود.
چی ماندیگر گفت: «هریادت وقت آماده بودی.»
یوان ناگهان دستش را بالاچهجور برد. شمشیرِ بزرگی از غیبواقعاً ظاهر شد و در چنگش افتاد.
این صحنه همهٔ حاضران راحمله شوکه کرد، چون هرگز پیشفولادی از این چنین چیزی ندیده بودند.
«این دیگه چهجور شعبدهبازیایفولادی بود؟ چطوری اون شمشیرِ گندهنره رو از غیب ظاهر کرد؟»
«واقعاً شعبدهبازی بود؟ نمیدونمیادت چطوری این کار روآمدنشان کرد، ولی به جادو نمیخوره.»
شاگردانِ حاضر دربارهٔندیده «شعبدهبازیِ» یوان باشعبدهبازیای هم پچپچ میکردند.
البته بزرگان همملکوت از این اتفاقگرفت ماتومبهوت مانده بودند.
چی فانگ با اخمی کمرنگخورده پرسید: «دفعهٔ پیش هم میخواستمحسِ بپرسم، چطوری این کار رو میکنی؟»
یوان لبخندِ شیطنتآمیزیکنند زد و گفت: «اگهایزدیاش شکستم بدی، بهت میگم.»
«حالا میبینی!»
چی فانگ بیدرنگ به سمتِحمله یوان یورش برد و شمشیرشفولادی را به سوی او تاب داد.
دینگ!
یوان بیخیال با سالارِ ملکوت جلویحسِ حمله را گرفت. برای چی فانگخود انگار شمشیرش به بلوکی فولادی خورده بود.
چی مان و دیگر بزرگان ناگهانشعبدهبازیای دورِ یوان ظاهر شدند تا بهنمیدونم او حمله کنند: «ما رو یادت نره!»
البته یوان با حسِ ایزدیاش آمدنشانگرفت را دید و با فنِ حرکتیِدیگر خود از تمامِ ضرباتشان جاخالی داد.
پس از جاخالی دادن، یوان قصدِ کشتِکنند خود را رها کرد. این کار رویفنِ حرکاتشان تأثیر گذاشت— اما نه چندان زیاد.
در چند دقیقهٔ بعدی، یوان تمامِ حملات را دفعدید میکرد یا جاخالی میداد، و این کار را چنانرها راحت انجام میداد که انگار هیچ زحمتی برایش ندارد.
چی مان ناگهان بادیگه شمشیرش ضربهای ویرانگر به سمتِگنده یوان روانه کرد: «ضربهٔ تباهی!»
یوان شکی نداشت که مهارتِ چی مان فقط بابلوکی هالهٔ تیزش میتواند فلز را مثلِ چاقوی داغ در کرهدید بشکافد، اما فرار نکرد و سینهبهسینه با حمله روبهرو شد.
تلنگ!
با برخوردِ شمشیرهایشان، موجِ شوکِ کوچکی درایزدیاش محوطهٔ تمرین پیچید و چی مان ازجاخالی شدتِ پسزدگیِ آن، مترها به عقب پرتاب شد.
با این حال، یوان تنهاچهجور یک قدم عقب رفت وواقعاً تماشاگران را در بهت فرو برد.
«اختلافِ قدرتشون خیلی زیاده!»
ناگهان، یوان بیآنکه حتی سرش رادیگر برگرداند، شمشیرش را کنارِ سرش آورد،آمدنشان طوری که انگار میخواست پشتش پنهان شود.
لحظهای بعد، تیری به تیغهٔ شمشیرش خورد. یوان نیرویدید عظیمی را پشتِ این تیرِ ظاهراً معمولی حس کرد؛رها نیرویی که حتی از ضربهٔ چی مان هم قویتر بود.
یوان پس از اینکه چند قدم به عقب راندهگنده شد، سرش را به سمتِ میشیو چرخاند که مترهاحاضر دورتر کمانی در دست ایستاده بود، و لبخند زد.
یوان در حالی که به سمتِگرفت میشیو میرفت، گفت: «بد نیست! ایندیگر باید همون فنی باشه که تازگیها گرفتی!»
اما پیش از آنکه به میشیو نزدیک شود،یادت نیروی کوبندهای را حس کرد که به سمتشخود میآمد. همین باعث شد متوقف شود و برگردد.
بنگ!
مقدارِ عظیمی انرژی روحی به شمشیرِشعبدهبازیای یوان خورد و چیزی نمانده بودنمیدونم او را به عقب پرت کند.
یوان پس از حفظِ تعادلش، برگشت وبرای به چو لیوشیانگ نگاه کرد که تازهیادت آن حملهٔ قدرتمند را اجرا کرده بود.
چو لیوشیانگ پرسید: «خوبی؟»
یوان بادیگر لبخندی سر تکاننره داد: «آره، خوبم.»
در میانِ تمامِ حریفانش، حملههای دوربردِ میشیو و چوگنده لیوشیانگ از همه رویاعصابتر بود و وقتی سعی میکرد اولدربارهٔ یکی از آنها را شکست دهد، آن یکی دخالت میکرد.
بدیهی بود که واقعاً قصد نداشت شکستشان دهد،انگار وگرنه همه را با یک ضربه از پایحسِ درمیآورد و کلِ هدفِ تمرینشان زیرِ سؤال میرفت.
چی فانگ ناگهان پشتِ یوان ظاهردیگر شد و شمشیرش را به سمتِ کمرِدید او فروبرد: «کارِ من هنوز تموم نشده!»
اما یوان از قبل حرکات و حملهاش را پیشبینی کردهفنِ بود، پس بدنش را فقط بهقدری جابهجا کرد که حملهٔ چیتأثیر فانگ را جاخالی بدهد و سپس با دستِ خالی ضدحمله زد.
«آه!»
با برخوردِ مشتِملکوت یوان به شکمش، چیبرای فانگ فریادِ بلندی کشید.
دردِ شدیدی در شکمش پیچید کهدیگر بهسرعت در سراسرِ بدنش پخش شد ودید او را روی زمین به زانو درآورد.
چی فانگ گله کرد: «کوفتی! خیلی دردایزدیاش داره! اگه تو آینده بهخاطرِ این مشتِجاخالی سنگینت نتونم بچهدار بشم، میخوای چهکار کنی؟!»
یوان با شنیدنِ حرفهای چی فانگ خشکشچطوری زد و با صدایی شرمنده گفت: «بـ...ولی ببخشید، ولی من اونقدرها هم زور نزدم...»
چی فانگ داد زد: «اونقدرها زورگرفت نزدی؟! پس معلومه قدرتِ خودت رودیگر نمیشناسی! نزدیک بود شکمم رو سوراخ کنی!»
یوان بهانگار او نزدیکفولادی شد: «دکتر میخوای؟»
اما وقتی بهاندازهٔ کافی نزدیکنره شد، چی فانگ ناگهان بلندفنِ شد و به او حمله کرد.
«حالا گیرت آوردم!»
«چـ—؟!»
چون یوان گاردش را پایین آوردهدیگر بود، چی فانگ توانست با یک ضربهٔدید مستقیم او را به عقب پرت کند.
چی فانگ با چهرهای راضینره گفت: «آخیش، عجب حالی داد.فنِ مدتی بود که دلم میخواست بزنمت.»
با دیدنِ حرکتِندیده بیچشموروی چی فانگ، بزرگانچطوری فقط سر تکان دادند.
چی مان که از کارِ او احساسِ شرمندگی میکرد،بلوکی آهی کشید: «تظاهر به آسیبدیدگی و حمله وقتی گاردشآمدنشان رو پایین آورده؟ این کارت خیلی بیشرمانه و بچگانه بود...»
چی فانگ بهسردی خُرناسی کشید: «چی داری میگی؟ خودش گفتحسِ با هر روشِ ممکنی شکستش بدیم. تازه کی گفته داشتمقصدِ تظاهر میکردم؟ واقعاً درد گرفت! همین الان هم شکمم درد میکنه!»
یوان که دوباره سر پا ایستاده بود و ظاهراً هیچ آسیبی ندیده بود، باجاخالی لبخندی آرام گفت: «حق با اونه، ارشد. من گاردم رو پایین آوردم و اونمبعدی گیرم انداخت. توی مبارزه با اهریمنها، برای پیروزی باید از هر روشِ لازمی استفاده کرد.»
چی هوان پرسید:ندیده «خوبی؟ ضربهش دردناکشعبدهبازیای به نظر میرسید.»
یوان سرسالارِ تکان داد: «آره،حمله من کاملاً خوبم.»
«بههرحال، بیایید ادامه بدیم.»
«باشه.»
مبارزهٔ تمرینیشان یک ساعتِ دیگر ادامه یافت،چطوری تا جایی که بیشترِ بزرگان آنقدر خستهولی شدند که دیگر توانِ ادامه دادن نداشتند.