چپتر 279: سرخدمتکار
0خدمتکارِ دیگر پیش از آنکه با بیخیالی دور شود، به اوحرف گفت: «راستی، اگه هنوز داری تمیز میکنی، بهتره عجله کنی. سرخدمتکار،سکوت یعنی مادرت، نیم ساعتِ دیگه میرسه اینجا تا بهمون سر بزنه.»
میشیو زیرِخدمتکارانِ لب زمزمه کرد:شده «مادر، که اینطور...»
در واقع، سر زدن به یولحظهای رو تنها دلیلِ بازگشتِ امروزش نبود؛ مادرش،زیباترین سرخدمتکارِ عمارت، هم امروز به آنجا میآمد.
ده دقیقه بعد، پس از تمیز کردنِ محوطهٔ بیرونِمیانِ اتاقِ یو رو، میشیو به حیاط رفت، جایی کهمیکرد بسیاری از خدمتکارانِ دیگر از قبل جمع شده بودند.
حدودِ دوازده خدمتکار در خانه کاربود میکردند و همگی از قبل منظمبزنند در یک خطِ راست ایستاده بودند.
«مدتی میشه که سرخدمتکار بهمون سربودند نزده، و هر وقت هم میاد،میکردند بهخاطرِ اینه که یه اتفاقِ بدی افتاده.»
«نه همیشه. بعضی وقتا میاد تا مطمئن بشه همهچیزمیانِ مرتبه. البته، اگه حتی کوچیکترین اشتباهی پیدا کنه، سرمونمیکرد داد میزنه— و این اتفاق هر بار که میاد میافته.»
با اینکه سرخدمتکار هنوز نرسیده بود،لحظهای این خدمتکارها جرئت نداشتند بلند حرفبدونِ بزنند و همگی با هم پچپچ میکردند.
میشیو به آنهامیافته بیاعتنایی کرد و رفتخدمتکارها تا در صف بایستد.
وقتی خدمتکارانِ دیگرقبل متوجهِ میشیو شدند،بودند برای لحظهای سکوت کردند.
در میانِ تمامِ خدمتکارانِشدند آنجا، او جوانترین وکردند بدونِ شک زیباترین بود.
بهعلاوه، میشیو مستقیماً با یو رو،لحظهای بانوی جوان، کار میکرد که خودبهخودبدونِ جایگاهش را از آنها بالاتر میبرد.
این موضوع، البته،میافته باعث میشد برخیبود به او حسادت کنند.
با این حال، با آگاهی از اینکه مادرِدوازده میشیو کیست، جرئتِ بدگویی از او را نداشتند، چراایستاده که ترسشان از سرخدمتکار بیشتر از خودِ اربابان بود.
چند دقیقه بعد، خیلی زودتر از انتظار، میشد چهرهای را دید که از دوربهعلاوه به آنها نزدیک میشد؛ زنی بلندقامت و زیبا با موهای مشکی که پشتِ سرشکنند بهشکلِ گوجهایِ بزرگی بسته شده بود، و حالتی سرد و جدی در چهره داشت.
با یک نگاه، میشد شباهتهایی میانِ اوسکوت و میشیو دید، مانندِ حالتِ چهرهٔ ذاتاًبهعلاوه بیتفاوتشان و هالهٔ تا حدودی سرد و دورشان.
با دیدنِ قامتِ این زن،نرسیده خدمتکاران بیدرنگ بدن و چهرهشانبلند را صاف و جدی کردند.
همین که سرخدمتکار از حرکت ایستاد و چنددوازده متر جلوتر از صف قرار گرفت، خدمتکاران همگیراست تعظیم کردند و همزمان گفتند: «صبح بخیر، سرخدمتکارِ ارشد!»
سرخدمتکار پاسخی به سلامشان نداد ولحظهای جلو رفت تا روبهروی خدمتکاری کهبدونِ در منتهیالیهِ سمتِ راستِ صف بود، بایستد.
وقتی سرخدمتکار ایستاد، خدمتکارشدند سرش را بالا آورد ومیانِ مانندِ مجسمهای آنجا خشکش زد.
سرخدمتکار به بررسیِمیافته یونیفرم و ظاهرِبود کلیِ خدمتکار پرداخت.
«بچرخ.»
خدمتکار باوقتی دستورِ سرخدمتکارشدند بدنش را چرخاند.
«بچرخ.»
چند لحظه بعد،میافته خدمتکار برگشت و دوبارهخدمتکارها روبهروی سرخدمتکار قرار گرفت.
سرخدمتکار با صدایی سرد به خدمتکار گفت: «یقهت کجه، یه تارِ مو روی شونهتهمنظم و کفشهات خاکیه. از کِی تا حالا میمون استخدام کردیم تا برای خاندانِ یوهمیشه کار کنه؟ از جلوی چشمم دور شو و همین الان خودت رو مرتب کن.»
«چشم، سرخدمتکار!» خدمتکار با وجود اینکهلحظهای میمون خطاب شده بود، جرئت نکردبدونِ شکایتی کند و بهسرعت از آنجا رفت.
سرخدمتکار پس از پایانِ بازرسیِ خدمتکارِلحظهای اول، جلوی خدمتکارِ بعدی ایستاد وبدونِ بازرسیِ او را نیز آغاز کرد.
سرخدمتکار به بازرسیِ خدمتکاراناینکه ادامه داد تا اینکهجرئت همهٔ آنها بررسی شدند.
«بچرخ.»
میشیو باوقتی حرکتی نرمشدند و باوقار چرخید.
«بچرخ.»
میشیو دوباره چرخید.
«...»
سرخدمتکار لحظهای در سکوت به میشیولحظهای خیره شد و سپس بیآنکه کلمهایبدونِ بگوید، چرخید و به جایگاهِ اصلیاش برگشت.
وقتی بازرسیِ سرخدمتکار تمامشدند شد، خدمتکارانی که مرخص شدهمیانِ بودند، با ظاهری مرتب برگشتند.
وقتی همه برگشتند، سرخدمتکار گفت: «انگار بیشترتون از آخرین بازدیدم تا حالا بیخیال شدید، برای همین ظاهرتونوقتی اینقدر شرمآوره. اگه توی بازدیدِ بعدی که سرزدهست حتی یه اشتباهِ کوچیک ببینم، همه رو مجبور میکنمخودبهخود آموزشِ خدمتکاری رو دوباره بگذرونن. البته میتونید قبول نکنید، اما این به معنیِ پایانِ کارتون توی خاندانِ یوئه.»
خدمتکاران باخدمتکارانِ شنیدنِ حرفهایجمع سرخدمتکار لرزیدند.
چند لحظه بعد، سرخدمتکار ادامه داد: «کمیسکوت بعد توی عمارت قدم میزنم تا مطمئنبهعلاوه بشم توی تمیز کردنِ خونه هم کوتاهی نمیکنید.»
لحظهای بعد سرخدمتکار خدمتکارانشدند را مرخص کرد وکردند گفت به سرِ کارشان برگردند.
اما تا میشیومیافته قدم برداشت، اوبود را نگه داشت.
«تو همینجا بمون، میشیو.»
میشیو جواب داد:متوجهِ «چشم، سرخدمتکار.» ولحظهای در سکوت همانجا ایستاد.
وقتی همهٔ خدمتکارانِ دیگر رفتند، سرخدمتکار به میشیوکردند نزدیک شد و گفت: «با وجودِ این وضعیت،بانوی به نظر نمیرسه فرقی با همیشه داشته باشی.»
میشیو گفت: «نمیفهمممیافته سعی دارید چیبود بهم بگید، سرخدمتکار.»
سرخدمتکار گفت: «جلوی من نقش بازیبودند نکن، دخترِ کوچولو. اربابِ جوان طرد شدههمگی و داری بهم میگی هیچ حسی نداری؟»
میشیو پرسید:وقتی «برای همینشدند امروز اومدید... مادر؟»
«بله، چون میخواستم چهرهٔ گریونت رو ببینم، اما انگار ذرهای نگران یا غصهدار نیستیبهعلاوه که اون دیگه توی زندگیت نیست. کی فکرش رو میکرد، تویی که هر وقتکنند توی آموزش به مشکل میخوردی، با فکر کردن به اربابِ جوان به خودت انگیزه میدادی.»
با شنیدنِبار حرفهای مادرش، ابروهاینرسیده میشیو تکان خورد.
مادرش ادامه داد: «یا شایدم فراموشش کردی؟ اگه هدفت رو یادت رفته— اینکه اصلاً چرا خدمتکار شدی، بذار کمکت کنم بهوقت یاد بیاری. تو در اصل آموزش دیدی تا خدمتکارِ شخصیِ اربابِ جوان و حتی بیشتر از اون بشی. تنها دلیلی کهداد تونستی اون آموزشِ جهنمی رو توی اون سنِ کم تحمل کنی این بود که میخواستی با اون باشی— در کنارِ اربابِ جوان.»
میشیو پس از لحظهای سکوتبرای گفت: «لازم نیست بهم یادآوریتمامِ کنید چون خیلی خوب یادمه، مادر.»
«واقعاً؟ چون اینطور به نظربرای نمیرسه.» مادرش با برقی مرموزتمامِ در چشمانش به او خیره شد.