---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 279: سرخدمتکار • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 279: سرخدمتکار

0

خدمتکارِ دیگر پیش از آنکه با بی‌خیالی دور شود، به او‌حرف​ گفت: «راستی، اگه هنوز داری تمیز می‌کنی، بهتره عجله کنی. سرخدمتکار،‌سکوت​ یعنی مادرت، نیم ساعتِ دیگه می‌رسه اینجا تا بهمون سر بزنه.»

می‌شیو زیرِ‌خدمتکارانِ​ لب زمزمه کرد:‌شده​ «مادر، که این‌طور...»

در واقع، سر زدن به یو‌لحظه‌ای​ رو تنها دلیلِ بازگشتِ امروزش نبود؛ مادرش،‌زیباترین​ سرخدمتکارِ عمارت، هم امروز به آنجا می‌آمد.

ده دقیقه بعد، پس از تمیز کردنِ محوطهٔ بیرونِ‌میانِ​ اتاقِ یو رو، می‌شیو به حیاط رفت، جایی که‌می‌کرد​ بسیاری از خدمتکارانِ دیگر از قبل جمع شده بودند.

حدودِ دوازده خدمتکار در خانه کار‌بود​ می‌کردند و همگی از قبل منظم‌بزنند​ در یک خطِ راست ایستاده بودند.

«مدتی می‌شه که سرخدمتکار بهمون سر‌بودند​ نزده، و هر وقت هم میاد،‌می‌کردند​ به‌خاطرِ اینه که یه اتفاقِ بدی افتاده.»

«نه همیشه. بعضی وقتا میاد تا مطمئن بشه همه‌چیز‌میانِ​ مرتبه. البته، اگه حتی کوچیک‌ترین اشتباهی پیدا کنه، سرمون‌می‌کرد​ داد می‌زنه— و این اتفاق هر بار که میاد می‌افته.»

با اینکه سرخدمتکار هنوز نرسیده بود،‌لحظه‌ای​ این خدمتکارها جرئت نداشتند بلند حرف‌بدونِ​ بزنند و همگی با هم پچ‌پچ می‌کردند.

می‌شیو به آن‌ها‌می‌افته​ بی‌اعتنایی کرد و رفت‌خدمتکارها​ تا در صف بایستد.

وقتی خدمتکارانِ دیگر‌قبل​ متوجهِ می‌شیو شدند،‌بودند​ برای لحظه‌ای سکوت کردند.

در میانِ تمامِ خدمتکارانِ‌شدند​ آنجا، او جوان‌ترین و‌کردند​ بدونِ شک زیباترین بود.

به‌علاوه، می‌شیو مستقیماً با یو رو،‌لحظه‌ای​ بانوی جوان، کار می‌کرد که خودبه‌خود‌بدونِ​ جایگاهش را از آن‌ها بالاتر می‌برد.

این موضوع، البته،‌می‌افته​ باعث می‌شد برخی‌بود​ به او حسادت کنند.

با این حال، با آگاهی از اینکه مادرِ‌دوازده​ می‌شیو کیست، جرئتِ بدگویی از او را نداشتند، چرا‌ایستاده​ که ترسشان از سرخدمتکار بیشتر از خودِ اربابان بود.

چند دقیقه بعد، خیلی زودتر از انتظار، می‌شد چهره‌ای را دید که از دور‌به‌علاوه​ به آن‌ها نزدیک می‌شد؛ زنی بلندقامت و زیبا با موهای مشکی که پشتِ سرش‌کنند​ به‌شکلِ گوجه‌ایِ بزرگی بسته شده بود، و حالتی سرد و جدی در چهره داشت.

با یک نگاه، می‌شد شباهت‌هایی میانِ او‌سکوت​ و می‌شیو دید، مانندِ حالتِ چهرهٔ ذاتاً‌به‌علاوه​ بی‌تفاوتشان و هالهٔ تا حدودی سرد و دورشان.

با دیدنِ قامتِ این زن،‌نرسیده​ خدمتکاران بی‌درنگ بدن و چهره‌شان‌بلند​ را صاف و جدی کردند.

همین که سرخدمتکار از حرکت ایستاد و چند‌دوازده​ متر جلوتر از صف قرار گرفت، خدمتکاران همگی‌راست​ تعظیم کردند و هم‌زمان گفتند: «صبح بخیر، سرخدمتکارِ ارشد!»

سرخدمتکار پاسخی به سلامشان نداد و‌لحظه‌ای​ جلو رفت تا روبه‌روی خدمتکاری که‌بدونِ​ در منتهی‌الیهِ سمتِ راستِ صف بود، بایستد.

وقتی سرخدمتکار ایستاد، خدمتکار‌شدند​ سرش را بالا آورد و‌میانِ​ مانندِ مجسمه‌ای آنجا خشکش زد.

سرخدمتکار به بررسیِ‌می‌افته​ یونیفرم و ظاهرِ‌بود​ کلیِ خدمتکار پرداخت.

«بچرخ.»

خدمتکار با‌وقتی​ دستورِ سرخدمتکار‌شدند​ بدنش را چرخاند.

«بچرخ.»

چند لحظه بعد،‌می‌افته​ خدمتکار برگشت و دوباره‌خدمتکارها​ روبه‌روی سرخدمتکار قرار گرفت.

سرخدمتکار با صدایی سرد به خدمتکار گفت: «یقه‌ت کجه، یه تارِ مو روی شونه‌ته‌منظم​ و کفش‌هات خاکیه. از کِی تا حالا میمون استخدام کردیم تا برای خاندانِ یو‌همیشه​ کار کنه؟ از جلوی چشمم دور شو و همین الان خودت رو مرتب کن.»

«چشم، سرخدمتکار!» خدمتکار با وجود اینکه‌لحظه‌ای​ میمون خطاب شده بود، جرئت نکرد‌بدونِ​ شکایتی کند و به‌سرعت از آنجا رفت.

سرخدمتکار پس از پایانِ بازرسیِ خدمتکارِ‌لحظه‌ای​ اول، جلوی خدمتکارِ بعدی ایستاد و‌بدونِ​ بازرسیِ او را نیز آغاز کرد.

سرخدمتکار به بازرسیِ خدمتکاران‌اینکه​ ادامه داد تا اینکه‌جرئت​ همهٔ آن‌ها بررسی شدند.

«بچرخ.»

می‌شیو با‌وقتی​ حرکتی نرم‌شدند​ و باوقار چرخید.

«بچرخ.»

می‌شیو دوباره چرخید.

«...»

سرخدمتکار لحظه‌ای در سکوت به می‌شیو‌لحظه‌ای​ خیره شد و سپس بی‌آنکه کلمه‌ای‌بدونِ​ بگوید، چرخید و به جایگاهِ اصلی‌اش برگشت.

وقتی بازرسیِ سرخدمتکار تمام‌شدند​ شد، خدمتکارانی که مرخص شده‌میانِ​ بودند، با ظاهری مرتب برگشتند.

وقتی همه برگشتند، سرخدمتکار گفت: «انگار بیشترتون از آخرین بازدیدم تا حالا بی‌خیال شدید، برای همین ظاهرتون‌وقتی​ این‌قدر شرم‌آوره. اگه توی بازدیدِ بعدی که سرزده‌ست حتی یه اشتباهِ کوچیک ببینم، همه رو مجبور می‌کنم‌خودبه‌خود​ آموزشِ خدمتکاری رو دوباره بگذرونن. البته می‌تونید قبول نکنید، اما این به معنیِ پایانِ کارتون توی خاندانِ یوئه.»

خدمتکاران با‌خدمتکارانِ​ شنیدنِ حرف‌های‌جمع​ سرخدمتکار لرزیدند.

چند لحظه بعد، سرخدمتکار ادامه داد: «کمی‌سکوت​ بعد توی عمارت قدم می‌زنم تا مطمئن‌به‌علاوه​ بشم توی تمیز کردنِ خونه هم کوتاهی نمی‌کنید.»

لحظه‌ای بعد سرخدمتکار خدمتکاران‌شدند​ را مرخص کرد و‌کردند​ گفت به سرِ کارشان برگردند.

اما تا می‌شیو‌می‌افته​ قدم برداشت، او‌بود​ را نگه داشت.

«تو همین‌جا بمون، می‌شیو.»

می‌شیو جواب داد:‌متوجهِ​ «چشم، سرخدمتکار.» و‌لحظه‌ای​ در سکوت همان‌جا ایستاد.

وقتی همهٔ خدمتکارانِ دیگر رفتند، سرخدمتکار به می‌شیو‌کردند​ نزدیک شد و گفت: «با وجودِ این وضعیت،‌بانوی​ به نظر نمی‌رسه فرقی با همیشه داشته باشی.»

می‌شیو گفت: «نمی‌فهمم‌می‌افته​ سعی دارید چی‌بود​ بهم بگید، سرخدمتکار.»

سرخدمتکار گفت: «جلوی من نقش بازی‌بودند​ نکن، دخترِ کوچولو. اربابِ جوان طرد شده‌همگی​ و داری بهم می‌گی هیچ حسی نداری؟»

می‌شیو پرسید:‌وقتی​ «برای همین‌شدند​ امروز اومدید... مادر؟»

«بله، چون می‌خواستم چهرهٔ گریونت رو ببینم، اما انگار ذره‌ای نگران یا غصه‌دار نیستی‌به‌علاوه​ که اون دیگه توی زندگیت نیست. کی فکرش رو می‌کرد، تویی که هر وقت‌کنند​ توی آموزش به مشکل می‌خوردی، با فکر کردن به اربابِ جوان به خودت انگیزه می‌دادی.»

با شنیدنِ‌بار​ حرف‌های مادرش، ابروهای‌نرسیده​ می‌شیو تکان خورد.

مادرش ادامه داد: «یا شایدم فراموشش کردی؟ اگه هدفت رو یادت رفته— اینکه اصلاً چرا خدمتکار شدی، بذار کمکت کنم به‌وقت​ یاد بیاری. تو در اصل آموزش دیدی تا خدمتکارِ شخصیِ اربابِ جوان و حتی بیشتر از اون بشی. تنها دلیلی که‌داد​ تونستی اون آموزشِ جهنمی رو توی اون سنِ کم تحمل کنی این بود که می‌خواستی با اون باشی— در کنارِ اربابِ جوان.»

می‌شیو پس از لحظه‌ای سکوت‌برای​ گفت: «لازم نیست بهم یادآوری‌تمامِ​ کنید چون خیلی خوب یادمه، مادر.»

«واقعاً؟ چون این‌طور به نظر‌برای​ نمی‌رسه.» مادرش با برقی مرموز‌تمامِ​ در چشمانش به او خیره شد.

ناولها | novelha.net