چپتر 831: پسرم را دیدهای؟
0پس از چند دقیقه گپ زدن با دیگران، همهمیکردی به برنامهٔ خودشان برگشتند که بیشتر شاملِ تمرینِ صبحگاهییادمه میشد. بنابراین همه جز یوان به میدانِ تمرین رفتند.
یوان هم به تزکیهٔمیکردی آنلاین برگشت تا سفرش بهدلگیری درهٔ اهریمنها را پی بگیرد.
ساعتها بعد، یوان ناگهان سرمایی روی پوستش حس کرد کههمینا باعث شد کمی بلرزد. با این حال، این سرما ربطی بهتوی آبوهوا نداشت. تزکیهگری در سطحِ او تحتِتأثیرِ سرمای عادی قرار نمیگرفت.
یوان از فنگ یوشیانگ کهاینطور انگار هیچ اثری رویش نگذاشتهمتروک بود پرسید: «این چه حسیه؟ ناخوشاینده.»
فنگ یوشیانگ گفت:مالِ «باید غبارِ سمیِپیشه درهٔ اهریمنها باشه.»
یوان ابرویی بالاوقتی انداخت و پرسید:چطور «تو حسش نمیکنی؟»
«نه، به نظر میرسه این غبار روی جانورانِ ایزدی اثری نداره. با اینباز حال واقعاً عجیبه. انتظار نداشتم غبار تا اینجا برسه، چون هنوز چند ساعتجور با شهر فاصله داریم. دفعهٔ پیش که اینجا بودم اوضاع اینقدر بد نبود.»
«قبلاً بههزاران درهٔ اهریمنهاپیشه اومده بودی؟»
«یهجورایی. از روش پرواز کردم،سال اما هیچوقت داخلش نرفتم. تازهاونجا اون هم مالِ هزاران سال پیشه.»
«که اینطور. وقتیوقتی از روش پروازچطور میکردی اونجا چطور بود؟»
«متروک بود ومیکردی فضای دلگیری داشت.متروک همینا فقط یادمه.»
یوان بازهزاران هم پرسید:پیشه «چرا اونجا اینطوریه؟»
«خدا میدونه. تا جایی که من میدونم، اهریمنها قبلاً خیلی توی اون سرزمین پرسه میزدن و حتی اونجا رو به یهاینطوریه جور دژ تبدیل کرده بودن، برای همین هم این اسم رو روش گذاشتن. اما بعد از اینکه انسانها خاندانِ اهریمن روخاندانِ شکست دادن، ظاهراً همهشون ناپدید شدن و این غبارِ سمی رو به جا گذاشتن که اگه کسی توش بمونه دیوونه میشه.»
یوان ناگهان گفت: «پس اهریمنها... راستش، دلیلِ اینکه میخواستم به درهٔهمینا اهریمنها بیام فقط جیا چونگ نبود. اسمِ این مکان توجهم روتوی جلب کرده بود، برای همین میخواستم خودم ببینم چه جور جاییه.»
فنگ یوشیانگ پرسید: «فکر میکنیچطور خاطراتت به عنوانِ والاگوهرِ ایزدی باعثفقط شده به درهٔ اهریمنها علاقهمند بشی؟»
یوان آهی کشید: «خدا میدونه، اما حس میکنماونجا همیشه دارم با اهریمنها روبهرو میشم. انگار سرنوشتمونیادمه اینه که هر جا میرم مسیرمون به هم بخوره.»
چند ساعت بعد، فنگ یوشیانگ گفت:پیشه «تقریباً رسیدیم، اربابِ جوان. با غبارِمتروک سمی مشکلی ندارید؟ حالتون که بد نیست؟»
یوان سر تکان داد: «من خوبم.چطور غبارش ناخوشاینده و باعث میشه مورمورم بشه،یادمه اما حالم با وقتای عادی فرقی نکرده.»
«خدا رو شکر. اما چونچطور اول داریم میریم به شهر،همینا بهتره یه کم دربارهش براتون بگم.»
«اول از همه، این شهر هیچ اسمی نداره. احتمالاً قبلاً اسمی داشته، اما به مرورِ زمان فراموش شده. مناینطوریه شخصاً تا حالا پام رو توی این شهر نذاشتم، اما قبل از اومدنمون از دلالانِ مهتاب دربارهش پرسوجو کردم.اینکه یوئه یین بهم گفت که این شهر پر از آدمای دیوونهست و هشدار داد که نباید باهاشون قاتی بشیم.»
«به گفتهٔ اون، آدمای زیادی توی اونجا گم میشن و ساکنانش جوری رفتار میکنن که انگار چیزی تسخیرشون کرده.باز به خاطرِ همین بدنامی، بهندرت مسافری به اونجا میره. تنها کسایی که پاشون رو اونجا میذارن، تزکیهگرهایی هستن که بهگذاشتن درهٔ اهریمنها علاقه دارن. شایعاتی هست که میگه گنجینههایی توی درهٔ اهریمنها پنهان شده، برای همین اونجا پاتوقِ شکارچیهای گنجه.»
«انگار جای پیچیدهایه.»
حدود یکوقتی ساعت بعد، بهچطور شهرِ بینام رسیدند.
حدود یک ساعت بعد، به شهرِ بینام رسیدند. یوان، همانطور که واردِدلگیری شهری میشد که حتی یک نگهبان هم نداشت، زیرِ لب زمزمه کرد: «هوایتوی مسمومِ داخلِ این شهر خیلی قویتر از هر چیزیه که بیرون حس کردم.»
در نگاهِ اول، آنجا بسیار خالی به نظروقتی میرسید، تقریباً انگار یک شهرِ ارواح بود. باهمینا این حال، خیلی زود فهمید که اینطور نیست.
فنگ یوشیانگ ناگهان به اواونجا گفت: «اربابِ جوان، دارن ازداشت توی خونههاشون ما رو تماشا میکنن.»
یوان سر تکان داد:اونجا «آره، با حسِ ایزدیم میتونمداشت ببینمشون. قطعاً یه چیزیشون میشه.»
پس از حدود نیم ساعت گشتزدن در شهر بدونِچطور دیدنِ حتی یک نفر، یوان آهی کشید: «اگه کسی نیستاینطوریه که راهنماییمون کنه، چطور قراره هزار فن رو پیدا کنیم؟»
فنگ یوشیانگ گفت: «اینجاهزاران شهرِ نسبتاً کوچیکیه، پس احتمالاًمیکردی فقط با گشتزدن پیداش میکنیم.»
پس از چند دقیقه پرسه زدنِ بیشتر، یوان بالاخرهدلگیری کسی را در خیابان پیدا کرد؛ پیرزنِ بسیار لاغری کهجایی با نگاهی گیج در چهرهٔ رنگپریدهاش، در خیابان ایستاده بود.
با دیدنِ این پیرزن که تقریباً شبیهِ یک اسکلت بود، یوان با اضطراب آبِ دهانش راخدا قورت داد. با اینکه پیش از این هرگز فیلمِ ترسناکی ندیده بود، یو رو در مناسبتهایاسم خاص برایش داستانهای ترسناک تعریف میکرد و در تمامِ داستانهایش، همیشه یک پیرزنِ ترسناک وجود داشت.
غرایزِ یوان به او میگفت که به ایناونجا پیرزن نزدیک نشود، اما میخواست هزار فن رایادمه هرچه زودتر پیدا کند، وگرنه برای آزمون دیرش میشد.
آروم باش. این پیرزنهزاران هیچ کاری نمیتونه بکنهوقتی که بهت آسیب بزنه.
یوان در حالی که با قدمهاییچطور آرام اما پیوسته به پیرزن نزدیکفقط میشد، این را به خودش گفت.
یوان با صدایی مضطرب اماچطور رسا پرسید: «سـ-سلام. میدونید هزارهمینا فن رو کجا میتونم پیدا کنم؟»
با این حال، پیرزن طوری رفتار کردمیکردی که انگار اصلاً صدایش را نشنیده است وفقط با چهرهای بیحالت به فضای روبهرویش خیره ماند.
با این فکر که پیرزن صدایش را نشنیده،وقتی یوان تصمیم گرفت دوباره با صدای بلندتری بپرسد:همینا «میدونید هزار فن رو کجا میتونم پیدا کنم؟»
این بار، پیرزن بامیکردی حرکتی خشک برگشت تافضای به او نگاه کند.
با صدایی گرفتهمیکردی از او پرسید:متروک «پسرم رو دیدی؟»
«اوه.» یوانهزاران از واکنشِپیشه پیرزن جا خورد.
سرانجام جواب داد: «نه، ندیدم.»
سپس پیرزن ادامه داد:میکردی «میدونی پسرم کجاست؟ تافضای الان باید پیشم برمیگشت...»
یوان سر تکانمیکردی داد: «ببخشید، امامتروک نمیدونم پسرتون کجاست.»
پس از لحظهای سکوت، پیرزن ناگهان شروعمیکردی به جیغزدن کرد: «تو! تو پسرم روهمینا بردی، مگه نه؟! پسرم رو پس بده!»
در این لحظه بود که پیرزن دستانش راوقتی که زیرِ لباسش پنهان کرده بود بیرون آورد، درفقط حالی که چاقوی آشپزخانهای را محکم در مشت میفشرد.
«بمیر!»
پیرزن بدونِ هیچ تردیدیاونجا چاقوی آشپزخانه را بهدلگیری سمتِ یوان تاب داد...