چپتر 886: این تازه آغازِ کار است
0اهریمن پس از شنیدنِخندهداره معرفیِ تیان چنیو، با چهرهایمیترسیدم بهتزده به او خیره ماند.
اما پس از لحظهای سکوت، ناگهان زد زیرِسؤال خنده: «هاهاها! تو میخوای ما رو شکار کنی؟! هاهاها!راستِ این خندهدارترین شوخیایه که تو تمامِ این قرن شنیدم!»
پس از اینکه حسابی خندید، ناگهاننمیشه خندهاش را برید و با نگاهیفهمیده تهدیدآمیز به تیان چنیو چشم دوخت.
«فکر کردی کی هستی، انسانِ کوفتی؟! نمیدونم با چه حقهای جلویبرای ترمیمِ بدنم رو گرفتی، اما شک دارم زیاد دوام بیاره! و حتیسمتِ اگه موقتاً قدرتِ بازسازیمون رو بگیری، باز هم نمیتونی ما رو بکشی!»
تیان چنیو پسکجاش از لحظهای سکوت جوابزمانی داد: «حق با توئه.»
«فعلاً راهی ندارم که بتونم راحتمُهرت بکشمتون، اما بالاخره یه راهی پیداتکشاخی میکنم. تا اون موقع... فقط مُهرتون میکنم.»
«به همین خیال باش! انسانها تا ابد زیرِ سلطهٔ اهریمنها میمونن! شمافهمیده تا ابد دامِ ما باقی میمونید! هزاران ساله که وضع همینه! قرارازت نیست چون تو چند تا حقهٔ جدید یاد گرفتی یهو همهچیز عوض بشه!»
تیان چنیوکاش ناگهان زدفهمیده زیرِ خنده: «هاهاها!»
اهریمن غرید: «کجاش خندهداره؟!»
«باورم نمیشه یه زمانی اینقدر ازمُهرت اهریمنها میترسیدم. کاش زودتر فهمیده بودم...تکشاخی فهمیده بودم اهریمنها واقعاً چقدر رقتانگیزن...»
«به هر حال، قبل از اینکه برای همیشه مُهرت کنم، یهزودتر سؤال ازت دارم. هیچ اهریمنِ تکشاخی رو میشناسی؟ یه شاخِ سیاهکنم سمتِ راستِ سرش داره و شاخش یه شکلِ عجیب و زیگزاگی داره.»
«اگه بهمکاش بگی، شایدفهمیده از جونت گذشتم.»
اهریمن در جوابکجاش خندید: «هاهاها! برونمیشه گم شو، دامِ کوفتی!»
تیان چنیو چشمهایشقبل را بست و نفسِکنم عمیقی کشید: «که اینطور؟»
«هنوز اسمِ خوبی برای این فن پیدازمانی نکردم، اما چه نیازیه زیاد بهش فکرواقعاً کنم؟ بیا فقط بهش بگیم... ضربهٔ مُهرِ اهریمن.»
با باز کردنِ چشمهایش، تیان چنیو شمشیرِچقدر در دستش را به سمتِ اهریمن تاب دادسؤال و سرش را از بدنِ بیدستوپایش جدا کرد.
مدتِ کوتاهی پس از افتادنِ سرِنمیشه اهریمن بر زمین، سر و بدنشفهمیده به سنگ تبدیل و کاملاً مُهر شد.
پس از مُهر کردنِ اهریمن،همیشه تیان چنیو به زانو افتادهیچ و بدنش دوباره به لرزه درآمد.
به دستهایشغرید که بیوقفهخندهداره میلرزید نگاه کرد.
انجامش دادم... یهزودتر اهریمن رو شکستواقعاً دادم... دیگه ناتوان نیستم...
اشک از چشمانش سرازیرخندهداره شد، چون بیش از ۲۰میترسیدم سال منتظرِ این لحظه بود.
با این حال، هنوزبرای راضی نبود. در واقع، فرسنگهاازت با راضی شدن فاصله داشت.
تیان چنیو با چشمانیخندهداره ریزشده به اهریمنِ مُهرشده نگاهمیترسیدم کرد: «این تازه آغازِ کاره...»
«خب پس... باید دو تابودم اهریمنِ دیگه هم تو اینقبل شهر در حالِ جولان دادن باشن...»
نفسِ عمیقی کشید، دوبارهخندهداره روی پا ایستاد واینقدر به سمتِ خروجی راه افتاد.
«چـ-چنیو!»
مادرش ناگهان ظاهرکجاش شد و اونمیشه را در آغوش گرفت.
و پرسید: «حالتزودتر خوبه؟! صدمه دیدی؟! چهچقدر بلایی سرِ اهریمن اومد؟!»
«اهریمن؟ از پای درآوردمش.»
تیان آئووی پیدایش شد و گفت: «تـ-تو از پای درآوردیش؟ چطوراهریمنِ ممکنه؟ تو فقط یه فانی هستی. تا حالا تزکیه نکردی... هیچعجیب فانیای نمیتونه با یه اهریمن بجنگه، چه برسه به اینکه شکستش بده!»
«مجبور نیستید حرفم رو باور کنید. میتونید خودتون اهریمن رو ببینید. همونجاست.فهمیده نگران نباشید، نمیتونه بهتون آسیبی بزنه. در این حین، دو اهریمنِ دیگه همهیچ هستن که باید از پای دربیارم، پس اگه مشکلی نیست، با اجازهتون میرم.»
مادرش او را محکمتر در آغوش گرفت و درحال حالی که حاضر نبود رهایش کند، گفت: «چـ-چی؟! میخوایاهریمنِ با بقیهٔ اهریمنها هم بجنگی؟! این خیلی خطرناکه! نمیذارم بری!»
تیان چنیو در حالی که خودش را از آغوشِمیترسیدم مادر بیرون میکشید، گفت: «ببخشید مادر، اما باید برم.قبل هرچه باشه، این تنها دلیلیه که از کما بیدار شدم.»
«چنیو...»
پس از رفتنِ تیانخندهداره چنیو، پدر و مادرش رفتندمیترسیدم تا اهریمنِ مُهرشده را ببینند.
تیان آئووی با چهرهای بهتزده به اهریمنی که تمامِ دست و پاهمیشه و سرش قطع شده بود خیره ماند و گفت: «خدایا... این واقعاًراستِ همون اهریمنیه که همین الان بهمون حمله کرد؟ اون... تبدیل به سنگ شده...»
مادرش با صدایی گیج وباورم منگ زمزمه کرد: «و-واقعاً چنیو اینزودتر کار رو کرده...؟ آخه چطور ممکنه...؟»
تیان آئووی آهیقبل کشید: «انگار اون ۲۰کنم سال انزوا بیدلیل نبوده...»
پس از ترکِ خانه، تیان چنیونمیشه بوی تعفنِ اهریمنها را دنبال کردفهمیده تا اینکه با دومین اهریمن روبهرو شد.
وقتی رسید،کاش اهریمن داشت پایبودم کودکی را میجوید.
اهریمن با حس کردنِ حضورِ تیان چنیو، نگاهی به او انداختزودتر و گفت: «نفرِ بعدی تو رو میخورم، پس همونجا وایسا وکنم منتظرم بمون. اگه جرئت کنی فرار کنی، مرگت رو دردناکتر میکنم—»
اما پیش از آنکه حتی بتواند جملهاش را تمام کند،هیچ تیان چنیو به سنگی در کنارِ پایش لگد زد و آنشکلِ را به سمتِ اهریمن فرستاد که درست به صورتِ جانور خورد.
اهریمن لحظهای از جویدن دست کشید، پای نیمخوردهایاینقدر را که در چنگ داشت به کناری پرترقتانگیزن کرد و برگشت تا به تیان چنیو نگاه کند.
پس از قورت دادنِ لقمهاش،بودم با صدایی مخوف گفت: «چطورقبل جرئت میکنی، ای دام... کارت تمومه!»
اهریمن در حالی که دهانش کاملاًنمیشه باز بود و بزاق و خون ازبودم آن میچکید، به سمتِ تیان چنیو دوید.
تیان چنیو با دیدنِ اینهمیشه صحنه نفسِ عمیقی کشید و بااهریمنِ شمشیرش به رویارویی با اهریمن رفت.
اهریمن در حالی که با انگشتانِ تیزش به تیان چنیو چنگزودتر میزد و تمامِ ضربههای شمشیرِ او را با بدنش به جانکنم میخرید، خندید: «هاهاها! با اون شمشیرِ بیارزش میخوای به چی برسی؟!»
اهریمن در حالی که بهبودم حملههایش به تیان چنیو ادامهقبل میداد، با خود فکر کرد:
چـ-چه خبره؟زودتر چرا بدنمبودم داره سفت میشه؟
اما تا زمانی که اهریمنداد بفهمد چه بلایی دارد سرِ بدنشراحت میآید، دیگر خیلی دیر شده بود.
اهریمن در حالی که بیشترِ بدنش تبدیل بهندارم سنگ شده بود و پیشِ روی تیان چنیوموقع افتاده بود، غرید: «این چیه؟! با بدنم چیکار کردی؟!»
اما تیان چنیو بهجای پاسخ دادن بهرقتانگیزن سؤالش، پرسید: «اهریمنی رو میشناسی که یهسؤال شاخِ زیگزاگی سمتِ راستِ سرش داشته باشه؟»