---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 886: این تازه آغازِ کار است • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 886: این تازه آغازِ کار است

0

اهریمن پس از شنیدنِ‌می‌ترسیدم​ معرفیِ تیان چن‌یو، با چهره‌ای‌واقعاً​ بهت‌زده به او خیره ماند.

اما پس از لحظه‌ای سکوت، ناگهان زد زیرِ‌اهریمنِ​ خنده: «هاهاها! تو می‌خوای ما رو شکار کنی؟! هاهاها!‌شاخش​ این خنده‌دارترین شوخی‌ایه که تو تمامِ این قرن شنیدم!»

پس از اینکه حسابی خندید، ناگهان‌می‌شناسی​ خنده‌اش را برید و با نگاهی‌داره​ تهدیدآمیز به تیان چن‌یو چشم دوخت.

«فکر کردی کی هستی، انسانِ کوفتی؟! نمی‌دونم با چه حقه‌ای جلوی‌زودتر​ ترمیمِ بدنم رو گرفتی، اما شک دارم زیاد دوام بیاره! و حتی‌سؤال​ اگه موقتاً قدرتِ بازسازی‌مون رو بگیری، باز هم نمی‌تونی ما رو بکشی!»

تیان چن‌یو پس‌این‌قدر​ از لحظه‌ای سکوت جواب‌فهمیده​ داد: «حق با توئه.»

«فعلاً راهی ندارم که بتونم راحت‌ازت​ بکشمتون، اما بالاخره یه راهی پیدا‌سیاه​ می‌کنم. تا اون موقع... فقط مُهرتون می‌کنم.»

«به همین خیال باش! انسان‌ها تا ابد زیرِ سلطهٔ اهریمن‌ها می‌مونن! شما‌داره​ تا ابد دامِ ما باقی می‌مونید! هزاران ساله که وضع همینه! قرار‌بست​ نیست چون تو چند تا حقهٔ جدید یاد گرفتی یهو همه‌چیز عوض بشه!»

تیان چن‌یو‌غرید​ ناگهان زد‌خنده‌داره​ زیرِ خنده: «هاهاها!»

اهریمن غرید: «کجاش خنده‌داره؟!»

«باورم نمی‌شه یه زمانی این‌قدر از‌ازت​ اهریمن‌ها می‌ترسیدم. کاش زودتر فهمیده بودم...‌سیاه​ فهمیده بودم اهریمن‌ها واقعاً چقدر رقت‌انگیزن...»

«به هر حال، قبل از اینکه برای همیشه مُهرت کنم، یه‌سرش​ سؤال ازت دارم. هیچ اهریمنِ تک‌شاخی رو می‌شناسی؟ یه شاخِ سیاه‌برو​ سمتِ راستِ سرش داره و شاخش یه شکلِ عجیب و زیگزاگی داره.»

«اگه بهم‌غرید​ بگی، شاید‌خنده‌داره​ از جونت گذشتم.»

اهریمن در جواب‌این‌قدر​ خندید: «هاهاها! برو‌زودتر​ گم شو، دامِ کوفتی!»

تیان چن‌یو چشم‌هایش‌مُهرت​ را بست و نفسِ‌هیچ​ عمیقی کشید: «که این‌طور؟»

«هنوز اسمِ خوبی برای این فن پیدا‌شاخِ​ نکردم، اما چه نیازیه زیاد بهش فکر‌شکلِ​ کنم؟ بیا فقط بهش بگیم... ضربهٔ مُهرِ اهریمن.»

با باز کردنِ چشم‌هایش، تیان چن‌یو شمشیرِ‌زمانی​ در دستش را به سمتِ اهریمن تاب داد‌چقدر​ و سرش را از بدنِ بی‌دست‌وپایش جدا کرد.

مدتِ کوتاهی پس از افتادنِ سرِ‌زودتر​ اهریمن بر زمین، سر و بدنش‌حال​ به سنگ تبدیل و کاملاً مُهر شد.

پس از مُهر کردنِ اهریمن،‌سؤال​ تیان چن‌یو به زانو افتاد‌می‌شناسی​ و بدنش دوباره به لرزه درآمد.

به دست‌هایش‌ازت​ که بی‌وقفه‌اهریمنِ​ می‌لرزید نگاه کرد.

انجامش دادم... یه‌کجاش​ اهریمن رو شکست‌نمی‌شه​ دادم... دیگه ناتوان نیستم...

اشک از چشمانش سرازیر‌می‌ترسیدم​ شد، چون بیش از ۲۰‌واقعاً​ سال منتظرِ این لحظه بود.

با این حال، هنوز‌کنم​ راضی نبود. در واقع، فرسنگ‌ها‌تک‌شاخی​ با راضی شدن فاصله داشت.

تیان چن‌یو با چشمانی‌اهریمنِ​ ریزشده به اهریمنِ مُهرشده نگاه‌سمتِ​ کرد: «این تازه آغازِ کاره...»

«خب پس... باید دو تا‌باورم​ اهریمنِ دیگه هم تو این‌کاش​ شهر در حالِ جولان دادن باشن...»

نفسِ عمیقی کشید، دوباره‌می‌ترسیدم​ روی پا ایستاد و‌بودم​ به سمتِ خروجی راه افتاد.

«چـ-چن‌یو!»

مادرش ناگهان ظاهر‌هیچ​ شد و او‌می‌شناسی​ را در آغوش گرفت.

و پرسید: «حالت‌کجاش​ خوبه؟! صدمه دیدی؟! چه‌زمانی​ بلایی سرِ اهریمن اومد؟!»

«اهریمن؟ از پای درآوردمش.»

تیان آئووی پیدایش شد و گفت: «تـ-تو از پای درآوردی‌ش؟ چطور‌شاخِ​ ممکنه؟ تو فقط یه فانی هستی. تا حالا تزکیه نکردی... هیچ‌بگی​ فانی‌ای نمی‌تونه با یه اهریمن بجنگه، چه برسه به اینکه شکستش بده!»

«مجبور نیستید حرفم رو باور کنید. می‌تونید خودتون اهریمن رو ببینید. همون‌جاست.‌داره​ نگران نباشید، نمی‌تونه بهتون آسیبی بزنه. در این حین، دو اهریمنِ دیگه هم‌نفسِ​ هستن که باید از پای دربیارم، پس اگه مشکلی نیست، با اجازه‌تون می‌رم.»

مادرش او را محکم‌تر در آغوش گرفت و در‌می‌ترسیدم​ حالی که حاضر نبود رهایش کند، گفت: «چـ-چی؟! می‌خوای‌قبل​ با بقیهٔ اهریمن‌ها هم بجنگی؟! این خیلی خطرناکه! نمی‌ذارم بری!»

تیان چن‌یو در حالی که خودش را از آغوشِ‌واقعاً​ مادر بیرون می‌کشید، گفت: «ببخشید مادر، اما باید برم.‌سؤال​ هرچه باشه، این تنها دلیلیه که از کما بیدار شدم.»

«چن‌یو...»

پس از رفتنِ تیان‌اهریمنِ​ چن‌یو، پدر و مادرش رفتند‌سمتِ​ تا اهریمنِ مُهرشده را ببینند.

تیان آئووی با چهره‌ای بهت‌زده به اهریمنی که تمامِ دست و پا‌فهمیده​ و سرش قطع شده بود خیره ماند و گفت: «خدایا... این واقعاً‌ازت​ همون اهریمنیه که همین الان بهمون حمله کرد؟ اون... تبدیل به سنگ شده...»

مادرش با صدایی گیج و‌کاش​ منگ زمزمه کرد: «و-واقعاً چن‌یو این‌رقت‌انگیزن​ کار رو کرده...؟ آخه چطور ممکنه...؟»

تیان آئووی آهی‌مُهرت​ کشید: «انگار اون ۲۰‌هیچ​ سال انزوا بی‌دلیل نبوده...»

پس از ترکِ خانه، تیان چن‌یو‌می‌شناسی​ بوی تعفنِ اهریمن‌ها را دنبال کرد‌داره​ تا اینکه با دومین اهریمن روبه‌رو شد.

وقتی رسید،‌غرید​ اهریمن داشت پای‌باورم​ کودکی را می‌جوید.

اهریمن با حس کردنِ حضورِ تیان چن‌یو، نگاهی به او انداخت‌رقت‌انگیزن​ و گفت: «نفرِ بعدی تو رو می‌خورم، پس همون‌جا وایسا و‌تک‌شاخی​ منتظرم بمون. اگه جرئت کنی فرار کنی، مرگت رو دردناک‌تر می‌کنم—»

اما پیش از آنکه حتی بتواند جمله‌اش را تمام کند،‌می‌شناسی​ تیان چن‌یو به سنگی در کنارِ پایش لگد زد و آن‌بهم​ را به سمتِ اهریمن فرستاد که درست به صورتِ جانور خورد.

اهریمن لحظه‌ای از جویدن دست کشید، پای نیم‌خورده‌ای‌سیاه​ را که در چنگ داشت به کناری پرت‌زیگزاگی​ کرد و برگشت تا به تیان چن‌یو نگاه کند.

پس از قورت دادنِ لقمه‌اش،‌باورم​ با صدایی مخوف گفت: «چطور‌کاش​ جرئت می‌کنی، ای دام... کارت تمومه!»

اهریمن در حالی که دهانش کاملاً‌زودتر​ باز بود و بزاق و خون از‌قبل​ آن می‌چکید، به سمتِ تیان چن‌یو دوید.

تیان چن‌یو با دیدنِ این‌سؤال​ صحنه نفسِ عمیقی کشید و با‌شاخِ​ شمشیرش به رویارویی با اهریمن رفت.

اهریمن در حالی که با انگشتانِ تیزش به تیان چن‌یو چنگ‌سرش​ می‌زد و تمامِ ضربه‌های شمشیرِ او را با بدنش به جان‌برو​ می‌خرید، خندید: «هاهاها! با اون شمشیرِ بی‌ارزش می‌خوای به چی برسی؟!»

اهریمن در حالی که به‌باورم​ حمله‌هایش به تیان چن‌یو ادامه‌کاش​ می‌داد، با خود فکر کرد:

چـ-چه خبره؟‌سؤال​ چرا بدنم‌هیچ​ داره سفت می‌شه؟

اما تا زمانی که اهریمن‌رقت‌انگیزن​ بفهمد چه بلایی دارد سرِ بدنش‌کنم​ می‌آید، دیگر خیلی دیر شده بود.

اهریمن در حالی که بیشترِ بدنش تبدیل به‌اهریمنِ​ سنگ شده بود و پیشِ روی تیان چن‌یو‌داره​ افتاده بود، غرید: «این چیه؟! با بدنم چی‌کار کردی؟!»

اما تیان چن‌یو به‌جای پاسخ دادن به‌بکشی​ سؤالش، پرسید: «اهریمنی رو می‌شناسی که یه‌بتونم​ شاخِ زیگزاگی سمتِ راستِ سرش داشته باشه؟»

ناولها | novelha.net