چپتر 1229: نقشهای برای تغییرِ جهان
0ایزدبانوی اژدهایان یهیو که فکر میکرد تیان یی دارد سرِ کارش میگذارد، با چهرهای خشمگین گفت: «واقعاً داری خودت رو بهگرفتم اون راه میزنی؟ همین چند لحظه پیش دیدم که ازش استفاده کردی! بدنت توی یه هالهٔ طلاییِ درخشان پوشیده شده بود!کنی یه فشارِ غیرقابلدرک و کوبنده ازش ساطع میشد که تا حالا تجربهش نکرده بودم! فقط یادآوریش خونم رو به جوش میاره!»
با این حال، چهرهٔ تیان یی همچنان گیجافزود ماند و گفت: «واقعاً نمیدونم داری دربارهٔ چیهیچوقت حرف میزنی. هالهٔ طلایی؟ من اصلاً همچین فنی ندارم.»
«پس اون هالهٔطلایی طلایی چی بود؟ چطورندارم این کار رو کردی؟»
تیان ییدورت سر تکانچیزِ داد: «مطمئنی دیدیش؟»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو به شک افتاد که آیا واقعاً آن را دیده است یا نه. برگشت وکوتاه به فنگ یومینگ که داشت بهسرعت به آنها نزدیک میشد نگاه کرد و پرسید: «هی! تو هم درستبخوری بعد از اینکه نزدیک بود تا حدِ مرگ کتک بخوره، اون هالهٔ طلایی رو دورش دیدی، مگه نه؟»
فنگ یومینگ بیدرنگ جواب نداد و وقتیسریع هم به حرف آمد، با پوزخندی گفت: «مندورت چیزی ندیدم. حتماً توهم زدی یا همچین چیزی.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو مشتهایش راهمچین گره کرد و دندان به همداد سایید؛ از چشمانش قصدِ کشت میبارید.
فنگ یومینگ نوچیهیچوقت کرد و سریعشنیدنِ افزود: «شوخی کردم.»
به تیان یی نگاه کرد و ادامه داد:ساکت «دروغ نمیگه. همین الان یه هالهٔ طلایی دورت بود.کوتاه تا حالا هیچوقت همچین چیزِ کوبندهای حس نکرده بودم.»
با شنیدنِ این حرف، تیان یینوچی ساکت شد، اما اصلاً نمیدانست چهدروغ چیزی باعثِ ظهورِ هالهٔ طلایی شده است.
«حالا که بهش فکر میکنم، برای یه لحظهٔچطور کوتاه بهطرزِ عجیبی انرژی گرفتم، انگار شکستناپذیر بودم.دیده متأسفانه نمیدونم چی باعثش شد، و نمیتونم تکرارش کنم.»
ایزدبانوی اژدهایاندورت یهیو عمیقاً بهکوبندهای فکر فرو رفت.
لحظهای بعد، با چهرهای جدی گفت: «کمی بعد از اینکه نزدیک بودظهورِ تا حدِ مرگ کتک بخوری ظاهر شد، پس اگه یه موقعیتِ نزدیکمتأسفانه به مرگِ دیگه رو تجربه کنی، ممکنه دوباره ظاهر بشه. من کمکت میکنم.»
وقتی ایزدبانوی اژدهایان یهیو شروع به کشوقوس دادنِافزود بدنش کرد، تیان یی بیدرنگ از او فاصلههیچوقت گرفت و گفت: «هی، هی، هی! دست نگه دار!»
«من بهزور انرژی دارماصلاً که بیدار بمونم و توکار میخوای منو بزنی؟ واقعاً میمیرم.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو که انگار هیچ تمایلی به عقبنشینینمیدانست نداشت، آرام به تیان یی نزدیک شد و گفت:عجیبی «مگه همیشه اینقدر به خودت مطمئن نیستی؟ چیزیت نمیشه.»
با دیدنِ این صحنه،هیچوقت ستارهخوار جلو رفت وساکت جلوی تیان یی ایستاد.
ستارهخوار با جدیت بهکشت ایزدبانوی اژدهایان یهیو چشمغرهافزود رفت: «نمیذارم بهش صدمه بزنی.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو پوزخند زد: «فکر میکنی میتونی جلوم رو بگیری؟ شاید قدرتِ خامِ بیشتریآیا نسبت به من داشته باشی، اما نمیدونی چطور درست ازش استفاده کنی. تو حتی بلد نیستیحدِ درست مبارزه کنی، و شک دارم هیچ فنِ واقعیای بلد باشی. آتیشدمیدنِ الکی هم حساب نیست.»
«هر دوتون آروم باشید. ایزدبانوی اژدهایان، فعلاً فقط میخوامنمیدانست استراحت کنم. بعدش میتونیم با هم قضیهٔ هالهٔ طلاییعجیبی رو بفهمیم، و اونوقت باهات مبارزهٔ تمرینی میکنم. باشه؟»
با بیمیلی پذیرفت: «باشه...»
تیان یی گفت: «خوبه،کشت پس اجازه بدید عضوِ جدیدمونشوخی رو بهتون معرفی کنم— ستارهخوار.»
«ستارهخوار، این دو نفر همسفرهای من هستن. این پرانرژیه ایزدبانوی اژدهایان یهیوئه، و اونافتاد یکی ققنوسِ ازلی، که بهش فنگ یومینگ هم میگن. و ایشون هم ستارهخواره... هنوزدرست دارم سعی میکنم یه اسم براش پیدا کنم، پس فعلاً میتونید همینطوری صداش کنید.»
فنگ یومینگ ناگهانهیچوقت پرسید: «میتونی بهشنیدنِ انسان تبدیل بشی؟»
ستارهخوار سر تکاندورت داد: «نمیتونم— یاکوبندهای دقیقتر بگم، بلد نیستم.»
تیان یی گفت:قصدِ «نگران نباش، مطمئنمنوچی بهت یاد میدن.»
پس از معرفیِ کوتاهشان، تیان ییفنی همه را به نزدیکترین ستارهٔ خالی ازدیدیش سکنه برد تا جراحتهایش را درمان کند.
فنگ یومینگ پرسید:هیچوقت «خب، بعدش میخوایشنیدنِ به دیدنِ کی بری؟»
تیان یی گفت: «راستش نمیدونم. با اینکه همراهِساکت بیشتر داشتن مفیده، فکر کنم فعلاً بتونیم تغییرِلحظهٔ دنیا رو فقط با همین چهار نفرمون شروع کنیم.»
«و چطورچشمانش میخوای دنیاکشت رو تغییر بدی؟»
«میتونیم با نشون دادنِ حضورمون به دنیا شروع کنیم. انسانی که تویمطمئنی دنیا سفر میکنه و با سه جانورِ ایزدی در کنارش کارهایی انجامنزدیک میده— قطعاً هم دنیای انسانها و هم دنیای جانوران رو تکون میده.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو زبانش بند آمد:شنیدنِ «جداً؟ این بهترین نقشهایه که بعدبهش از هزار سال به ذهنت رسیده؟»
«پس تو پیشنهادی داری؟»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو حرفی برایمیبارید گفتن نداشت، چون اصلاً نمیدانستکردم از کجا باید شروع کند.
فنگ یومینگ ناگهان به حرف آمد: «هرچند ساده به نظر میرسه، اما فکر کنم نقشهات خیلی خوب جواب بده. هدفت اینه که دنیایی بسازینزدیک که انسانها و جانوران بتونن کنارِ هم کار کنن، درسته؟ میتونیم با نشون دادنِ عملی بودنِ این ایده به دنیا شروع کنیم، چون بیشتریازدی اون رو غیرممکن میدونن. با به نمایش گذاشتنِ شراکتمون، میتونیم انسانها و جانوران رو نسبت به امکانِ همکاریِ بینِ دو دنیای خودمون آگاه کنیم.»
تیان یی با لبخندی مشتاقانه گفت: «پس حله! میتونیم با حلِ مشکلاتیبهش شروع کنیم که آدمها یا جانورانِ عادی بهتنهایی از پسشون برنمیان. شماهاباعثش خبر دارید که همین الان توی آسمانهای ایزدی همچین اتفاقی افتاده باشه؟»
فنگ یومینگ شانه بالا انداخت: «خب، من هزارساکت سالِ گذشته رو با تو توی آسمانِ پرستارهلحظهٔ سفر کردم، برای همین اطلاعاتِ منم در حدِ خودته.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو که نمیخواست اعتراف کندسریع او هم در تمامِ این مدت دنبالشان میکردهدورت است، با لحنی خشک گفت: «من... منم نمیدونم.»
تیان یی گفت: «مشکلیاصلاً نیست. وقتی به آسمانهایچطور ایزدی برگشتیم میتونیم پرسوجو کنیم.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیوهیچوقت ناگهان گفت: «قبلششنیدنِ باید چیزی بگم.»
«چی شده؟»
«نباید اول یکم وقت برای ارتقای تزکیهت بذاری؟ با اینکه همین الانشم خیلی قویالان هستی، اگه یه مدت روی تزکیه تمرکز کنی، میتونی خیلی خیلی قویتر بشی. هرچی نباشه،کوتاه هنوز توی بهترین سن برای این کاری. اگه خیلی دیر شروع کنی، استعدادت هدر میره.»
تیان یی آهی کشید: «واقعاً لازمه؟فنی دردسر به نظر میرسه، و ترجیح میدمدیدیش اون وقت رو برای اهدافم صرف کنم.»
«البته. جانوران ذاتاً جذبِ افرادِ قوی میشن، پس هرچی قویتر باشی، احتمالِ اینکه به حرفتلحظهٔ گوش بدن بیشتره. اگه دنیایی میخوای که جانوران به انسانها احترام بذارن، باید چیزی شایستهٔرفت احترام بهشون نشون بدی، چون در حالِ حاضر، اکثریتِ جانوران ذرهای به انسانها احترام نمیذارن.»
تیان یی با بیخیالی سرچیزِ تکان داد: «منطقیه... باشه، هر ازباعثِ گاهی یکم وقت برای تزکیه میذارم.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو در دل آهی کشید. خیلی وقته که از استعدادِ عظیمش باخبرم؛ همون موقع که توی سنی کمترساکت از هزار سال با من روبهرو شد و جونِ سالم به در برد، این موضوع کاملاً مشخص بود. حالا دارم بهعمیقاً این فکر میکنم که شاید قبل از اون اصلاً درستوحسابی تمرین نکرده باشه... یعنی واقعاً ممکنه فقط یه انسانِ عادی باشه؟
فنگ یومینگ ناگهان ازاصلاً تیان یی پرسید: «برامچطور سؤال شده، چند سالته؟»
تیان یی با آرامشچیزِ جواب داد: «یکم بیشتراما از دو هزار سال.»
فنگ یومینگ نمیتوانستدورت حرفش را باور کند:شنیدنِ «د-دو هزار سال؟! غیرممکنه!»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو تأیید کرد:میبارید «حقیقت داره. وقتی با منکردم جنگید حتی هزار سالش هم نبود.»
فنگ یومینگحرف با ناباوریاصلاً زمزمه کرد: «باورنکردنیه...»