چپتر 1215: زانو بزن
0شی مورونگ در حالی که متجاوزان را از پایحرف درمیآورد، فریادش در کاخ طنین انداخت: «متجاوزان را بکشید!سان تا وقتی پدر و مادرم برگردند از کاخ دفاع کنید!»
وقتی متجاوزان پیدایشان شد، شی مورونگ فرماندهیِ نگهبانان را برایاژدهای دفاع از خانهاش بر عهده گرفت. با اینکه کاخ بهشدتشهر محافظت میشد، اما باز هم تعدادِ متجاوزان از آنها بیشتر بود.
اگر حضورِ شیائو هوا، فنگ یوشیانگ و لانازدواجِ یینگیینگ نبود که دشمن روی آن حساب نکردهخیلی بود، دفاع از کاخ برایشان بسیار سختتر میشد.
تا زمانی که شی شنگمونظر به کاخ بازگشت، بیشترِ متجاوزانِقبلتر داخلِ کاخ از پای درآمده بودند.
شی شنگموکار بهمحضِ رسیدن پرسید:بودن «مورونگ! اوضاع چطوره؟!»
«پدر! نیروهای خاندانِ اژدهای لاجوردی و خاندانِچطوره اژدهای زمردی یهو پیداشون شد و بهپیداشون شهرمون حمله کردن! کاخ فعلاً امنه، اما شهر...»
شی شنگمو گفت: «نگران نباش، مادرت و خواهرت الان دارن به اوضاعِ شهرمیرسه رسیدگی میکنن. در موردِ وضعیتِ خودمون هم، خاندانِ اژدهای لاجوردی و خاندانِ اژدهایمورد زمردی با هم دست به یکی کردن تا ما رو به زانو دربیارن.»
شی مورونگ تنها توانست یک دلیل برای این تهاجمِخیلی ناگهانیِ آنها پیدا کند: «چی؟! چرا باید همچین کاری بکنن؟!مورد نگو که... این قضیه به ازدواجِ شی میلی ربط داره؟!»
«نه، به نظر میرسه که اونا حتی خیلی قبلتر از اینکه منشهری به قدرت برسم، برای این کار نقشه کشیده بودن. بعداً میتونیم بیشتر دررفتن این مورد حرف بزنیم، چون الان شهری داریم که باید ازش محافظت کنیم.»
«راستی، ژنرال سان کجاست؟»
شی مورونگ بیدرنگ جواب داد: «ژنرال سان به همراهِ بیشترِ نیروهامون رفتن تامیرسه با خاندانِ اژدهای لاجوردی و خاندانِ اژدهای زمردی که بیرونِ شهرمون جمع شدنمورد مقابله کنن، و یه عده رو هم گذاشتن تا جلوی متجاوزا رو بگیرن.»
شی شنگمو سر تکان داد: «بیامیرسه قبل از اینکه با متجاوزا روبهروبرسم بشیم، زودتر به بقیه ملحق بشیم.»
فنگ یوشیانگکار گفت: «ماکشیده هم باهاتون میآیم.»
شی شنگمو سربهمحضِ تکان داد، چرااوضاع که مخالفتی نداشت.
هنگامِ خروج از کاخ،کاری فنگ یوشیانگ از شی شنگمومیلی پرسید: «چرا یهو غیبتون زد؟»
«رفتم تامیلی غرشِ اژدهاداره رو بررسی کنم.»
فنگ یوشیانگ با حالتی گیج ابرویی بالا انداخت وحرف شیائو هوا و لان یینگیینگ نیز همین کار راسان کردند: «غرشِ اژدها؟ دارین در موردِ چی حرف میزنین؟»
حالا نوبتِ شی شنگمو بود که گیج شود: «غرشِ اژدها رو نشنیدین؟ همین چندپیداشون وقت پیش اتفاق افتاد.» غرشِ اژدها آنقدر قدرتمند بود که حتی افرادِ در کما رارسیدگی هم بیدار میکرد، بنابراین محال بود کسی حتی در خوابِ عمیق هم متوجهِ آن نشود.
فنگ یوشیانگ چرخید تا به شیائو هوا و لانمیلی یینگیینگ نگاه کند که آنها هم بیدرنگ سرشان راقدرت تکان دادند: «نه، من که همچین چیزی نشنیدم. شماها شنیدین؟»
لحظهای بعد فنگ یوشیانگداره گفت: «عجیبه. شاید چیزیهحتی که فقط اژدهایان میتونن بشنون؟»
شی شنگمو در دل به فکر فرو رفت:مورد «این... ممکنه...» پس از باخبر شدن از حمله، لحظهایژنرال فراموش کرده بود دربارهٔ غرشِ اژدها از یوان بپرسد.
مدتی بعد،بودند آنها بهرسیدن گروهِ یوان پیوستند.
فنگ یوشیانگ بیدرنگهمچین بهسوی یوان شتافت:نگو «اربابِ جوان! صدمه دیدین؟»
او بامیلی آرامش سرداره تکان داد.
«شماها چطور؟»
«ما همه توی اتاقهامون داشتیم تزکیه میکردیم کهنیروهای یهو به کاخ حمله شد. البته، فقط چند خراشِکردن جزئی برداشتیم که اونا هم تا الان خوب شدن.»
سپس شی شنگمو گفت: «بیشترِ نیروهاشون بهقضیه دلیلی بیرونِ شهر منتظرن. نیروهای من ازاونا قبل اونجان، اما به کمکِ ما نیاز دارن.»
شی میلی خندید: «قطعاً منتظرِ اربابِ لیانگ هستنحتی تا حملهٔ اصلیشون رو شروع کنن. اما ازبودن بختِ بدشون، اون دیگه هیچوقت پیداش نمیشه... هیچوقت.»
مدتی بعد، آنها به بیرونِ شهر رسیدند؛میتونیم جایی که دَهها هزار نفر از نیروهایازش دشمن درست مقابلِ دروازههای اصلی جمع شده بودند.
رهبریِ نیروهای خاندانِ شی بر عهدهٔ مردی میانسالنیروهای به نامِ ژنرال سان بود، که با چهرهایحمله بیباک میانِ نیروهای دشمن و شهر ایستاده بود.
ژنرال سان بر سرشان غرید: «خاندانِ اژدهای لاجوردی! خاندانِمیلی اژدهای زمردی! حتماً عقلِ کوفتیتون رو از دست دادید! واقعاًبرسم فکر میکنید با همکاری میتونید خاندانِ شی رو زمین بزنید؟!»
ژنرال وان جلو آمد:داره «مثلِ همیشه پرسروصدا وحتی روی اعصابی، ژنرال سان.»
اربابِ کوی با صدای بلند خندید:بعداً «اگه مطمئن نبودیم، اینقدر بیپروا وشهری بدونِ هیچ حقهای از روبهرو حمله نمیکردیم.»
شی شنگمو ناگهان جلوی آنها ظاهراوضاع شد و گفت: «اوه؟ این اطمینانزمردی رو از کجا آوردید؟ از اربابِ لیانگ؟»
اربابِ کوی با دیدنِکاری او ناخودآگاه خودش را جمعمیلی کرد و گفت: «امپراتور شی!»
ژنرال وان بهربط نیروهایشان هشدار داد: «خاندانِاونا شی اومدن! آماده بشید!»
ژنرال سان با دیدنِکشیده او بیدرنگ لبخند زدمورد و گفت: «سرورم! برگشتید!»
شی شنگمو سؤالش را تکرار کرد: «یه سؤال ازت پرسیدم،اژدهای اربابِ کوی. این اطمینان رو از کجا آوردی که بهشهر شهرِ من حمله کنی و به همسرم چشم داشته باشی، هان؟!»
اربابِ کوی با شنیدنِ بخشِ آخرِ سؤالِ شی شنگمو اخم کرد. عجیب نبود که شی شنگمو فکرقبلتر کند آنها به شهرش حمله کردهاند، چون این موضوع کاملاً روشن بود، اما نباید از میلِ اوراستی برای تصاحبِ شی مینگزه خبر میداشت، چرا که این موضوع را تازه به شی میلی لو داده بود.
اما طبقِ گفتهٔ ژنرال وان، شیمیرسه میلی به شهر برنگشته و دربرسم واقع به شهر اژدهای لاجوردی رفته بود.
شی میلی ناگهان جلوی اربابِبودن کوی ظاهر شد و صدایشبزنیم طنین انداخت: «چرا اینقدر جا خوردی؟»
ژنرال وان از دیدنِرسیدن شی میلی جلوی آنها شوکهخاندانِ شد: «تو! اینجا چیکار میکنی؟!»
شی میلی خودش راکاری به ندانستن زد: «مگهازدواجِ نباید اینجا باشم—توی شهرِ خودم؟»
«چه بلاییمیلی سرِ ژنرالداره ژنگ اومده؟!»
شی میلی گفت: «اوه، اون حرومزاده؟بعداً همینجاست.» بشکن زد و درست درشهری لحظهٔ بعد، جسدی از آسمان پایین افتاد.
جسدِ بیسرِ ژنرال ژنگ بود.
شی میلی با صدایی سردبکنن پوزخند زد: «میخواستم سرش روربط هم بیارم، اما نشد. شرمنده.»
«ای حرومزاده—!»
پیش از آنکه ژنرال وانبودن بتواند اوضاع را کاملاً هضم کند،چون جسدِ دیگری از آسمان پایین افتاد.
این جسد سر و دو دستوپایش را از دست داده بود، امازمردی ژنرال وان و اربابِ کوی از روی لباسهایش در یک نگاه فهمیدندمادرت متعلق به کیست. ژنرال وان از شدتِ شوک به زانو افتاد: «سـ-سرورم...»
حالتِ چهرهٔباید اربابِ کویکاری یخ زد: «غـ-غیرممکنه...»
در اینمیلی لحظه، یوان جلوینظر آنها ظاهر شد.
اربابِ کوی یوان را نشناخت، امابعداً ژنرال وان در دم او را شناختداریم و فهمید که او مسئولِ مرگشان است.
احساساتِ ژنرال وان کاملاً از کنترلاوضاع خارج شد و ناگهان به سمتِزمردی یوان یورش برد: «چطور جرئت میکنی؟!!!»
یوان از جایش تکانکاری نخورد و تنها یکازدواجِ کلمه به زبان آورد.
«زانو بزن.»
هرچند تنها یک کلمه بود، اما وقتی به زبان آمد،بزنیم دنیای ژنرال وان ناگهان در تاریکیِ مطلق فرو رفت و حسجواب کرد حضوری فرازمینی از اوجِ آسمانها به او خیره شده است.
ژنرال وان تنها نبود. همهٔ حاضران در آنجا، از اربابِ کویلاجوردی گرفته تا سربازانِ انتهای آرایه، دیدند که دنیایشان ناگهان در تاریکینگران بلعیده شد و سپس چشمی عظیم و طلایی به پیشوازشان آمد.
و پیش از آنکهکاری به خود بیایند، همهٔازدواجِ حاضران به زانو درآمده بودند.
«یـ-یوان...»
یوان صدای شی شنگمو را شنید که با تقلا او را صدا میزد.داریم وقتی برگشت، جا خورد؛ شی شنگمو و شی مینگزه نیز در آستانهٔ زانو زدنجمع بودند. ژنرال سان و بقیهٔ نیروهایشان هم که از قبل به زانو درآمده بودند.
یوان تنها میخواست فنِ «نگاهِ اژدها» را روی نیروهای دشمن به کارزمردی بگیرد، اما قدرتِ نگاهِ اژدهایش را در حالی که هنوز تحتِ تأثیرِمادرت تحولش بود، دستکم گرفته بود و ناخواسته متحدانش را هم به دردسر انداخت.
یوان بیدرنگ «نگاهِهمچین اژدها» را غیرفعال کردقضیه و پوزش خواست: «بـ-ببخشید!»