چپتر 60: چه بلایی سرت اومده؟!
0اربابِ خاندان شوان دستهایش را به هم گره زد و با لبخندی دوستانه، محترمانه بهانتظار آنها تعظیم کرد: «شما باید همکیش یوان باشید. من اربابِ خاندانِ شوان و پدرِ شوانتحسین ووهان، شوان چائو هستم. ممنون که وقت گذاشتید و به خاندانِ محقرِ ما سر زدید.»
یوان حرکاتِ او را تکرار کرد۱۸ساله و تعظیمش را پاسخ داد: «ممنونجایش که من رو به حضورتون پذیرفتید.»
«خواهش میکنم، بفرمایید داخل.»
سپس یوان و شیائونزدیک هوا به دنبالِ اوشود واردِ ساختمانِ عظیم شدند.
«خوش آمدید، مهمانانِ عالیمقام.»
دو ردیف از خدمتکاران کهپیش روبهروی هم ایستاده بودند، با ورودِبود آنها به خانه یکصدا تعظیم کردند.
وقتی در اتاقِ مهمان مستقر شدند، خدمتکاران برایشان چای آوردند. اربابِ خاندان شوان در حالی که یوان فنجانِ چای را درجوان دست داشت، گفت: «همکیش یوان، من از دخترم دربارهٔ شما شنیدهم و باید بگم، شما همونقدر بااستعدادید که... نه، از انتظاراتم فراتراستعدادش رفتید. رسیدن به لایهٔ ۵ از جنگجوی روح تو این سنِ کم... فقط میتونم تصور کنم مرشدِ شما چقدر باید بااستعداد باشه.»
اربابِ خاندان شوان با چشمانی شفاف وبلند پر از کنجکاوی به او نگاه کرد:میرسید «و نمیتونم نپرسم، آخه امسال چند سالتون میشه؟»
یوان با لحنینزدیک عادی جواب داد: «سهشود ماه پیش ۱۸ساله شدم.»
اربابِ خاندان شوان که از شدتِ شوک نزدیک بود از جایش بلند شود، با صدای بلندهجده گفت: «هـ-هـ-هجده؟!» با اینکه یوان جوان به نظر میرسید، واقعاً انتظار نداشت او تا این حدبارزِ جوان باشد؛ چرا که ظاهر فریبندهترین ویژگیِ تزکیهگران است و شیائو هوا نمونهٔ بارزِ این موضوع بود.
اربابِ خاندان شوان بدونِ ذرهای خجالت او را تحسین کرد و حتی کمی بهبود استعدادش غبطه خورد: «باورنکردنیه... فکر میکردم همسنِ دخترم باشی، یا حتی کمی بزرگتر، اماچرا ای دلِ غافل، کی فکرش رو میکرد در واقع ۳ سال ازش کوچکتر باشی!»
با اینکه اربابِ خاندان شوان میخواست ازبلند یوان دربارهٔ پیشینهاش بپرسد، اما نمیخواست در اولینواقعاً دیدارشان بیش از حد کنجکاو به نظر برسد.
در همین لحظه درِ اتاق بازبلند شد و بانوی جوان و زیبایی بامیرسید آرایشی ملایم اما خیرهکننده به داخل آمد.
یوان برگشت تا به شوان ووهان۱۸ساله نگاه کند و با دیدنش لبخند زد:بلند «سلام، شوان ووهان. اومدم بهت سر بزنم.»
«همکیش یوان! ممنونمیشه که— آخه چهجواب بلایی سرت اومده؟!»
شوان ووهان در میانهٔ جملهاش ناگهان بابلند لحنی شوکه این را فریاد زد ومیرسید یوان و اربابِ خاندان شوان را ماتومبهوت کرد.
یوان با چشمانی گردشده تماشاجایش کرد که شوان ووهان بااینکه حالتی تهاجمی به سمتش میدود: «ها؟»
او با چهرهای بهتزده به یوان نگاه کرد: «چطور به اینبود زودی به لایهٔ ۵ از جنگجوی روح رسیدی؟! آخرین باری کهانتظار دیدمت، فقط تو لایهٔ اول بودی! اونم فقط چند روز پیش بود!»
اربابِ خاندان شوان با شنیدنِ حرفهای گیجکنندهٔ دخترش از شدتِ شوکشدتِ از جا پرید: «چی؟!» حتی یک هیولای تزکیه هم نمیتوانست تزکیهاشنظر را به این سرعت بالا ببرد! یوان آخر چه پیشینهای داشت؟
یوان با لبخندی معذب گفت:بود «خـ-خب... از زمانِ تالارِ حراجهجده تا الان یه اتفاقاتی افتاده...»
شوان ووهان با صدای بلند آه کشید: «حتماً یههجده موهبتِ سرنوشتسازِ حسابی داشتی که تزکیهت رو اینقدر سریعچرا بالا برده. چقدر حسودیم میشه. منم یه موهبتِ سرنوشتساز میخوام...»
یوان با لبخندی تلخماه سر تکان داد: «ولی منشوک اسمشون رو اتفاقاتِ خوشیمن نمیذارم...»
شوان ووهان با چشمانی که برق میزد پرسید:پیش «بههرحال، چی تو رو به شهرِ بهار کشونده؟بلند نگو که فقط برای دیدنِ من اومدی اینجا؟»
یوان با آرامششوک جواب داد: «قرارهجایش اینجا خواهرم رو ببینم.»
شوان ووهان که کمیبود توی ذوقش خورده بود،صدای زیرِ لب گفت: «آهان...»
لحظهای بعد پرسید:جواب «پس تا کی۱۸ساله قصد داری اینجا بمونی؟»
یوان گفت: «مطمئنمیشه نیستم، ولی احتمالاًجواب زیاد طول نمیکشه.»
«جایی برای موندن داری؟ اگهبود نه، میتونی فعلاً همینجا بمونی.هجده ما کلی اتاقِ مهمان داریم.»
«احتمالاً نیازی نمیشه، چون چندجایش ساعتِ دیگه خواهرم رو میبینم.اینکه با این حال از پیشنهادت ممنونم.»
شوان ووهان گفت: «نگران نباش. اگه۱۸ساله یه وقت به جایی برای موندنجایش نیاز پیدا کردی، میدونی باید کجا بیای.»
اربابِ خاندانِ شوان ناگهانلحنی گفت: «شام چی؟ همینپیش الان داره آماده میشه.»
یوان سرشدتِ تکان داد: «برایبود شام میتونم بمونم.»
تا وقتی منتظرِ آمادهشدنِ شام بودند،بلند شوان ووهان از یوان دربارهٔ کارهایشنظر پس از جدایی از تالارِ حراج پرسید.
سپس یوان ماجرای رویاروییاش باپیش عنکبوتِ اهریمنی و سرورِ کوه دربود شهرِ پانگ را برایشان تعریف کرد.
شوان ووهان و اربابِ خاندانِ شوان، هر دو با دهانِ باز به ماجراجوییاش گوشبود سپردند. چطور ممکن بود در عرضِ تنها چند روز اینهمه اتفاق بیفتد؟ گذشته از این،ظاهر باز هم توضیح نمیداد که چطور توانسته پایهٔ تزکیهاش را به این سرعت ارتقا دهد.
پس از آن، شوان ووهان پرسید:جایش «گفتی عضوِ هیچ فرقهای نیستی، درسته؟ قصدنظر داری در آینده به یکی ملحق بشی؟»
یوان گفت: «راستش نمیدونم. هنوز اونقدربلند از این دنیا ندیدم که بخوامنظر برای مدتِ طولانی یه جا موندگار بشم.»
شوان ووهان گفت: «اگه تنها نگرانیت همینه، پس فکر نمیکنم جای نگرانی باشه. فقط رفتوآمد و فعالیتهای شاگردانِجوان تازهوارد به داخلِ فرقه محدود میشه، اون هم بیشتر برای امنیتِ خودشونه.» و ادامه داد: «شاگردانِ درونی و شاگردانِتحسین هسته مثلِ خودم آزادیِ فراوانی دارن. در واقع، بیشترِ ما زمانِ بیشتری رو بیرون از فرقه میگذرونیم تا داخلش.»
«خودِ من رو ببین. عضوِ یه فرقهام، ولی بیشتر ازشدم اینکه تو فرقه باشم، بیرونم. تا وقتی که تنبلی نکنماینکه و به پیشرفت در تزکیهام ادامه بدم، رفتوآمدم رو محدود نمیکنن.»
«و با استعداد و پایهٔ تزکیهٔ فعلیِ تو، تقریباً تضمینشدهست که بهمحضِ ورود به یه فرقه، شاگردِنداشت هسته میشی. اگه هنوز نگرانی، میتونی به فرقهٔ من بیای. پدربزرگِ من یکی از بزرگانِ فرقهست، و باغبطه حمایتِ اون، حتی رئیسِ فرقه هم قبل از اینکه بخواد کاری باهات بکنه، باید دو بار فکر کنه.»
با شنیدنِ حرفهایش، یوانبود سر تکان داد وصدای گفت: «بهش فکر میکنم.»
هرچند در ابتدا علاقهای به فرقهها نداشت، اما اگر میخواست درکِ بهتری از تزکیهگران پیدا کند،هجده باید مدتی میانِ آنها زندگی میکرد. و از آنجا که شوان ووهان به او اطمینان دادبارزِ که آزادیاش محدود نخواهد شد، انگار بهترین زمان برای پیوستن به یک فرقه فرا رسیده بود.
با این حال، چون هنوزعادی به نظرِ خواهرش در این بارهشدتِ نیاز داشت، فعلاً هیچ تصمیمی نمیگرفت.