---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 973: بستری در بیمارستان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 973: بستری در بیمارستان

0

یو رو گفت: «هی می‌شیو! ببخشید مزاحمت‌وحشتناکه​ می‌شم، ولی می‌تونم با داداشم حرف بزنم؟ می‌خواستم‌گرفته​ فردا زنگ بزنم، اما دیگه نمی‌تونستم صبر کنم!»

می‌شیو پرسید:‌بودم​ «انگار عجله‌نگران​ داری. چیزی شده؟»

«اخبار رو ندیدی؟ یه اتفاقِ وحشتناک‌موقعِ​ داره توی شهرِ من می‌افته! با‌شکسته​ این وضع ممکنه تا فردا مرده باشم!»

البته، یو رو داشت دربارهٔ سلاحِ‌سرش​ کشتارِ جمعیِ ناشناخته‌ای حرف می‌زد که‌دید​ شهرش را به وحشت انداخته بود.

می‌شیو گفت: «آه، می‌دونم از‌نگرانی​ چی حرف می‌زنی. ولی اگه‌دوباره​ جای تو بودم خیلی نگران نمی‌شدم.»

«ها؟ چرا اینو می‌گی؟»

«اگه این شخص واقعاً می‌خواست‌خوبه​ به شهر آسیب بزنه، تا‌چند​ الان شهر رو نابود کرده بود.»

یو رو آهی کشید: «وقتی‌بلایی​ همهٔ اطرافیانم دارن وحشت می‌کنن،‌موقعِ​ دستِ خودم نیست و نگران می‌شم.»

لحظه‌ای بعد می‌شیو گفت: «به هر‌فریاد​ حال، می‌خواستی با یوان حرف بزنی،‌فلج​ درسته؟ متأسفم، اما الان امکانش نیست.»

«ها؟ چرا نمیشه؟»

«خب... راستش رو بخوای، اون به من گفت که بهت‌چند​ نگم چون نمی‌خواد نگرانت کنه، اما از اونجا که فردا‌خودش​ تولدته و حقیقت بالاخره معلوم می‌شه... یوان الان توی بیمارستان بستریه.»

یو رو با شنیدنِ‌جیغ​ این خبرِ غیرمنتظره جیغ‌حالش​ کشید: «اون چی شده؟!»

«چه بلایی‌استخوانش​ سرش اومده؟!‌نیازی​ حالش خوبه؟!»

«موقعِ تمرین آسیب دید.‌نگران​ فقط چند تا استخوانش شکسته،‌شخص​ پس نیازی به نگرانی نیست.»

یو رو فریاد زد: «وحشتناکه! چند تا استخوان‌دید​ شکسته؟! این خیلی جدیه! اگه دوباره خودش رو‌وحشتناکه​ فلج کنه چی؟! تازه بدنش رو پس گرفته!»

«پزشک‌ها گفتن که تا چند روزِ دیگه کاملاً خوب می‌شه.»‌موقعِ​ با اینکه می‌شیو از دروغ گفتن به یو رو احساسِ‌وحشتناکه​ بدی داشت، اما نمی‌توانست بگذارد زحمت‌های یوان به هدر برود.

یو رو ناگهان‌شکسته​ از پشتِ تلفن‌فریاد​ آه کشید: «هااا...»

«خیلی دلم می‌خواست‌خیلی​ روزِ تولدم با‌چرا​ داداش حرف بزنم...»

می‌شیو گفت: «نگران نباش،‌حالش​ کاری می‌کنم که فردا‌دید​ حتماً بتونی باهاش حرف بزنی.»

«ممنون می‌شیو، اما‌غیرمنتظره​ اگه حالش خوب‌سرش​ نیست مجبورش نکن.»

«به هر حال، من دیگه‌نگرانی​ می‌رم بخوابم. فردا صبح کارِ‌دوباره​ مهمی دارم که باید بهش برسم.»

می‌شیو پیش از‌خیلی​ قطع کردنِ تماس به‌اینو​ او گفت: «شب بخیر.»

وقتی یو رو تلفنش‌حالش​ را کنار گذاشت، شیا‌دید​ جینگ‌یی پرسید: «همه‌چیز مرتبه؟»

یو رو شکایت کرد: «این برادرِ‌سرش​ احمقِ من درست قبل از تولدم‌دید​ خودش رو انداخته گوشهٔ بیمارستان! باورت می‌شه؟!»

شیا جینگ‌یی دستش را روی دهانش‌فریاد​ گذاشت و نفسش را تو کشید:‌فلج​ «وای خدای من... امیدوارم حالش خوب باشه.»

«چند تا از‌خیلی​ استخوان‌هاش شکسته، اما‌چرا​ کاملاً خوب می‌شه.»

«داداش خیلی احمقه. باید با بدنش با مراقبت و احترامِ‌چند​ بیشتری رفتار کنه، به‌خصوص با در نظر گرفتنِ اینکه قبلاً یک‌فلج​ بار فلج شده. ماهِ آینده که برم تعطیلات، حسابی دعواش می‌کنم!»

«به هر حال، بیا‌جیغ​ بخوابیم. طبقِ گفتهٔ ارشدها‌حالش​ فردا یه جلسهٔ مهم داریم.»

«باشه. شب بخیر یو رو.»

«شب بخیر.»

صبحِ روزِ بعد، یو رو‌خوبه​ و شیا جینگ‌یی پس از‌چند​ برنامهٔ صبحگاهی‌شان، بیرونِ جناح جمع شدند.

یو رو و شیا جینگ‌یی به‌سرش​ پیرزنی که پیش از آن‌ها آنجا‌دید​ بود سلام کردند: «صبح بخیر، بزرگ یین.»

بزرگ یین پرسید:‌شکسته​ «شما دو تا‌فریاد​ برای رفتن آماده‌اید؟»

«بله، آماده‌ایم.»

«خوبه.»

وقتی سوارِ ماشین شدند،‌جیغ​ یو رو پرسید: «بزرگ یین،‌خوبه​ امروز ما رو کجا می‌برید؟»

بزرگ یین شانه بالا انداخت: «راستش رو بخواید، منم هیچ ایده‌ای‌خودش​ ندارم. نیلوفرِ سفید گفت توی دردسر افتاده و به کمک نیاز‌دروغ​ داره، برای همین چند شاگرد رو انتخاب کردیم تا بهش کمک کنن.»

یو رو‌بودم​ ابروهایش را‌نگران​ بالا انداخت.

نگاهی به اطرافِ‌اومده​ ماشین انداخت و‌موقعِ​ پرسید: «بقیه کجان؟»

«چون صندلی‌ها‌خبرِ​ پر بود،‌جیغ​ اونا زودتر رفتن.»

«فهمیدم...»

یو رو در دل آهی کشید: چرا باید‌می‌گی​ روزِ تولدم همچین کارایی بکنم؟ تازه روزِ تعطیلم‌نابود​ هم هست! این روز از این بدتر هم می‌شه؟

در همین حال،‌اومده​ یوان و بقیه‌موقعِ​ برای غافلگیری آماده می‌شدند.

قرار بود کنسرت در‌جیغ​ میدانِ شهر، یکی از‌حالش​ شلوغ‌ترین مکان‌های شهر، اجرا شود.

«کدوم احمقی تصمیم گرفته تو‌نگرانی​ همچین زمانی کنسرت بذاره؟ مگه‌دوباره​ از خطرِ این شهر خبر ندارن؟»

بیشترِ خیابان‌ها خالی بود، چون به‌خاطرِ‌چرا​ هیاهوی اخیر همه تصمیم گرفته بودند‌شهر​ چند روزِ آینده را در خانه بمانند.

با این حال، جاده‌ها پر‌خوبه​ از ماشین بود، چون مردم‌چند​ سعی داشتند از شهر خارج شوند.

با این اوصاف، جمعیتی جلوی صحنه‌سرش​ جمع شده بودند و بیشترِ این‌دید​ افراد را اتحادیهٔ تزکیه‌گران فرستاده بود.

در واقع،‌استخوانش​ حتی خودِ رئیس‌نگرانی​ هم حضور داشت.

با اینکه یوان فقط از او خواسته‌اینو​ بود کنسرت را آماده کند، رئیس لی‌بزنه​ تصمیم گرفت خودش هم در آن شرکت کند.

بقیهٔ افرادِ حاضر در‌حالش​ جمعیت، اعضای خاندانِ بای به‌فقط​ رهبریِ خودِ بای منگ‌یائو بودند.

بای منگ‌یائو پس از شنیدنِ خبرِ‌سرش​ کنسرت، بی‌درنگ به این شهر پرواز‌دید​ کرده بود. البته نیت‌های دیگری هم داشت.

پس از رسیدن به میدانِ شهر، نیلوفرِ سفید پرسید: «یوان، می‌تونم چند‌فلج​ لحظه وقتت رو بگیرم تا پدرم رو بهت معرفی کنم؟ اون تمامِ‌بدی​ این راه رو از یه شهرِ دیگه اومده تا تو رو ببینه.»

یوان موافقت کرد: «حتماً.»

مدتی بعد، یوان‌اومده​ با پدرِ نیلوفرِ سفید،‌تمرین​ بای منگ‌یائو، دیدار کرد.

بای منگ‌یائو دستش را برای دست دادن‌اومده​ دراز کرد: «ملاقات با بازیکن یوانِ مشهور افتخارِ‌استخوانش​ بزرگیه. من بای منگ‌یائو، پدرِ نیلوفرِ سفید هستم.»

یوان دستش‌استخوانش​ را فشرد: «فقط‌نگرانی​ یوان صدام کنید.»

بای منگ‌یائو دستانش را محکم تکان داد: «بعد از اینکه از‌می‌خواست​ دخترم شنیدم جونش رو نجات دادی، بی‌صبرانه منتظر بودم تا این لطف‌دارن​ رو جبران کنم. لطفاً اگه به چیزی نیاز داشتی، فقط بهم بگو.»

یوان لبخند زد و گفت: «حرفش رو هم‌دید​ نزنید. من به نیلوفرِ سفید مدیونم، اون توی این‌استخوان​ دو روزِ گذشته دوست و یاورِ فوق‌العاده‌ای برام بوده.»

«شنیدنش باعثِ خوشحالیه، اما پیشنهادِ من همچنان پابرجاست. اگه زمانی‌موقعِ​ به مشکلی برخوردی، می‌تونی با من یا دخترم تماس بگیری. ما‌استخوان​ شاید قوی‌ترین خاندان توی رده‌بندیِ میراث نباشیم، اما جایگاهِ بالایی داریم.»

«می‌فهمم.»

پس از مدتی گپ زدن با پدرِ‌اینو​ نیلوفرِ سفید، رئیس لی به او نزدیک‌بزنه​ شد و گفتگوی دیگری را آغاز کرد.

وقتی جمعیتِ حاضر متوجه شدند رئیس لی‌تمرین​ و بای منگ‌یائو چقدر با احترام با‌نگرانی​ یوان رفتار می‌کنند، دربارهٔ هویتِ او کنجکاو شدند.

البته، به جز چند نفر‌بلایی​ در آنجا، بیشترِ افرادِ جمعیت‌موقعِ​ از هویتِ واقعیِ یوان بی‌خبر بودند.

ناولها | novelha.net