چپتر 683: لویاتانِ پرنده
0هوانگ شیائو لی با مشت بهایستادی سد کوبید: «خواهش میکنم! یوان! مجبورکنیم نیستی تنهایی این کار رو بکنی!»
با این حال، یوان فقط برایش سر تکان داد وکنیم همراهِ دیگر تزکیهگران به سمتِ هالهٔ لویاتانِ پرنده پرواز کرد وچشمهایش تقریباً فقط خاندانِ هوانگ و محافظانشان را روی کشتی باقی گذاشت.
البته فانیها و کسانی که توانِ مبارزه نداشتند نیز در کشتیبست ماندند، در حالی که دیگران رفتند تا دور از کشتی بابذاریم لویاتانِ پرنده روبهرو شوند تا نبردشان به کشتی و سرنشینانش آسیبی نرساند.
پس از رفتنِ یوان، هوانگ شیائو لی بیدرنگ تلاش کرد آرایهایبخورد را که یوان ساخته بود نابود کند، اما در کمالِ ناباوری نتوانستجوان هیچ نقطهضعفی در آن بیابد و همین، شکستنش را بینهایت دشوار میکرد!
چطور به این زودی توی آرایهها اینقدر ماهر شده؟! تازه همین چند روز پیش اصولِبخورد اولیهش رو یاد گرفت! من بیشتر از ۲۰ سال پیشِ پدرم آرایه خوندم، اما نمیتونم آرایهایکنم رو بشکنم که یه تازهکارِ مطلق ساخته و تازه چند روزه آرایهها رو یاد گرفته؟! غیرممکنه!
هوانگ شیائو لی که مطمئن بود پدرش تواناییِ شکستنِ آرایهکنیم را دارد، برای کمک به سمتِ او برگشت: «پدر! چرا همونجاچشمهایش ایستادی؟ زود باش این آرایه رو بشکن تا بتونیم کمکش کنیم!»
با این حال، هوانگ چن بیآنکه ازرفته جایش تکان بخورد همانجا ایستاد و در سکوتتصمیمش به مسیری که یوان رفته بود خیره ماند.
چشمهایش را بست و آهبشکن کشید: «این مردِ جوان تصمیمشجایش رو گرفته. نمیتونم باهاش مخالفت کنم.»
«چی؟! اینبرگشت مسخرهست! اگهچرا تنهاش بذاریم میمیره!»
«مطمئنم خودش رو برایایستادی این هم آماده کرده.بتونیم نباید به ارادهش بیاحترامی کنیم.»
سپس به آرایهٔ دورشان نگاه کرد و لبخند زد: «انتظار نداشتم استادِکشید آرایه هم باشه. توی این کار خیلی هم ماهره. شاید حتی بهترمطمئنم از تو، شیائو لی. حتماً سالها سخت تمرین کرده تا به اینجا برسه.»
هوانگ شیائو لی اخم کردبشکن و گفت: «تازه دو روزجایش پیش آرایهها رو یاد گرفت.»
هوانگ چن باپدر چشمهایی گردشده به سمتشزود برگشت: «الان چی گفتی؟»
هوانگ شیائو لی به خاطر آورد: «تا دو روز پیش حتی چیزی دربارهٔبخورد آرایهها نمیدونست. همون موقع بود که اصولِ اولیهٔ آرایهها رو بهش یاد دادم.تصمیمش و توی این مدتِ کوتاه، تونسته توی آرایههای سطحپایین از من جلو بزنه.»
هوانگ چن فریاد زد: «ا-این مسخرهست! چطور ممکنهخیره یه نفر از یه تازهکارِ مطلق فقط تویباهاش دو روزِ کوتاه بشه استادِ آرایه؟ باور نمیکنم!»
هوانگ شیائو لی شانه بالا انداخت و گفت: «چیزاییبیآنکه رو که قبل از اومدن به اینجا توی اتاق دیدمچشمهایش هم باورت نمیشه. یوان... اون یه نابغهٔ تزکیهست... یه هیولا...»
آه کشید: «برای همینه که طاقتایستادی ندارم مردنش رو ببینم. این یهکنیم ضایعهٔ بزرگ برای دنیای تزکیه میشه.»
پس از لحظهای سکوت، هوانگ چن نیزبشکن آه کشید: «با این حال، این مردِ جوانایستاد تصمیمش رو گرفته و من بهش احترام میذارم.»
در این میان، چندصد متر دورتر ازرفته کشتی، یوان و حدود صد تزکیهگرِ دیگر باتصمیمش اضطراب منتظر بودند تا لویاتانِ پرنده ظاهر شود.
پس از چند دقیقه انتظار، سرانجامبتونیم توانستند هیبتی را در دوردست ببینندهمانجا که بهسرعت به آنها نزدیک میشد.
این هیبت در ابتدا شبیه به نقطهای کوچکباش بود، اما خیلی سریع بزرگ شد تا جاییهمانجا که تزکیهگران توانستند بهروشنی ببینند با چه چیزی روبهرویند.
بدنِ عظیمِ لویاتانِ پرنده حدودِ ۵۰ متر قطر وکمکش صدها متر طول داشت. بدنِ درازش پوشیده از فلسهای آبیخیره بود که زیرِ نورِ خورشید کمی سبز به نظر میرسید.
با این حال، بارزترین ویژگیاش بالهایمسیری عظیمی روی پشتش بود که با هرمردِ بار بالزدن، امواجِ قدرتمندی به وجود میآورد.
تزکیهگران با وجودِ مایلها فاصله، حسبتونیم میکردند بادِ برخاسته از لویاتانِ پرندههمانجا دارد آنها را به عقب میراند.
غررررررررررررررررررررش!
لویاتانِ پرنده با دیدنِ تزکیهگران،زود غرشِ کرکنندهای از سرِ هیجان سربیآنکه داد و لرزه بر تنشان انداخت.
«گندش بزنن! قرارههمانجا با اون هیولا بجنگیم؟!رفته عمراً بتونیم شکستش بدیم!»
«حواستون جمع باشه! اگه قبلبشکن از اینکه حتی مبارزه شروعجایش بشه وا بدید، نمیتونیم شکستش بدیم!»
«اگه بدونِ مبارزه تسلیم بشید،همونجا حتماً میمیرید! اگه بجنگید، هنوزبتونیم شانسی برای زنده موندن دارید!»
بسیاری از تزکیهگرانِ حاضر، تنها با نگاه کردن به لویاتانِکنیم پرنده و حس کردنِ هالهٔ عظیمش که با نزدیکتر شدن هرچشمهایش لحظه قویتر میشد، ارادهشان را برای مبارزه از دست داده بودند.
یوان سالارِ ملکوت و پرتگاهِ پرستاره را بیرون کشیدماند و تمامِ تلاشش را کرد تا ذهنش را متمرکز کند،مسخرهست اما با وجودِ آنهمه فریاد و سروصدا کارِ آسانی نبود.
وقتی لویاتانِ پرنده بهاندازهٔ کافی نزدیک شد، یوان چندبیآنکه آرایهٔ دیگر را که از کتابِ هوانگ شیائو لیماند آموخته بود شکل داد و روی خودش اعمال کرد.
این آرایهها دفاع،پدر قدرت و تمامیِ حواسِزود دیگرش را تقویت میکردند.
با کمکِ این آرایهها، توانمندیِزود واقعیاش اگر نگوییم چند سطح،کنیم دستکم یک سطح بالاتر رفت.
«لویاتانِ پرنده رسید!»
وقتی لویاتانِ پرنده بهاندازهٔ کافی نزدیک شد،کمکش تزکیهگران بهسویش هجوم بردند و همگی تمامِسکوت گنجینههایشان را به کار گرفتند تا سرکوبش کنند.
با این حال، فلسهای لویاتانِ پرنده بهشکلِزود باورنکردنی محکم بود و اجازه میداد بیشترِجایش حملههای تزکیهگران را دفع کرده یا حتی برگرداند.
اما در موردِ حملههای یوان...
غررررررررررش!
وقتی لویاتانِ پرنده حس کرد چیزِ تیزیکمکش فلسهای مایهٔ افتخار و اطمینانش را سوراخسکوت کرده است، ناگهان فریادِ دردناکی سر داد.
بیدرنگ به دنبالِ عاملِ این درد گشت و خیلی زود یوان راکنیم دید که نزدیکِ انتهای دُمش ایستاده بود و شمشیرِ بزرگش را چنانبست میچرخاند و از تمامِ دفاعهایش عبور میکرد که انگار اصلاً وجود نداشتند.
لویاتانِ پرندهٔ خشمگین، دیگر تزکیهگرانزود را نادیده گرفت و تمامِکنیم حواسش را روی یوان متمرکز کرد.
ناگهان دهانِ بزرگش را باز کرد و جریانِ آبیماند را بیرون داد که همچون گلولهای بهسوی یوان شلیک شد—گلولهٔمسخرهست بسیار بزرگی که بهراحتی میتوانست یک آسمانخراشِ کامل را فروبریزد.
«مراقب باش!»
تزکیهگرانِ حاضر بر سرِ یوان فریاد کشیدند. از آنجا کهبتونیم گویِ آب برای جاخالیدادن بیش از حد بزرگ بود، یوانرفته بیدرنگ شمشیرش را جلوی خود گرفت تا ضربه را دفع کند.