چپتر 382: بازگشت به کلبه
0داخلِ قلمروِ رازآلود، پس از بیرون انداختنِ تمامِ شرکتکنندگان، یوان بابود آرامش گفت: «خب، فکر کنم از شرِ همهٔ شرکتکنندهها خلاص شدم.بودند حالا برای باز کردنِ قلمروِ رازآلود هم باید همین کار رو بکنم؟»
پدربزرگ لان سر تکان داد وبهشدت گفت: «بله، اما فکر میکنم قبل ازکند باز کردنش باید به بومیها خبر بدی.»
یوان پرسید: «چطور بهشونببره خبر بدم؟ همهشون روخوردند یه جا جمع کنم؟»
«نه، لازم نیست اینقدر زحمت بکشی. فقط با استفاده از قلمروِهویتِ رازآلود باهاشون حرف بزن. اگه بخوای میتونی صدات رو برای همهٔآمادهٔ افرادِ این دنیا پخش کنی. فقط از قلمروِ رازآلود بخواه کمکت کنه.»
یوان سر تکان داد و گفت: «قلمروِ رازآلود،جدیدی میخوام با همهٔ افرادِ این دنیا حرف بزنم،چنین پس کاری کن صدام به گوشِ همه برسه.»
[فرمان پذیرفته شد.]
[اکنون میتوانی صحبت کنی.]
یوان پیش از شروع سینه صاف کرد: «اهم!» وداشت صدایش در سراسرِ دنیا پیچید تا همه بشنوند، تقریباًمیکرد انگار ایزدی از آن بالا با آنها سخن میگفت.
«سلام به همگی در قلمروِ رازآلود. خلاصه میگم. من بهتازگی اربابِ قلمروِ رازآلوددوباره شدهام و بهعنوانِ اربابِ جدید، قلمروِ رازآلود رو برای اون دسته از شمابیتابِ که میخواید از این دنیا برید و به بیرون پا بذارید، باز میکنم.»
«نزدیکِ پاگودای رازآلود یه دروازه قرار میگیره، پس اگهبرایشان میخواید برید، میتونید از این دروازه عبور کنید تاترکِ شما رو به بیرون از قلمروِ رازآلود ببره. همین.»
بومیها با شنیدنِ حرفهای یوان بهشدت جا خوردند. قلمروِ رازآلود اربابِ جدیدیدوباره داشت؟ و این شخص قرار بود دوباره قلمروِ رازآلود را باز کند؟ آخربیتابِ چرا باید چنین کاری برایشان میکرد؟ و هویتِ این اربابِ جدید چه بود؟
بومیها به این اعلان مشکوک هم بودند. با این حال،شخص بسیاری از آنها بیتابِ ترکِ قلمروِ رازآلود بودند، بنابراین افرادِاعلان زیادی از گوشهوکنارِ قلمروِ رازآلود آمادهٔ سفر به پاگودای رازآلود شدند.
یوان پرسید: «حالا کهببره همهٔ این کارها انجامخوردند شد، دیگه باید چیکار کنم؟»
پدربزرگ لان با لبخندی بر لبآخر گفت: «تا همینجا هم بیش ازاعلان حدِ لازم کار کردی، مردِ جوان.»
و ادامه داد: «هر کسی که در حسرتِ ترکِ اینشخص مکان بوده، بالاخره میتونه این کار رو بکنه. میتونم تصور کنممشکوک که جمعیتِ این دنیا توی چند هفتهٔ آینده چقدر کم میشه.»
«چطوره قلمروِ رازآلود رو برایحرفهای آدمهای بیرون هم باز کنم؟ اینطوریبود افرادِ بیشتری به این دنیا میان.»
پدربزرگ لان با چشمهای گردشده بهحرفهای او نگاه کرد: «همم؟ یعنی نمیخوایبود قلمروِ رازآلود رو با خودت ببری؟»
یوان ابرو بالا انداخت: «اصلاًکند میتونم یه چیز به اینمیکرد بزرگی رو با خودم ببرم؟»
پدربزرگ لان سر تکانشنیدنِ داد: «البته. میتونی مثلِ یهداشت سلاحِ روح با خودت ببریش.»
یوان پرسید: «اما اگه این کاربهشدت رو بکنم... مردم چطور میتونن واردِدوباره این مکان بشن یا ترکش کنن؟»
«خب... نمیتونن— دستکمکنید تا وقتی که دوبارهبهشدت گنجینه رو بیرون بیاری.»
یوان پس از لحظهای تأمل گفت: «قلمروِ رازآلود رو همونجایی میذارم که چندصدهزار سالِبودند گذشته بوده. اینطوری مردم میتونن هر وقت خواستن وارد بشن و برن، و فرقههاچیکار هم میتونن به برگزاریِ این رویداد که رتبهٔ فرقهشون رو تعیین میکنه ادامه بدن.»
گذشته از این، حتی اگر اربابِ قلمروِ رازآلود هم بود، چنین جایی واقعاًکند به دردش نمیخورد، و اگر آن را با خود میبرد، در حقِ کسانیترکِ که این همه مدت به قلمروِ رازآلود وابسته بودند تا حدی بیانصافی میشد.
پدربزرگ لان سر تکانشنیدنِ داد: «میفهمم. اگه تصمیمت اینه،داشت پس همین کار رو بکن.»
لحظهای بعد، وانگ شیویینگببره از او پرسید: «یوان،خوردند الان باید چیکار کنیم؟»
«از اونجایی که خودبهخود همهٔ شرکتکنندهها روچرا ردِ صلاحیت کردی، دیگه دلیلی نداره اینجابودند باشیم. هر وقت بخوایم میتونیم راحت بریم.»
یوان با او موافقت کرد: «حقبهشدت با توئه... فکر نمیکنم وقتی همهدوباره بیرونن، ما باید اینجا معطل کنیم.»
پدربزرگ لان به او گفت: «نیازی نیست اینقدر عجله کنی،شخص مردِ جوان. نظرت چیه قبل از رفتن برگردیم به کلبه ومشکوک یه چای بخوریم؟ من هم چیزی دارم که میخوام بهت بدم.»
یوان سر تکان داد: «باشه.»
«تو چی؟ میخوای بادوباره ما بیای؟ اگه بخوایچنین میتونم از اینجا ببرمت بیرون.»
وانگ شیویینگ با این فکر که بهمحضِ خروج، همه بیرون محاصرهاش کنند و بپرسندآخر چرا او تنها کسی است که بیرون انداخته نشده، لرزید و گفت: «نمیخوام تنهاییزیادی برم. از همین الان میتونم تصور کنم اگه این کار رو بکنم چه اتفاقی میافته...»
پدربزرگ لانکنید به آنها گفت:حرفهای «عالیه. پس بریم.»
لحظهای بعد به بیرون رفتند. آنجاحرفهای پدربزرگ لان به شکلِ مارِ خودبود درآمد و وانگ شیویینگ را شوکه کرد.
«تـ... توشخص یه جانورِدوباره جادویی هستی؟»
پدربزرگ لان باببره لبخند گفت: «اگه دقیقترخوردند بگم، یه جانورِ ایزدی.»
وانگ شیویینگ که یکی از اعلانهای جهانیِ یوانجدیدی را به یاد آورده بود، گفت: «جانورِ ایزدی...؟ یوان،برایشان مگه تو هم یه جانورِ ایزدی بهعنوانِ خدمتکار نداری؟»
خاندانِ لان با چشمانی که از شدتِ شوکخوردند گرد شده بود به او نگاه کردند: «چی؟چرا تو یه جانورِ ایزدی رو بهعنوانِ خدمتکارت داری؟»
آنها نمیدانستند جانورانِ ایزدی میتوانند خدمتکار باشند، چراچنین که معمولاً موجوداتی بهشدت مغرور بودند و هرگزبسیاری خود را در حدِ یک خدمتکار پایین نمیآوردند.
یوان سرکنید تکان داد:شنیدنِ «آره، دارم.»
پدربزرگ لان زمزمه کرد: «باورنکردنیه...»
لان یینگیینگ بیصدا بهببره یوان خیره شد؛ انگار درجدیدی افکاری عمیق فرو رفته بود.
پدربزرگ لان به آنهادوباره گفت: «سوارِ پشتم بشید. شمابرایشان رو برمیگردونم به جنگلِ ایزدی.»
یوان گفت: «بذارید اول خروجی رو برای بومیها بسازم.» و بهبود قلمروِ رازآلود فرمان داد تا دروازهای درست بیرونِ پاگودای رازآلود ایجادبودند کند که به بومیها اجازه میداد سرانجام این مکان را ترک کنند.
پس از انجامِ این کار، همراهِ وانگ شیویینگ وداشت بقیه روی پشتِ پدربزرگ لان پرید و سپس بهمیکرد آسمان پرواز کردند و از پاگودای رازآلود دور شدند.
در آسمان، وانگ شیویینگ لحظهای طولانی بهبهشدت لان یینگیینگ نگاه کرد و سپس از اوآخر پرسید: «اگه فضولی نیست، رابطهت با یوان چیه؟»
لان یینگیینگ لحظهای فکر کردکند و سپس به حرف آمد:میکرد «چی...؟ اون من رو حامله کرد.»
وانگ شیویینگ با شنیدنِ کلماتِ شوکهکنندهٔ لان یینگیینگجدیدی فریاد زد: «اون چیکار کرد؟!» و از شدتِ شوکبرایشان چیزی نمانده بود از روی پشتِ پدربزرگ لان بیفتد.