---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 330: بلای اهریمن‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 330: بلای اهریمن‌ها

0

یوان که کنجکاویش تحریک شده بود، پرسید: «دیگه‌زمزمه​ در موردِ بنیان‌گذارِ خاندانِ مُهرِ اهریمن چی می‌دونید؟»‌بردی​ شاید می‌توانست چیزِ تازه‌ای دربارهٔ کالبدش یاد بگیرد.

پدربزرگ لان جواب داد: «راستش رو بخوای، زیاد نه.‌رسید​ مردِ قدرتمندی بود— یکی از قدرتمندترین موجوداتِ زمانِ خودش،‌تقریباً​ و خاندانِ مُهرِ اهریمن رو برای کشتنِ اهریمن‌ها تأسیس کرد.»

«هیچ‌کس از گذشته‌اش یا انگیزه‌اش برای تأسیسِ خاندان خبر نداره، اما‌نمی‌دونه​ تمامِ انسان‌ها و حتی جانورانِ جادویی مثلِ یک ایزد ستایشش می‌کردند.‌باحالی​ اهریمن‌ها هم که خب، فقط با شنیدنِ اسمش پا به فرار می‌گذاشتند.»

یوان پرسید: «اسمش چی بود؟»

«متأسفانه اسمش در گذرِ زمان گم شده،‌مات‌ومبهوت​ برای همین هیچ‌کس واقعاً نمی‌دونه. با این‌کامل​ حال، لقبش رو می‌دونیم— بلای اهریمن‌ها، والاگوهرِ ایزدی!»

یوان زیرِ لب گفت: «والاگوهرِ ایزدی؟ چه‌استادِ​ لقبِ باحالی...» و با خود فکر کرد‌زمزمه​ چقدر خوب می‌شد اگر او هم لقبی داشت.

مدتی بعد، یوان‌اسمش​ دو هستهٔ هیولای‌متأسفانه​ دیگر را هم بلعید.

سیستم

[کالبدِ پالایشگرِ آسمان فعال شد]

[چیِ ؟؟؟ از هستهٔ هیولای آخوندکِ جنگلی پالایش شد]

[چیِ کافی برای شکستنِ مرز جذب شد]

[پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۳ از استادِ روح رسید]

[۱۲٬۰۰۰+]

[پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۴ از استادِ روح رسید]

[۱۳٬۰۰۰+]

پدربزرگ لان با صدایی مات‌ومبهوت زمزمه کرد: «آسمان‌ها... فقط‌اسمش​ با دو هستهٔ هیولا پایهٔ تزکیه‌ات رو تقریباً یک‌این​ عالمِ کامل بالا بردی... کالبدِ پالایشگرِ آسمانت محدودیتی هم داره؟»

یوان گفت: «محدودیت؟ من هنوز به‌صدایی​ این چیزی که می‌گید محدودیت نرسیده‌ام،‌تقریباً​ برای همین واقعاً نمی‌تونم بهتون بگم.»

پدربزرگ لان گفت:‌جذب​ «که این‌طور... ولی زیاد‌استادِ​ به خودت فشار نیار.»

یوان گفت: «نمیارم.»

پس از کشیدنِ نفسی عمیق، یوان آخرین هستهٔ هیولا‌اسمش​ را در دهانش انداخت که حاویِ قدرتِ یک استادِ بزرگِ‌حال​ روح بود، قدرتی که اوجِ آسمان‌های زیرین به شمار می‌رفت.

ویژژژ!

یوان پس از بلعیدنِ هستهٔ هیولا حس کرد‌روح​ بدنش از انرژیِ روحی لبریز شده است، انگار‌هیولا​ سال‌ها انرژیِ استفاده‌نشده ناگهان به جلو فوران می‌کرد.

سیستم

[کالبدِ پالایشگرِ آسمان]

[چیِ ؟؟؟ از درندهٔ خونین جذب شد]

[چیِ کافی برای شکستنِ مرز جذب شد]

[پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۵ از استادِ روح رسید]

[۱۴٬۰۰۰+]

[پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۶ از استادِ روح رسید]

[۱۵٬۰۰۰+]

[پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۷ از استادِ روح رسید]

[۱۶٬۰۰۰+]

[پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۸ از استادِ روح رسید]

[۱۷٬۰۰۰+]

[پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۹ از استادِ روح رسید]

[۱۸٬۰۰۰+]

پایهٔ تزکیهٔ‌روح​ یوان در لایهٔ‌۱۳٬۰۰۰+​ نهم متوقف شد.

یوان زمزمه کرد: «به استادِ بزرگِ روح نرسیدم، ولی یه‌جورایی می‌تونم‌۱۳٬۰۰۰+​ حسش کنم...» و احساس کرد از حجمِ عظیمِ قدرتی که در‌بردی​ این لحظه درونِ بدنش جا گرفته بود، هیکلش درشت‌تر شده است.

پدربزرگ لان از او پرسید:‌می‌گذاشتند​ «خدای من... حالت خوبه، جوان؟ الان‌نمی‌دونه​ حسِ متفاوتی داری؟ دردی حس می‌کنی؟»

در حالتِ عادی، کسی نمی‌توانست پایهٔ تزکیه‌اش را با این سرعت بالا ببرد و این‌همه لایه را یکجا پشتِ‌سر بگذارد. اگر هم چنین‌والاگوهرِ​ می‌کردند، به‌احتمالِ زیاد با کمکِ گنجینه‌ای بی‌قیمت بود و آن هم فقط یک یا دو لایه می‌شد، نه یک عالمِ کامل و حتی‌فعال​ بیشتر. با این حال، حتی در آن صورت هم بدنشان از ورودِ ناگهانیِ حجمِ طاقت‌فرسای انرژیِ روحی احساسِ ناراحتی و حتی درد می‌کرد.

یوان گفت: «حالم کاملاً خوبه— راستش، یه‌کم‌مات‌ومبهوت​ احساسِ پُری می‌کنم، انگار یه غذای مفصل‌کامل​ خورده باشم، ولی به‌جای غذا، انرژی روحیه...»

پدربزرگ لان به یوان گفت: «نباید این‌همه انرژی رو برای مدتِ طولانی توی بدنت‌زمزمه​ نگه داری، وگرنه ممکنه به بدنت آسیب بزنه. برو و با تمرینِ فنونت آزادش‌چیزی​ کن.» او پیش از ادامه، به سمتِ خاصی اشاره کرد: «یه منطقهٔ تمرین همین نزدیکی‌هاست.»

«باشه، الان می‌رم. ممنون!» یوان بی‌درنگ به سمتِ‌زمان​ منطقهٔ تمرین دوید. در مقایسه با قبل، سرعتش‌بلای​ آن‌قدر زیاد شده بود که نزدیک بود سکندری بخورد.

در عرضِ چند دقیقه، به محوطهٔ پهناوری‌فقط​ رسید که همه‌جایش تخته‌سنگ‌های بزرگی قرار داشت‌زمان​ و بزرگ‌ترینشان به‌اندازهٔ یک ساختمانِ ده‌طبقه بود.

یوان بی‌معطلی سالارِ ملکوت‌۱۲٬۰۰۰+​ را بیرون کشید و‌زمزمه​ به جانِ تخته‌سنگ‌ها افتاد.

[ضربهٔ شمشیرِ خونین!]

یوان تا جایی که‌فرار​ می‌توانست انرژی روحی‌اش را‌زمان​ با این فن بیرون داد.

ویژژژ!

تندبادِ شدیدی به پا شد و سالارِ ملکوت‌زمزمه​ تخته‌سنگ‌های بزرگ را درست مثلِ چاقویی تیز که‌بردی​ کاغذ را می‌بُرد، تمیز از وسط دو نیم کرد.

[ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ آسمان!]

یوان پس از شکافتنِ چند‌می‌گذاشتند​ تخته‌سنگِ بزرگ، قوی‌ترین حمله‌اش را‌واقعاً​ روی آن تخته‌سنگِ ده‌طبقه پیاده کرد.

زمین به لرزه درآمد و پرتوِ عظیمی‌فقط​ از انرژی روحی از سالارِ ملکوت رها‌زمان​ شد و به‌سوی آن تخته‌سنگ پرواز کرد.

بوووم!

کلِ تخته‌سنگ در یک چشم‌به‌هم‌زدن متلاشی شد‌استادِ​ و چیزی از آن باقی نماند؛ انگار یوان‌آسمان‌ها​ شعله‌افکنی را روی یک گلوله پنبه گرفته باشد.

با این حال، حمله در تخته‌سنگ متوقف‌گذرِ​ نشد و در دوردست به پرواز ادامه‌لقبش​ داد— مستقیم به‌سوی کوهی که همان نزدیکی بود.

بوووم!

زمین دوباره لرزید و‌۱۲٬۰۰۰+​ ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ آسمان سوراخِ‌آسمان‌ها​ بزرگی در کوه ایجاد کرد.

در همین حال، در کلبه، پدربزرگ لان با‌روح​ حالتی ژرف در چهره‌اش، به سوراخی که ناگهان‌هیولا​ در کوهِ افق ظاهر شده بود خیره ماند.

او ناگهان از لان یینگ‌یینگ که هنوز‌گذرِ​ داشت دهانش را با گوشتِ جانوران جادویی پر‌می‌دونیم—​ می‌کرد، پرسید: «یینگ‌یینگ، نظرت دربارهٔ این انسان چیه؟»

لان یینگ‌یینگ دست‌مثلِ​ از خوردن کشید‌می‌کردند​ و پرسید: «یوان؟»

پدربزرگ لان با چهره‌ای جدی گفت:‌صدایی​ «منظورم اینه که... اگه بتونی این‌تقریباً​ دنیا رو ترک کنی، حاضری دنبالش بری؟»

«مـ-من می‌تونم‌مرز​ این دنیا رو‌تزکیه​ ترک کنم؟ واقعاً؟!»

«هیچ‌چیزی رو تضمین نمی‌کنم، اما اگه این انسان رو به‌واقعاً​ پاگودای رازآلود ببری، شاید بتونه تو رو ببره بیرون— این‌گفت​ حسِ قوی‌ایه که الان دارم، و شهودم به‌ندرت اشتباه می‌کنه.»

لان یینگ‌یینگ گفت: «اما اهریمن‌ها به‌زودی‌می‌کردند​ بهمون حمله می‌کنن! و اون فقط‌متأسفانه​ یه ماه توی این مکان وقت داره!»

پدربزرگ لان ناگهان پیشنهادی داد که لان یینگ‌یینگ را شوکه کرد: «می‌دونم،‌تقریباً​ برای همین به‌جای اینکه دست‌روی‌دست بذاریم و منتظر بمونیم تا اونا برای هجوم‌نمی‌تونم​ آماده بشن، باید وقتی اصلاً انتظارش رو ندارن، اول ما بهشون ضربه بزنیم.»

«به‌محض اینکه تمامِ جانوران جادویی رو‌لایهٔ​ خوردی و اون مردِ جوان هم‌صدایی​ به قدرتِ تازه‌ش عادت کرد، حمله می‌کنیم.»

ناولها | novelha.net