چپتر 1086: گردهمایی خاندان لین
0تیان سویین ناگهان از حرکت ایستاد وانرژی سرِ یوان که تمامِ حواسش به فنونِلرزاند شمشیرِ او بود، داد زد: «داری مسخرهم میکنی؟!»
یوان از حالتِ گیجیفریادِ بیرون آمد و پرسید: «ها؟میرسید در موردِ چی حرف میزنی؟»
شمشیرش را به سمتِ او گرفت و با اخمیهمچون خشمگین در چهرهاش گفت: «هیچ کاری نمیکنی جز اینکهقدرتش ازم جاخالی بدی! داریم گرگمبههوا بازی میکنیم یا میجنگیم؟!»
یوان با لبخندی شرمنده رویبیشترش لبش گفت: «اوه، ببخشید. حواسمپهلویش به چیزی پرت شده بود.»
و پرسید: «راستی، قبل از اینکه ادامهانرژی بدیم، میتونم یه سؤال ازت بپرسم؟ اونلرزاند فنِ شمشیر رو از کجا یاد گرفتی؟»
تیان سویین پوزخندبیفتد زد: «اگه شکستمکشید بدی، بهت میگم.»
«بسیار خب.»
یوان به تیانجلوِ سویین فرصت داد تادیگرش خودش را آماده کند.
وقتی به نظر رسید آماده است، یوان ناگهان از تیررسِ نگاهِهمچون تیان سویین ناپدید شد، با اینکه او بدونِ پلک زدن بهحالی یوان خیره مانده بود؛ انگار دود شده و به هوا رفته باشد.
ناگهان حضورِ کسی را پشتسرشدردمندانهای حس کرد و غریزی چرخیداما و شمشیرش را تاب داد.
یوان با آرامش دستش را پشتِ آرنجِ اودانتیانِ برد و جلوِ چرخشِ بیشترش را گرفت وطوری با دستِ دیگرش، مشتِ محکمی به پهلویش کوبید.
تیان سویین پیش ازچرخشِ اینکه به زانو بیفتد،مشتِ فریادِ دردمندانهای کشید: «آه!»
با اینکه مشتی معمولی به نظر میرسید، اما در واقع انرژی روحیِموجِ درونِ دانتیانِ تیان سویین را همچون موجِ انفجار لرزاند و بدنش راپایین به ضعف انداخت، طوری که موقتاً تمامِ قدرتش را از دست داد.
یوان در حالی که مشتش را پایین میآورد و دستهایشاما را کنارِ بدنش رها میکرد، به او گفت: «فکر کنمبدنش حالا دیگه اختلافِ بینِ من و تو کاملاً روشن شده باشه.»
تیان سویین از روی استیصال دندان به هم سایید. او بزرگِ فرقه در فرقهای نسبتاً قوی بود، با این حالحالی حتی نتوانسته بود تار مویی از بدنِ یوان را که سالها از او کوچکتر بود، لمس کند. و بدتر ازبزرگِ همه، او سلاح در دست داشت و از فنون استفاده میکرد، در حالی که یوان با دستِ خالی مقابلش ایستاده بود.
هرچند تیان سویین نتوانسته بود از این مبارزهٔ تمرینیِمحکمی سبک، قدرتِ یوان را بهطورِ کامل درک کند، امامشتی یک چیز روشن بود؛ اینکه یوان فردی بسیار قدرتمند است.
تیان یانیو سرش را برای مادرش تکان داد و گفت: «بهتونهمچون چی گفتم، مادر؟ شیاو یانگ واقعاً کارش درسته. و چیزی کهحالی الان بهتون نشون داد، حتی بخشِ کوچکی از تمامِ قدرتش هم نیست.»
یوان به این امید که تیان سویین احساسِ بهتری پیدا کند،واقع گفت: «انصافاً مادرت هم از تمامِ قدرتش استفاده نکرد. خب، فکرانداخت کنم فقط میخواست قدرتِ من رو حتی اگه شده یه کم بسنجه.»
وقتی انرژی روحیِ درونِ بدنش به ثبات رسید، تیان سویین ایستاد و با صدایی آرام گفت:طوری «شمشیرِ ارادهٔ تسخیرناپذیر. این اسمِ فنِ شمشیریه که استفاده کردم و یکی از فنونِ عمارت شمشیراختلافِ یشمی محسوب میشه. با اینکه فنِ شمشیرِ نسبتاً ضعیفیه، اما چون از اسمش خوشم اومد، یادش گرفتم.»
یوان با صدایی آرامچرخشِ این نام را زمزمهمشتِ کرد: «شمشیرِ ارادهٔ تسخیرناپذیر...»
تیان یانیو ناگهان گفت: «راستی، منواقع در واقع شاگردِ این فرقه هستمموجِ و این فنِ شمشیر رو هم بلدم.»
«که اینطور...»
پس از لحظهای تأملواقع پرسید: «اشکالی نداره اگه بههمچون عمارتِ شمشیرِ یشمی سر بزنم؟»
تیان یانیو پرسید:جلوِ «چرا میخوای ایندستِ کار رو بکنی؟»
یوان با پاسخیمعمولی مبهم گفت: «میخوامواقع از چیزی مطمئن بشم.»
تیان یانیو متوجهِبیفتد این موضوع شدکشید و دیگر سؤالی نپرسید.
تیان سویین ناگهان گفت: «نه.» و ادامه داد: «تاهمچون وقتی کارت با خاندانِ لین و این وضعیت تمومقدرتش نشده، هیچجا نمیری. دلم نمیخواد برای فرقهمون دردسر درست کنی.»
یوان سر تکان داد:چرخشِ «نگران نباشید، تا چندمشتِ روزِ دیگه همهچیز حل میشه.»
یوان پیش از اینکه به اتاقش برگردد، بهروحیِ آنها گفت: «به هر حال، من میرم کمیضعف استراحت کنم. اگه کارم داشتید، میدونید کجا پیدام کنید.»
وقتی یوان رفت، تیان سویین رو به تیان یانیو کرداما و با چهرهای جدی گفت: «همهچیز رو از اول برامبدنش تعریف میکنی! و مبادا حتی کوچکترین جزئیات رو از قلم بندازی!»
«فهمیدم...»
به این ترتیب، خانوادهٔچرخشِ تیان برای گفتگوی خودمشتِ به اتاقِ دیگری رفتند.
در همین حین در خاندانِ لین،واقع تمامِ اعضا به دستورِ اربابِ خاندانموجِ لین در یک جا جمع شده بودند.
بانوی جوانی با صدای بلند برای اطرافیانش زمزمه کرد:میرسید «معلوم نیست چی شده. حتی یادم نمیاد آخرین بارانفجار کِی پدر همهمون رو اینطوری دورِ هم جمع کرد.»
شخصِ دیگری گفت:اما «احتمالاً به اتفاقاتِروحیِ همین اواخر ربط داره.»
«مگه چی شده؟»
«طبقِ چیزی که خدمتکارم بهم گفت، یه عوضیِروحیِ دیوانه لگد زده دروازهٔ اصلیِ خاندانِ لین روضعف شکسته و حتی خیلی از نگهبانهامون رو کتک زده.»
«چی؟! کدومزانو دیوانهای جرئت میکنهدردمندانهای همچین کاری بکنه؟»
«حتی اگه این اتفاق همانرژی افتاده باشه، چرا باید اربابِموجِ خاندان همهمون رو احضار کنه؟»
«شنیدم که جدجلوِ لین هم بهتازگی ازدیگرش انزوای خودش بیرون اومده.»
«جد؟! یعنی بالاخره مرزمیرسید رو شکسته و بهروحیِ عالمِ امپراتورِ روح رسیده؟!»
ناگهان صدای بلندی طنینفریادِ انداخت و در دممعمولی همه را ساکت کرد: «ساکت!»
سپس، صدایمیرسید قدمهایی بهواقع گوش رسید.
چند لحظه بعد،جلوِ اربابِ خاندان لیندستِ در برابرشان ظاهر شد.
اربابِ خاندان لین نگاهی به دهها هزار نفرِ روبهرویشدرونِ انداخت و با صدایی رسا گفت: «تا امشب، اسمِطوری کسانی رو که نتونستن امروز اینجا باشن روی میزم میخوام.»
پیرمردی بیدرنگزانو با صدای بلنددردمندانهای جواب داد: «بله!»
پس از لحظهای سکوت، اربابِ خاندانروحیِ لین ادامه داد: «امروز همهٔ شمالرزاند رو به دو دلیل اینجا جمع کردم.»
«اول از همه، آسمانهای بالایی تصمیم گرفتن افرادی رو برای پیدا کردنِ گناهکاری که مجازاتِ مرگِ آسمان رو دریافت کرده،میرسید به اینجا بفرستن و تعدادشون هم کم نیست. طبقِ اطلاعاتی که خاندانِ لین در آسمانهای بالایی به من داده، تاپایین حدودِ یک ماهِ دیگه هزاران نفر با پیشینههایی ترسناک که بسیار فراتر از خاندانِ لینِ ماست، به اینجا فرستاده میشن.»
با شنیدنِ این اطلاعات، همهٔ حاضران در بهت ودرونِ حیرت فرو رفتند، چرا که این رویدادی بیسابقه بودطوری که میتوانست سراسرِ نُه آسمان را به لرزه درآورد.