---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 540: مهمانانی در خاندانِ یو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 540: مهمانانی در خاندانِ یو

0

یوان همان‌طور که زیرِ‌شده​ پتو راحت جا می‌گرفت، به‌کسی​ او گفت: «شب بخیر، می‌شیو.»

می‌شیو با صدایی کمی عصبی جواب‌مگه​ داد: «شب بخیر.» او تمامِ تلاشش را‌نفر​ می‌کرد تا زیاد به وضعیتشان فکر نکند.

اتفاقی نمی‌افته... یوان... اون‌ورودشان​ آدمی نیست که تا خودم‌نظرتون​ شروع نکنم همچین کاری بکنه...

سرانجام خودش را قانع‌صبح​ کرد که هیچ اتفاقی نمی‌افتد‌دیروز​ و آرام به خواب رفت.

صبحِ روزِ بعد بدونِ هیچ‌پرسید​ دردسری بیدار شدند و برای‌غذای​ صبحانه به رستورانِ نقره‌ای برگشتند.

سرآشپز سان به محضِ ورودشان به‌بچه‌ها​ رستوران پرسید: «صبح بخیر، بچه‌ها. نظرتون دربارهٔ‌میلتون​ غذای دیروز چی بود؟ بابِ میلتون بود؟»

یوان به او گفت:‌همین​ «بله، محشر بود و ممنون‌کردم​ که اون‌همه غذا بهمون دادید.»

سرآشپز سان بلند خندید و‌بچه‌ها​ گفت: «اگه اون‌همه غذا نمی‌پختم،‌بود​ کلِ شب رو گرسنگی می‌کشیدی، پسرجان.»

یوان از شنیدنِ این حرف جا خورد‌بچه‌ها​ و پرسید: «اِه؟» و با خود فکر‌میلتون​ کرد که چرا باید چنین چیزی بگوید.

«فقط با نگاه کردن به بدنت می‌تونم بگم‌دربارهٔ​ که به انرژیِ زیادی نیاز داری، برای همین عمداً‌اون‌همه​ غذای بیشتری برات درست کردم. زیاد می‌خوری، مگه نه؟»

یوان که حالا‌داری​ کاملاً مات‌ومبهوت شده‌بیشتری​ بود، گفت: «فـ-فکر کنم...»

چطور یه نفر فقط با نگاه کردن به‌غذای​ بدنِ کسی می‌فهمه چقدر می‌تونه بخوره؟ یعنی سرآشپز‌اون‌همه​ سان داره از یه فنِ تزکیه استفاده می‌کنه؟

«بابتِ غذا ممنون.»

مدتی بعد، یوان و می‌شیو رستوران را ترک‌دربارهٔ​ کردند و به غارهای جاودانه برگشتند تا صبحانه‌شان را‌اون‌همه​ بخورند که طعمش به اندازهٔ شامِ دیشب محشر بود.

پس از صبحانه، چند ساعتی را به‌برات​ تزکیه گذراندند، چون انرژیِ روحیِ آن منطقه‌مات‌ومبهوت​ آن‌قدر خوب بود که نمی‌شد تزکیه نکرد.

وقتی بدنشان پر از انرژی شد، یوان‌دربارهٔ​ و می‌شیو راهیِ برجِ تمرین شدند تا‌محشر​ بقیهٔ روز را به تمرین در آنجا بگذرانند.

می‌شیو پیش از جدا شدن از یوان، به او گفت:‌غذای​ «بعداً می‌بینمت. اگه چیزی خواستی، می‌تونی من رو توی طبقهٔ‌بهمون​ چهارم پیدا کنی. اگه اونجا نبودم، توی محوطهٔ تمرینِ فضای بازم.»

یوان که اولین بارش بود‌صبح​ چنین چیزی می‌شنید، پرسید: «محوطهٔ‌دیروز​ تمرینِ فضای باز هم هست؟»

«آره، این مسیرِ پشتِ ساختمون رو که‌برات​ بگیری و بری، تو رو به یه‌مات‌ومبهوت​ محوطهٔ تمرینِ بزرگ توی فضای باز می‌رسونه.»

یوان سر تکان‌پرسید​ داد: «باشه، وقت کردم‌دربارهٔ​ یه سر بهش می‌زنم.»

چند دقیقه بعد، می‌شیو‌رستوران​ به طبقهٔ چهارم رسید و‌دربارهٔ​ بلافاصله مربی به استقبالش آمد.

هم‌زمان، وانگ مینگ به محضِ‌صبح​ اینکه متوجهِ ورودِ یوان به‌دیروز​ سالنِ ورزشی شد، به سمتش رفت.

وانگ مینگ با لبخندی درخشان‌عمداً​ روی لب‌هایش پرسید: «هی، یوان! نظرت‌مگه​ راجع به یه دورِ دیگه چیه؟»

یوان با آرامش سر تکان داد: «حتماً.» و هر دو رفتند‌بابِ​ تا دنبالِ فضایِ باز و بزرگی برای مبارزه بگردند، که این‌اگه​ کار به‌سرعت توجهِ دیگر شاگردانِ سالن را به خود جلب کرد.

در همین حین، ده‌ها هزار مایل دورتر در زادگاهشان، اعضای‌غذای​ خاندانِ یو با چهره‌هایی که عصبی به نظر می‌رسید، روبه‌روی‌بهمون​ دو نفر نشسته بودند؛ حالتی که بسیار غیرطبیعی و نادر بود.

در واقع، حتی وقتِ‌پرسید​ روبه‌رو شدن با رئیس ژائو‌غذای​ هم این‌قدر مضطرب نشده بودند.

یکی از این دو نفر روی مبل نشسته بود؛‌کردم​ بانوی جوان و باوقاری که حدوداً ۱۸ساله به نظر‌نفر​ می‌رسید و پیراهنِ سرخِ مجلل و جواهرنشانی به تن داشت.

مهمانِ دوم پیرمردی بود با‌بچه‌ها​ لباسِ پیشکار که پشتِ بانوی جوان‌بابِ​ ایستاده بود و مشخصاً مراقبش بود.

یو یونگ پرسید: «چـ... چه‌پرسید​ چیزی شما مهمانانِ محترم رو‌غذای​ به خاندانِ محقرِ یو کشانده؟»

بانوی جوان با آرامش جرعه‌ای‌صبح​ از چایِ خاندانِ یو نوشید‌دیروز​ و بی‌درنگ فنجان را پایین گذاشت.

و گفت: «هر کسی‌همین​ این چای رو دم کرده،‌کردم​ باید چای دم‌کردن یاد بگیره.»

با شنیدنِ این حرف، ابروهای‌بچه‌ها​ یو یونگ و تانگ لی‌بود​ بی‌اختیار پرید، اما عصبانی نشدند.

یو یونگ حتی لبخندی زورکی زد و گفت: «بابتِ‌دربارهٔ​ این اتفاق عذر می‌خوام، بانو چو. مطمئن می‌شم کسی‌اون‌همه​ که این چای رو دم کرده به‌خاطرِ بی‌کفایتیش اخراج بشه.»

بانوی جوان یک دقیقهٔ تمام چیزی نگفت. سپس نگاهی‌غذای​ به اطراف انداخت و پرسید: «اگه درست یادم باشه، شما‌بهمون​ باید یه دختر و یه پسر داشته باشید. اونا کجان؟»

یو یونگ که از این سؤالِ‌بیشتری​ بی‌مقدمه جا خورده بود، جواب داد:‌حالا​ «اونا فعلاً مشغولن و از خانواده دورن.»

بانوی جوان آرام ماند و طوری‌نظرتون​ رفتار کرد که انگار جوابی که‌میلتون​ شنیده برایش مهم نیست: «هممم... که این‌طور؟»

«پس کجا رفتن؟»

یو یونگ با نادیده‌گرفتنِ عمدیِ یوان گفت:‌نظرتون​ «دخترمون یو رو بعد از پیوستن به‌بله​ یه جناح، فعلاً توی یه شهرِ دیگه‌ست.»

بانوی جوان گفت:‌داری​ «فقط دخترتون؟ پسرتون،‌بیشتری​ یو تیان چی؟»

با شنیدنِ نامِ یو تیان‌بچه‌ها​ از زبانِ او، دلِ یو‌بود​ یونگ و تانگ لی شور زد.

یو یونگ گفت: «او... اون‌پرسید​ هم توی یه شهرِ دیگه‌ست‌غذای​ و دکترهای اونجا دارن معاینه‌ش می‌کنن.»

هرچند می‌توانست بگوید که یو تیان خانواده را‌دربارهٔ​ ترک کرده است، اما می‌ترسید بانو چو سؤال‌های بیشتری‌اون‌همه​ بپرسد؛ برای همین بهانه‌ای آورد که کمتر شک‌برانگیز باشد.

بانوی جوان ناگهان گفت: «فهمیدم...‌عمداً​ ممکنه بگید کدوم شهر؟ دلم‌می‌خوری​ می‌خواد ببینمش... یو تیان رو.»

یو یونگ از این‌صبح​ چرخشِ ناگهانیِ اوضاع گیج‌غذای​ شده بود: «می‌خواید ببینیدش؟ چرا؟»

چرا این بانوی جوان که هیچ ارتباطی با‌نظرتون​ خاندانِ یو نداشت، ناگهان می‌خواست پسرشان را ببیند؟‌محشر​ نکند او هم یکی از طرفدارانِ قدیمی‌اش بود؟

بانو با آرامش گفت:‌پرسید​ «چرا که نه؟ شنیدم‌دربارهٔ​ قبلاً موسیقی‌دانِ محشری بوده.»

یو یونگ گفت: «شاید موسیقی‌دانِ محشری بوده باشه،‌درست​ اما بعد از بیماریش مجبور شد موسیقی رو‌کنم​ کنار بذاره. تازه وضعیتش... می‌ترسم فقط ناامید بشید.»

بانو اصرار کرد: «حتی‌صبح​ اگه ناامید هم بشم‌غذای​ برام مهم نیست. بذارید ببینمش.»

تانگ لی گفت: «متأسفم بانو چو، اما اون فعلاً توی وضعیتی نیست که بتونه‌میلتون​ ملاقات‌کننده داشته باشه. اگه بخواید، وقتی برگشت بهتون خبر می‌دیم.» و در دلش به این‌پسرجان​ فکر می‌کرد که انگیزهٔ واقعیِ بانو چو از آمدن به خانهٔ آن‌ها چه بوده است.

ناولها | novelha.net