چپتر 540: مهمانانی در خاندانِ یو
0یوان همانطور که زیرِشده پتو راحت جا میگرفت، بهکسی او گفت: «شب بخیر، میشیو.»
میشیو با صدایی کمی عصبی جوابمگه داد: «شب بخیر.» او تمامِ تلاشش رانفر میکرد تا زیاد به وضعیتشان فکر نکند.
اتفاقی نمیافته... یوان... اونورودشان آدمی نیست که تا خودمنظرتون شروع نکنم همچین کاری بکنه...
سرانجام خودش را قانعصبح کرد که هیچ اتفاقی نمیافتددیروز و آرام به خواب رفت.
صبحِ روزِ بعد بدونِ هیچپرسید دردسری بیدار شدند و برایغذای صبحانه به رستورانِ نقرهای برگشتند.
سرآشپز سان به محضِ ورودشان بهبچهها رستوران پرسید: «صبح بخیر، بچهها. نظرتون دربارهٔمیلتون غذای دیروز چی بود؟ بابِ میلتون بود؟»
یوان به او گفت:همین «بله، محشر بود و ممنونکردم که اونهمه غذا بهمون دادید.»
سرآشپز سان بلند خندید وبچهها گفت: «اگه اونهمه غذا نمیپختم،بود کلِ شب رو گرسنگی میکشیدی، پسرجان.»
یوان از شنیدنِ این حرف جا خوردبچهها و پرسید: «اِه؟» و با خود فکرمیلتون کرد که چرا باید چنین چیزی بگوید.
«فقط با نگاه کردن به بدنت میتونم بگمدربارهٔ که به انرژیِ زیادی نیاز داری، برای همین عمداًاونهمه غذای بیشتری برات درست کردم. زیاد میخوری، مگه نه؟»
یوان که حالاداری کاملاً ماتومبهوت شدهبیشتری بود، گفت: «فـ-فکر کنم...»
چطور یه نفر فقط با نگاه کردن بهغذای بدنِ کسی میفهمه چقدر میتونه بخوره؟ یعنی سرآشپزاونهمه سان داره از یه فنِ تزکیه استفاده میکنه؟
«بابتِ غذا ممنون.»
مدتی بعد، یوان و میشیو رستوران را ترکدربارهٔ کردند و به غارهای جاودانه برگشتند تا صبحانهشان رااونهمه بخورند که طعمش به اندازهٔ شامِ دیشب محشر بود.
پس از صبحانه، چند ساعتی را بهبرات تزکیه گذراندند، چون انرژیِ روحیِ آن منطقهماتومبهوت آنقدر خوب بود که نمیشد تزکیه نکرد.
وقتی بدنشان پر از انرژی شد، یواندربارهٔ و میشیو راهیِ برجِ تمرین شدند تامحشر بقیهٔ روز را به تمرین در آنجا بگذرانند.
میشیو پیش از جدا شدن از یوان، به او گفت:غذای «بعداً میبینمت. اگه چیزی خواستی، میتونی من رو توی طبقهٔبهمون چهارم پیدا کنی. اگه اونجا نبودم، توی محوطهٔ تمرینِ فضای بازم.»
یوان که اولین بارش بودصبح چنین چیزی میشنید، پرسید: «محوطهٔدیروز تمرینِ فضای باز هم هست؟»
«آره، این مسیرِ پشتِ ساختمون رو کهبرات بگیری و بری، تو رو به یهماتومبهوت محوطهٔ تمرینِ بزرگ توی فضای باز میرسونه.»
یوان سر تکانپرسید داد: «باشه، وقت کردمدربارهٔ یه سر بهش میزنم.»
چند دقیقه بعد، میشیورستوران به طبقهٔ چهارم رسید ودربارهٔ بلافاصله مربی به استقبالش آمد.
همزمان، وانگ مینگ به محضِصبح اینکه متوجهِ ورودِ یوان بهدیروز سالنِ ورزشی شد، به سمتش رفت.
وانگ مینگ با لبخندی درخشانعمداً روی لبهایش پرسید: «هی، یوان! نظرتمگه راجع به یه دورِ دیگه چیه؟»
یوان با آرامش سر تکان داد: «حتماً.» و هر دو رفتندبابِ تا دنبالِ فضایِ باز و بزرگی برای مبارزه بگردند، که ایناگه کار بهسرعت توجهِ دیگر شاگردانِ سالن را به خود جلب کرد.
در همین حین، دهها هزار مایل دورتر در زادگاهشان، اعضایغذای خاندانِ یو با چهرههایی که عصبی به نظر میرسید، روبهرویبهمون دو نفر نشسته بودند؛ حالتی که بسیار غیرطبیعی و نادر بود.
در واقع، حتی وقتِپرسید روبهرو شدن با رئیس ژائوغذای هم اینقدر مضطرب نشده بودند.
یکی از این دو نفر روی مبل نشسته بود؛کردم بانوی جوان و باوقاری که حدوداً ۱۸ساله به نظرنفر میرسید و پیراهنِ سرخِ مجلل و جواهرنشانی به تن داشت.
مهمانِ دوم پیرمردی بود بابچهها لباسِ پیشکار که پشتِ بانوی جوانبابِ ایستاده بود و مشخصاً مراقبش بود.
یو یونگ پرسید: «چـ... چهپرسید چیزی شما مهمانانِ محترم روغذای به خاندانِ محقرِ یو کشانده؟»
بانوی جوان با آرامش جرعهایصبح از چایِ خاندانِ یو نوشیددیروز و بیدرنگ فنجان را پایین گذاشت.
و گفت: «هر کسیهمین این چای رو دم کرده،کردم باید چای دمکردن یاد بگیره.»
با شنیدنِ این حرف، ابروهایبچهها یو یونگ و تانگ لیبود بیاختیار پرید، اما عصبانی نشدند.
یو یونگ حتی لبخندی زورکی زد و گفت: «بابتِدربارهٔ این اتفاق عذر میخوام، بانو چو. مطمئن میشم کسیاونهمه که این چای رو دم کرده بهخاطرِ بیکفایتیش اخراج بشه.»
بانوی جوان یک دقیقهٔ تمام چیزی نگفت. سپس نگاهیغذای به اطراف انداخت و پرسید: «اگه درست یادم باشه، شمابهمون باید یه دختر و یه پسر داشته باشید. اونا کجان؟»
یو یونگ که از این سؤالِبیشتری بیمقدمه جا خورده بود، جواب داد:حالا «اونا فعلاً مشغولن و از خانواده دورن.»
بانوی جوان آرام ماند و طورینظرتون رفتار کرد که انگار جوابی کهمیلتون شنیده برایش مهم نیست: «هممم... که اینطور؟»
«پس کجا رفتن؟»
یو یونگ با نادیدهگرفتنِ عمدیِ یوان گفت:نظرتون «دخترمون یو رو بعد از پیوستن بهبله یه جناح، فعلاً توی یه شهرِ دیگهست.»
بانوی جوان گفت:داری «فقط دخترتون؟ پسرتون،بیشتری یو تیان چی؟»
با شنیدنِ نامِ یو تیانبچهها از زبانِ او، دلِ یوبود یونگ و تانگ لی شور زد.
یو یونگ گفت: «او... اونپرسید هم توی یه شهرِ دیگهستغذای و دکترهای اونجا دارن معاینهش میکنن.»
هرچند میتوانست بگوید که یو تیان خانواده رادربارهٔ ترک کرده است، اما میترسید بانو چو سؤالهای بیشتریاونهمه بپرسد؛ برای همین بهانهای آورد که کمتر شکبرانگیز باشد.
بانوی جوان ناگهان گفت: «فهمیدم...عمداً ممکنه بگید کدوم شهر؟ دلممیخوری میخواد ببینمش... یو تیان رو.»
یو یونگ از اینصبح چرخشِ ناگهانیِ اوضاع گیجغذای شده بود: «میخواید ببینیدش؟ چرا؟»
چرا این بانوی جوان که هیچ ارتباطی بانظرتون خاندانِ یو نداشت، ناگهان میخواست پسرشان را ببیند؟محشر نکند او هم یکی از طرفدارانِ قدیمیاش بود؟
بانو با آرامش گفت:پرسید «چرا که نه؟ شنیدمدربارهٔ قبلاً موسیقیدانِ محشری بوده.»
یو یونگ گفت: «شاید موسیقیدانِ محشری بوده باشه،درست اما بعد از بیماریش مجبور شد موسیقی روکنم کنار بذاره. تازه وضعیتش... میترسم فقط ناامید بشید.»
بانو اصرار کرد: «حتیصبح اگه ناامید هم بشمغذای برام مهم نیست. بذارید ببینمش.»
تانگ لی گفت: «متأسفم بانو چو، اما اون فعلاً توی وضعیتی نیست که بتونهمیلتون ملاقاتکننده داشته باشه. اگه بخواید، وقتی برگشت بهتون خبر میدیم.» و در دلش به اینپسرجان فکر میکرد که انگیزهٔ واقعیِ بانو چو از آمدن به خانهٔ آنها چه بوده است.