چپتر 1011: صدای آشنا
0جلوی در که رسید، یوان ناخودآگاه در را بازظریف کرد و وارد شد. تمامِ حرکاتش بهقدری طبیعی بودافتاد که انگار سالها همین کارها را تکرار کرده بود.
ناگهان صدای آشنایی ازاول طبقهٔ دوم طنین انداخت:ساختمان «به خونه خوش اومدی.»
یوان با شنیدنِ این صدا ابرویی بالا انداخت و در دل گفت: ها؟ حتیآنها بدونِ اینکه لازم باشد در خاطراتش بگردد، این صدا را بهخوبی میشناخت. اما چرا ایناینجا صدا باید در چنین جایی به گوش میرسید؟ این موضوع اصلاً با عقل جور درنمیآمد.
یوان بیاعتنا بهنگاهش طبقهٔ اول، بهسرعت راهیِپسر طبقهٔ دومِ ساختمان شد.
طبقهٔ دوم سه اتاق داشت. درِنشسته تنها یکی از آنها بسته بود،شفافش پس یوان به همان اتاق نزدیک شد.
بعد از دربیاعتنا زدن پرسید: «اشکالیراهیِ نداره بیام تو؟»
صدای آشنا دوبارهبیاعتنا پاسخ داد: «البته. اینجادومِ اتاقِ تو هم هست.»
یوان با اضطراب آبِ دهانشلرزه را قورت داد و درشبیهِ را بسیار آرام باز کرد.
در که بهاندازهٔ کافی باز شد، یوان به داخلِظریف اتاق نگاه کرد و زنِ بالغ و زیبایی با موهایلرزه بلندِ مشکی دید که روی تختِ کنارِ پنجره نشسته بود.
زن چهرهای نافذ اما ظریف داشت و چشمانِساختمان سیاه و شفافش مانندِ دریای تابستان میدرخشید. نگاهشهمان که به یوان افتاد، لرزه بر تنِ پسر افتاد.
یوان با دیدنِ این زنِ بالغ کهدومِ دقیقاً شبیهِ میشیو بود اما حدود ۱۰ سالبسته بزرگتر به نظر میرسید، زمزمه کرد: «می… میشیو…؟»
زن با لبخندی ملایمافتاد گفت: «داری با خودتدیدنِ چی میگی، دیوونه؟ بیا اینجا.»
یوان ناخودآگاه به تخت نزدیکپنجره شد. چشمانش بیحرکت، مستقیم بهچشمانِ چهرهٔ زن خیره مانده بود.
زن پرسید: «چیبیاعتنا شده؟ چرا اینقدرراهیِ ساکتی؟ اتفاقی افتاده؟»
«آ-آره… به شهرمون حمله کردن…»
«چی؟! همهچی مرتبه؟!»
«فعلاً آره. دفعشونتختِ کردم، اما احتمالِنشسته زیادی هست که برگردن.»
«که اینطور… خب، تا وقتیبهسرعت تو رو داریم، جای نگرانی نیست.درِ مگه نه، ایزدِ جنگ، تیان شیان؟»
گیجومنگ سر تکان داد: «ب-بله…»
تیان شیان… با نامِ خانوادگیِ تیان… این قطعاًدیدنِ یکی از زندگیهای پیشینِ منه… پس من سرورِزمزمه شهر و در عینِ حال ایزدِ جنگ بودم، ها؟
«بههرحال، چرا برگشتی خونه؟ نگو که فقط برای دیدنِظریف من اومدی؟ بااینکه باعثِ افتخارمه و خیلی خوشحالم، اماافتاد میخوام اول روی دفاع از شهر و مردمش تمرکز کنی.»
با صدایی خشک گفت: «برای فنونم برگشتم…دومِ ممکنه برای شکست دادنِ دشمنا بهشون نیازآنها پیدا کنم. یادت میاد کجا گذاشتمشون؟ فراموش کردم…»
چنین بهانهای در دنیای واقعی هرگز جوابدومِ نمیداد، اما ازآنجاکه اینجا صرفاً توهمی ساختهٔ پلکانِبسته آسمان بود، تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند.
زن آهی کشید و گفت: «انگار اوضاع رودیدنِ دستکم گرفته بودم. اینکه چیزِ به این مهمیزمزمه رو یادت رفته، نشون میده حتماً خیلی تحتِ فشاری.»
«آره… امروز خیلی از سربازامون کشته شدنچهرهای و با این وضع تعدادِ بیشتری همدریای میمیرن. میترسم نتونم از این شهر محافظت کنم.»
زن ناگهان آغوشش را باز کردراهیِ و با اشاره از او خواستتنها بغلش کند و گفت: «بیا اینجا.»
یوان ناخودآگاه بدنش را پایین آوردراهیِ و با این کار، زن سرِ اویکی را گرفت و به سمتِ سینهاش کشید.
یوان میتوانست برجستگیهای نرمِ زن را که به سرش فشردهشبیهِ میشد حس کند، اما وقتی به این زن که شبیهِملایم میشیو بود دست زد، چیزِ دیگری توجهش را جلب کرد.
با خودش فکر کرد:
شکمش... یه چیزیش عجیبه...
چند لحظه بعد، زناتاق گفت: «بذار نشونت بدمیکی فنون کجا نگهداری میشن.»
زن پس از رها کردنِتختِ یوان، پتوهایی را که بدنشنافذ را پوشانده بود کنار زد.
با دیدنِ بدنِ اینشبیهِ زن و شکمِ برآمدهاش، چشمهاینظر یوان از تعجب گرد شد.
یوان با دیدنِدیدنِ شکمِ گردِ زنمیشیو در دل فریاد زد:
ایـ... این... اون حاملست؟!
وقتی زن متوجه شد یوان به شکمش خیرهساختمان شده، لبخندی زد و گفت: «خیلی وقته ندیدیش،همان نه؟ دکتر گفت سه ماهِ دیگه میتونم زایمان کنم.»
یوان با شنیدنِ حرفهای زن، با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد. تازه فهمیده بود کهزمزمه این نخستین تناسخِ اوست که در آن همسر و فرزند دارد. همیشه فکر میکرد که حتیمانده در زندگیهای پیشینش هم هیچ خانوادهای از خودش نداشته است، برای همین این موضوع حسابی غافلگیرش کرد.
سپس زن یوانتختِ را به سمتِنشسته زیرزمین راهنمایی کرد.
وقتی وارد شدند، زیرزمین بهکلی خالی بود، اما یوان بهنوعی میتوانست حستنها کند که آرایهٔ بزرگِ نامرئیای از این مکان محافظت میکند و بسیارآشنا قدرتمند است— آنقدر قدرتمند که حتی خودش هم نمیتوانست آن را ببیند.
بهمحضِ اینکه از پلهها پایین رفتند،راهیِ زن گنجینهای بیرون آورد و با استفادهیکی از انرژی روحیاش آن را فعال کرد.
لحظهای بعد،میدرخشید دروازهای وسطِافتاد اتاق باز شد.
یوان با دیدنِتختِ ورودیِ مخفی درنشسته دل فریاد زد:
این دیگه چهجوردیدنِ مخفیگاهیه؟! عمراً میتونستم بدونِحدود کمکِ اون پیداش کنم!
با ورود به دروازه، درونِ اتاقِ مربعشکلِ کوچکی ظاهر شدندبسته که هیچ پنجره یا شکافی نداشت. اتاق بهکلی مسدود بوددوباره و هیچ راهِ ورود یا خروجی جز دروازهٔ درونِ زیرزمین نداشت.
داخلِ این اتاقِ بسته، تنها یک قفسهٔپنجره کتاب قرار داشت. با این حال، رویشفافش این قفسه فقط یک طومار به چشم میخورد.
یوان به سمتِ قفسهٔ کتاب رفتحدود و طومار را برداشت، سپس آن رالبخندی باز کرد و نگاهی به آن انداخت.
پس از به خاطر سپردنِ محتوا،میشیو یوان فن را سرِ جایش رویمی… قفسه گذاشت و به زن نگاه کرد.
با لبخند گفت: «ممنون. فکر کنمدرِ الان چیزی رو که برای دفاعنزدیک از این شهر لازم دارم پیدا کردم.»
زن خندید و گفت: «شنیدنشتختِ خوشحالکنندست. هر چی باشه، دلم میخوادظریف بچمون توی این مکان بزرگ بشه.»
اندکی بعد، اتاقِ مخفیشبیهِ را ترک کردند وبزرگتر به خانهٔ کوچکِ دوطبقه برگشتند.
یوان به دنبالِ زن به اتاقشمیشیو برگشت. وقتی زن دوباره به تختمی… رفت، به او گفت: «بعداً میبینمت، عزیزم.»
«آره... میبینمت.»
یوان لحظهای دیگر به چهرهاشتختِ خیره ماند و سپس آنجا راظریف ترک کرد و به پاگودا برگشت.