---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1011: صدای آشنا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1011: صدای آشنا

0

جلوی در که رسید، یوان ناخودآگاه در را باز‌ظریف​ کرد و وارد شد. تمامِ حرکاتش به‌قدری طبیعی بود‌افتاد​ که انگار سال‌ها همین کارها را تکرار کرده بود.

ناگهان صدای آشنایی از‌اول​ طبقهٔ دوم طنین انداخت:‌ساختمان​ «به خونه خوش اومدی.»

یوان با شنیدنِ این صدا ابرویی بالا انداخت و در دل گفت: ها؟ حتی‌آن‌ها​ بدونِ اینکه لازم باشد در خاطراتش بگردد، این صدا را به‌خوبی می‌شناخت. اما چرا این‌اینجا​ صدا باید در چنین جایی به گوش می‌رسید؟ این موضوع اصلاً با عقل جور درنمی‌آمد.

یوان بی‌اعتنا به‌نگاهش​ طبقهٔ اول، به‌سرعت راهیِ‌پسر​ طبقهٔ دومِ ساختمان شد.

طبقهٔ دوم سه اتاق داشت. درِ‌نشسته​ تنها یکی از آن‌ها بسته بود،‌شفافش​ پس یوان به همان اتاق نزدیک شد.

بعد از در‌بی‌اعتنا​ زدن پرسید: «اشکالی‌راهیِ​ نداره بیام تو؟»

صدای آشنا دوباره‌بی‌اعتنا​ پاسخ داد: «البته. اینجا‌دومِ​ اتاقِ تو هم هست.»

یوان با اضطراب آبِ دهانش‌لرزه​ را قورت داد و در‌شبیهِ​ را بسیار آرام باز کرد.

در که به‌اندازهٔ کافی باز شد، یوان به داخلِ‌ظریف​ اتاق نگاه کرد و زنِ بالغ و زیبایی با موهای‌لرزه​ بلندِ مشکی دید که روی تختِ کنارِ پنجره نشسته بود.

زن چهره‌ای نافذ اما ظریف داشت و چشمانِ‌ساختمان​ سیاه و شفافش مانندِ دریای تابستان می‌درخشید. نگاهش‌همان​ که به یوان افتاد، لرزه بر تنِ پسر افتاد.

یوان با دیدنِ این زنِ بالغ که‌دومِ​ دقیقاً شبیهِ می‌شیو بود اما حدود ۱۰ سال‌بسته​ بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، زمزمه کرد: «می… می‌شیو…؟»

زن با لبخندی ملایم‌افتاد​ گفت: «داری با خودت‌دیدنِ​ چی می‌گی، دیوونه؟ بیا اینجا.»

یوان ناخودآگاه به تخت نزدیک‌پنجره​ شد. چشمانش بی‌حرکت، مستقیم به‌چشمانِ​ چهرهٔ زن خیره مانده بود.

زن پرسید: «چی‌بی‌اعتنا​ شده؟ چرا این‌قدر‌راهیِ​ ساکتی؟ اتفاقی افتاده؟»

«آ-آره… به شهرمون حمله کردن…»

«چی؟! همه‌چی مرتبه؟!»

«فعلاً آره. دفعشون‌تختِ​ کردم، اما احتمالِ‌نشسته​ زیادی هست که برگردن.»

«که این‌طور… خب، تا وقتی‌به‌سرعت​ تو رو داریم، جای نگرانی نیست.‌درِ​ مگه نه، ایزدِ جنگ، تیان شیان؟»

گیج‌ومنگ سر تکان داد: «ب-بله…»

تیان شیان… با نامِ خانوادگیِ تیان… این قطعاً‌دیدنِ​ یکی از زندگی‌های پیشینِ منه… پس من سرورِ‌زمزمه​ شهر و در عینِ حال ایزدِ جنگ بودم، ها؟

«به‌هرحال، چرا برگشتی خونه؟ نگو که فقط برای دیدنِ‌ظریف​ من اومدی؟ بااینکه باعثِ افتخارمه و خیلی خوشحالم، اما‌افتاد​ می‌خوام اول روی دفاع از شهر و مردمش تمرکز کنی.»

با صدایی خشک گفت: «برای فنونم برگشتم…‌دومِ​ ممکنه برای شکست دادنِ دشمنا بهشون نیاز‌آن‌ها​ پیدا کنم. یادت میاد کجا گذاشتمشون؟ فراموش کردم…»

چنین بهانه‌ای در دنیای واقعی هرگز جواب‌دومِ​ نمی‌داد، اما ازآنجاکه اینجا صرفاً توهمی ساختهٔ پلکانِ‌بسته​ آسمان بود، تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند.

زن آهی کشید و گفت: «انگار اوضاع رو‌دیدنِ​ دست‌کم گرفته بودم. اینکه چیزِ به این مهمی‌زمزمه​ رو یادت رفته، نشون می‌ده حتماً خیلی تحتِ فشاری.»

«آره… امروز خیلی از سربازامون کشته شدن‌چهره‌ای​ و با این وضع تعدادِ بیشتری هم‌دریای​ می‌میرن. می‌ترسم نتونم از این شهر محافظت کنم.»

زن ناگهان آغوشش را باز کرد‌راهیِ​ و با اشاره از او خواست‌تنها​ بغلش کند و گفت: «بیا اینجا.»

یوان ناخودآگاه بدنش را پایین آورد‌راهیِ​ و با این کار، زن سرِ او‌یکی​ را گرفت و به سمتِ سینه‌اش کشید.

یوان می‌توانست برجستگی‌های نرمِ زن را که به سرش فشرده‌شبیهِ​ می‌شد حس کند، اما وقتی به این زن که شبیهِ‌ملایم​ می‌شیو بود دست زد، چیزِ دیگری توجهش را جلب کرد.

با خودش فکر کرد:

شکمش... یه چیزیش عجیبه...

چند لحظه بعد، زن‌اتاق​ گفت: «بذار نشونت بدم‌یکی​ فنون کجا نگهداری می‌شن.»

زن پس از رها کردنِ‌تختِ​ یوان، پتوهایی را که بدنش‌نافذ​ را پوشانده بود کنار زد.

با دیدنِ بدنِ این‌شبیهِ​ زن و شکمِ برآمده‌اش، چشم‌های‌نظر​ یوان از تعجب گرد شد.

یوان با دیدنِ‌دیدنِ​ شکمِ گردِ زن‌می‌شیو​ در دل فریاد زد:

ایـ... این... اون حاملست؟!

وقتی زن متوجه شد یوان به شکمش خیره‌ساختمان​ شده، لبخندی زد و گفت: «خیلی وقته ندیدیش،‌همان​ نه؟ دکتر گفت سه ماهِ دیگه می‌تونم زایمان کنم.»

یوان با شنیدنِ حرف‌های زن، با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد. تازه فهمیده بود که‌زمزمه​ این نخستین تناسخِ اوست که در آن همسر و فرزند دارد. همیشه فکر می‌کرد که حتی‌مانده​ در زندگی‌های پیشینش هم هیچ خانواده‌ای از خودش نداشته است، برای همین این موضوع حسابی غافلگیرش کرد.

سپس زن یوان‌تختِ​ را به سمتِ‌نشسته​ زیرزمین راهنمایی کرد.

وقتی وارد شدند، زیرزمین به‌کلی خالی بود، اما یوان به‌نوعی می‌توانست حس‌تنها​ کند که آرایهٔ بزرگِ نامرئی‌ای از این مکان محافظت می‌کند و بسیار‌آشنا​ قدرتمند است— آن‌قدر قدرتمند که حتی خودش هم نمی‌توانست آن را ببیند.

به‌محضِ اینکه از پله‌ها پایین رفتند،‌راهیِ​ زن گنجینه‌ای بیرون آورد و با استفاده‌یکی​ از انرژی روحی‌اش آن را فعال کرد.

لحظه‌ای بعد،‌می‌درخشید​ دروازه‌ای وسطِ‌افتاد​ اتاق باز شد.

یوان با دیدنِ‌تختِ​ ورودیِ مخفی در‌نشسته​ دل فریاد زد:

این دیگه چه‌جور‌دیدنِ​ مخفیگاهیه؟! عمراً می‌تونستم بدونِ‌حدود​ کمکِ اون پیداش کنم!

با ورود به دروازه، درونِ اتاقِ مربع‌شکلِ کوچکی ظاهر شدند‌بسته​ که هیچ پنجره یا شکافی نداشت. اتاق به‌کلی مسدود بود‌دوباره​ و هیچ راهِ ورود یا خروجی جز دروازهٔ درونِ زیرزمین نداشت.

داخلِ این اتاقِ بسته، تنها یک قفسهٔ‌پنجره​ کتاب قرار داشت. با این حال، روی‌شفافش​ این قفسه فقط یک طومار به چشم می‌خورد.

یوان به سمتِ قفسهٔ کتاب رفت‌حدود​ و طومار را برداشت، سپس آن را‌لبخندی​ باز کرد و نگاهی به آن انداخت.

پس از به خاطر سپردنِ محتوا،‌می‌شیو​ یوان فن را سرِ جایش روی‌می…​ قفسه گذاشت و به زن نگاه کرد.

با لبخند گفت: «ممنون. فکر کنم‌درِ​ الان چیزی رو که برای دفاع‌نزدیک​ از این شهر لازم دارم پیدا کردم.»

زن خندید و گفت: «شنیدنش‌تختِ​ خوشحال‌کنندست. هر چی باشه، دلم می‌خواد‌ظریف​ بچمون توی این مکان بزرگ بشه.»

اندکی بعد، اتاقِ مخفی‌شبیهِ​ را ترک کردند و‌بزرگ‌تر​ به خانهٔ کوچکِ دوطبقه برگشتند.

یوان به دنبالِ زن به اتاقش‌می‌شیو​ برگشت. وقتی زن دوباره به تخت‌می…​ رفت، به او گفت: «بعداً می‌بینمت، عزیزم.»

«آره... می‌بینمت.»

یوان لحظه‌ای دیگر به چهره‌اش‌تختِ​ خیره ماند و سپس آنجا را‌ظریف​ ترک کرد و به پاگودا برگشت.

ناولها | novelha.net