---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1107: فصل 1107 • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1107: فصل 1107

0

وقتی پیکرِ نقاب‌دار حتی مدتی طولانی پس از گشودنِ آرامگاه همچنان جلوی‌لحنش​ معبد ایستاده بود، سرورِ جی و تمامِ خبرگانِ حاضر در دل از خود‌بگذاری​ پرسیدند: چه خبره؟ چرا مثلِ همیشه بعد از باز کردنِ آرامگاه ناپدید نمی‌شه؟

همهٔ حاضران از این وضعیت گیج شده بودند، اما هیچ‌کس‌امپراتورِ​ جرئت نمی‌کرد تا پیش از ناپدید شدنِ کاملِ پیکرِ نقاب‌دار‌گشایشِ​ به آرامگاه نزدیک شود، حتی اگر مجبور می‌شدند ساعت‌ها منتظر بمانند.

لحظه‌ها به‌سرعت جای خود را به‌فشاری​ دقیقه‌ها دادند. فضا تقریباً خفه‌کننده شده بود‌لطافتِ​ و همه از این پدیده مضطرب بودند.

آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام میلیون‌ها سال قدمت داشت و بسیاری از خبرگانِ حاضر‌بسیاری​ بیش از ده‌ها بار گشایشِ آن را تجربه کرده بودند، با این‌نشنیده​ حال هیچ‌کس تا به حال چنین وضعیتی را ندیده یا درباره‌اش نشنیده بود.

آیا آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام ناگهان دچارِ نقص شده بود؟ آیا رویدادِ امسال تفاوتی داشت؟‌سلطه‌جویانهٔ​ هیچ‌کس نمی‌توانست با اطمینان نظر بدهد و کسی هم تمایلی به فهمیدنش نداشت، چرا که‌سفرت​ تا وقتی پیکرِ نقاب‌دار آنجا بود، حتی کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست به قیمتِ جانشان تمام شود.

رئیسِ فرقه یو جیان که حس می‌کرد در همین چند‌امپراتورِ​ دقیقهٔ کوتاه صد سال پیر شده است، در دل ناسزا‌گشایشِ​ گفت: کوفتی... من حتی داخلِ آرامگاه هم چنین فشاری حس نمی‌کنم!

ناگهان صدایی در فضا پیچید.

صدا آرام، گوش‌نواز و به لطافتِ‌امپراتورِ​ پر بود، با این حال لحنش حسِ‌بیش​ سلطه‌جویانهٔ چشمگیری داشت که اطاعتِ محض می‌طلبید.

«خیلی طول کشید تا به اینجا برسی... تا کی می‌خواهی ما را منتظر‌حسِ​ بگذاری؟ عجله کن و این کار را تمام کن تا بتوانی به سفرت‌عجله​ ادامه دهی، سفری که اگر تازه به اینجا رسیده‌ای، تازه دارد آغاز می‌شود.»

در کمالِ ناباوریِ همه، این صدا از سوی پیکرِ نقاب‌دار می‌آمد. هرچند‌میلیون‌ها​ در ابتدا همه به گوش‌هایشان شک کردند، اما خیلی زود فهمیدند که‌چنین​ در چنین وضعیتِ پرتنشی، هیچ‌کس جز پیکرِ نقاب‌دار نمی‌تواند چنین جسارتی داشته باشد.

سرورِ جی کاملاً گیج شده بود و در دل از خود پرسید: امپراتورِ بی‌نام حرف زد...؟ داره‌چشمگیری​ درموردِ چی حرف می‌زنه؟ یعنی تمامِ این مدت منتظرِ کسی بوده؟ کی؟ او در طولِ عمرش بیش از‌تازه​ صد بار امپراتورِ بی‌نام را دیده بود، اما این نخستین باری بود که صدای امپراتورِ بی‌نام را می‌شنید.

در این میان،‌پدیده​ تیان یانیو به دلیلِ‌بی‌نام​ دیگری گیج شده بود.

تیان یانیو بدونِ اینکه سرش را برگرداند، چشمانش‌صدا​ را چرخاند تا نگاهی به یوان بیندازد و در‌محض​ دل گفت: صداش... به‌طرزِ عجیبی آشناست... انگار قبلاً شنیدمش...

در دل ادامه داد: درسته... دقیقاً شبیهِ صدای شیائو یانگه،‌امپراتورِ​ هرچند کمی پخته‌تر... یا شایدم فقط خیالاتی شدم؟ او نمی‌خواست‌گشایشِ​ زود قضاوت کند، برای همین فعلاً این افکار را کنار گذاشت.

اندکی پس از صحبتِ امپراتورِ بی‌نام، پیکرش که‌صدایی​ از انرژی روحی ساخته شده بود، شروع به پراکنده‌چشمگیری​ شدن کرد تا اینکه چیزی از آن باقی نماند.

در حالتِ عادی، حاضران بلافاصله پس از ناپدید شدنِ امپراتورِ‌قدمت​ بی‌نام به داخلِ آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام هجوم می‌بردند، اما این بار‌وضعیتی​ حتی پس از رفتنِ او هم هیچ‌کس از جایش تکان نخورد.

یوان در دل سر تکان داد:‌صدایی​ با اینکه می‌گی عجله کنم، تا پنج‌حسِ​ روزِ دیگه نمی‌تونم واردِ آرامگاه بشم. شرمنده.

سرانجام خبرگان کم‌کم به خود آمدند‌همه​ و در نهایت فرستادنِ افراد به‌میلیون‌ها​ داخلِ آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام را آغاز کردند.

وقتی نوبتِ ورودِ فرقه‌شان‌کوفتی​ رسید، تیان یانیو گفت:‌صدایی​ «بعداً می‌بینمت، شیاو یانگ.»

«مراقبِ خودت باش. اگه‌مضطرب​ مشکلی پیش نیاد، پنج‌میلیون‌ها​ روزِ دیگه همدیگه رو می‌بینیم.»

یوان همچنان بیرونِ آرامگاه منتظر ماند‌صدایی​ تا اینکه با چشمانِ خودش دید‌لحنش​ تیان یانیو واردِ آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام شد.

پس از اطمینان از‌تقریباً​ این موضوع، برگشت و‌مضطرب​ از آنجا ناپدید شد.

یو جیان که چشم از یوان برنداشته بود، وقتی متوجه شد‌آرام​ او همراهشان نیامده، از تیان یانیو و تیان سویین پرسید: «شاگرد‌طول​ تیان، دوستت چی شد؟ فکر می‌کردم قراره با ما واردِ آرامگاه بشه.»

تیان یانیو توضیح داد:‌مضطرب​ «کاری براش پیش اومد،‌میلیون‌ها​ برای همین بعداً وارد می‌شه.»

یو جیان سر تکان داد:‌نمی‌کنم​ «که این‌طور... چقدر بد. اگه می‌دونستم‌لطافتِ​ اینجاست، خیلی بیشتر احساسِ امنیت می‌کردم.»

با دیدنِ اینکه رئیسِ فرقه تا این حد برای یک کوچک‌تر‌بی‌نام​ احترام قائل است، تیان سویین تنها توانست در دلش سر تکان‌کرده​ دهد و اعتراف کند که خودش هم همین حس را دارد.

عمارتِ شمشیرِ یشمی کمی دیگر به صورتِ یک فرقهٔ کامل‌صدا​ در آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام به مسیرش ادامه داد و سپس همه‌خیلی​ به گروه‌های کوچک‌تر تقسیم شدند و هر کدام به سویی رفتند.

تیان یانیو به دنبالِ مادرش و دیگرانی‌بی‌نام​ که به همان مقصد می‌رفتند راه افتاد و‌بار​ به‌سرعت به سوی جنگجوی سنگیِ بی‌نام پیش رفتند.

در این میان، از آنجا که یوان تا دیدار‌آرام​ با شو جیاچی چند روزِ دیگر فرصت داشت، پیشِ می‌شیو‌خیلی​ و بقیه برگشت تا آن‌ها را در جریانِ اوضاع بگذارد.

«احتمالِ زیادی هست که تا مدتی از آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام بیرون‌بی‌نام​ نیام، برای همین می‌خوام یه چیزایی براتون بذارم تا اگه خواستید‌کرده​ از پناهگاهِ تزکیه‌گران برید و خودتون آسمانِ سوم رو بگردید، همراهتون باشه.»

چو لیوشیانگ با لبخندی تلخ و شیرین‌نمی‌کنم​ گفت: «گشتنِ آسمانِ سوم بدونِ تو؟ این‌لحنش​ کار برای تزکیه‌گرهایی تو سطحِ ما خودکشیه.»

می‌شیو پرسید:‌همه​ «فکر می‌کنی‌مضطرب​ چقدر طول بکشه؟»

«نهایت شش ماه،‌داخلِ​ ولی واقعاً امیدوارم‌صدایی​ این‌قدر طول نکشه.»

لی جین‌شی پرسید: «نصفِ سال...‌خفه‌کننده​ فکر می‌کنی تو این مدت‌امپراتورِ​ حداقل به استادِ بزرگِ روح برسیم؟»

یوان لبخند زد: «با استعداد و‌فشاری​ منابعی که شما دارید، شک ندارم‌گوش‌نواز​ که حداقل به سرورِ روح می‌رسید.»

«راستی، با اینکه من پیشتون‌آرامگاهِ​ نیستم، فقط اینو بدونید که هر‌داشت​ جا باشید بازم ازتون محافظت می‌شه.»

می‌شیو ابرویی‌کوفتی​ بالا انداخت:‌فشاری​ «منظورت چیه؟»

«سرِ میزِ‌دادند​ شامِ امشب‌تقریباً​ بهتون می‌گم.»

«باشه.»

اواخرِ آن شب سرِ میزِ شام، یوان ماجرای آرامگاهِ امپراتورِ بی‌نام و دوستِ جدیدش، دونگ یه، را برای می‌شیو و بقیه تعریف کرد. با‌نشنیده​ این حال، همه‌چیز را دربارهٔ دونگ یه نگفت؛ مثلاً اینکه دونگ یه در یکی از زندگی‌های پیشینِ او خدمتکارش بوده است، چون این کار‌فرقه​ اوضاع را پیچیده می‌کرد. البته این موضوع را به می‌شیو و چو لیوشیانگ گفت، چون آن‌ها از قبل در جریانِ زندگی‌های پیشینِ او بودند.

یوان پنج روزِ بعدی را در دنیای‌پیچید​ واقعی گذراند و بیشترِ وقتش را در‌سلطه‌جویانهٔ​ میدانِ تمرین یا اتاقِ خواب سپری کرد.

پنج روز در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌خفه‌کننده​ گذشت و زمانِ عمل به‌امپراتورِ​ قولش با شو جیاچی فرا رسید.

ناولها | novelha.net