چپتر 497: کم مانده بود سکته کنم
0پس از پایانِ صبحانه، یوان با قدم زدنآنکه در خانه به تمرینِ حرکاتش ادامه داد وتکان میفنگ و میشیو از روی مبل تماشایش میکردند.
میفنگ ناگهان پرسید: «اربابِ جوان، مدتیهپیش برام سؤال شده، وقتی نمیتونید ببینیدمیکنم کجا میرید، چطور مسیر رو پیدا میکنید؟»
هرچند یوان تواناییِ حرکت دادنِ بدنشاون را بازیافته بود، اما هنوز نابینا بود؛اطرافم یعنی نباید میتوانست جلوی پایش را ببیند.
یوان راحت جوابدکتر داد: «اوه، با حسِگوش ایزدی راحت میتونم ببینم.»
میفنگ که با دنیایشنیدنِ تزکیه آشنایی نداشت، پرسید:آنکه «حسِ ایزدی؟ اون دیگه چیه؟»
«در واقع میتونم بدونِ استفاده از چشمهام، اطرافم رو طوری ببینم که انگار یهنگاهش جفت چشم بالای سرم دارم. هرچی حسِ ایزدیم قویتر باشه، فاصلههای دورتری رو میبینم. فکرایستاده کنم کاریه که تزکیهگرها بعد از رسیدن به یه پایهٔ تزکیهٔ خاص میتونن انجامش بدن.»
میفنگ زیرِ لب زمزمه کرد: «که اینطور...دیگه چه قدرتِ افسانهای و عجیبی... الان دیگه منمانگار دلم میخواد هرچه زودتر تزکیه رو شروع کنم.»
حدود سهکسی ساعت بعد، ناگهانصدای کسی در زد.
«منم، دکتر وانگ!»
صدای دکتررسید وانگ از بیرونبلند به گوش رسید.
با شنیدنِ صدایش، میشیو از روی مبلدیگه بلند شد، اما پیش از آنکه قدمیطوری بردارد، یوان گفت: «من در رو باز میکنم.»
میشیو لحظهایکسی نگاهش کرد وصدای سر تکان داد.
یوان به سمتِ درشنیدنِ رفت و پیش ازآنکه باز کردنش، نفسِ عمیقی کشید.
در را باز کرد وبلند با لبخند گفت: «خوش اومدید،گفت دکتر وانگ. خوش اومدی، شیویینگ.»
تلنگ!
دکتر وانگ با دیدنِ یوان کهبیرون جلوی در ایستاده بود، جعبهٔ فلزیِپیش ابزارش را از دست رها کرد.
«تـ-تـ-تو...»
وانگ شیویینگ باشنیدنِ دستانی لرزان بهپیش او اشاره کرد.
دکتر وانگ با بهت فریاد زد: «تودیگه ایستادی؟!» و جملهای را که وانگ شیویینگطوری نتوانسته بود به زبان بیاورد، کامل کرد.
یوان خم شد ووانگ جعبهٔ فلزیِ دکتر وانگ راشنیدنِ برداشت و گفت: «غافلگیر شدید؟»
لحظهای بعدگوش وانگ شیویینگشنیدنِ پرسید: «چـ-چطور؟»
یوان درحالیکه به داخلِصدایش آپارتمان برمیگشت، گفت: «بیاید بقیهشبردارد رو داخل حرف بزنیم، باشه؟»
اما دکتر وانگ وآشنایی وانگ شیویینگ هر دو باواقع چهرههایی ماتومبهوت بیرون ایستاده بودند.
تنها وقتی یوان دوباره بهصدای داخل دعوتشان کرد، بالاخره بهصدایش خودشان آمدند و قدم برداشتند.
دکتر وانگ با دیدنِ اوصدایش در اتاقِ نشیمن جا خورد:بردارد «بانو میفنگ، شما هم اینجایید؟»
میفنگ بارسید آرامش گفت:صدایش «اتفاقاتِ زیادی افتاده.»
دکتر وانگ به یوان کهنداشت چند متر دورتر ایستاده بود نگاهاستفاده کرد و سر تکان داد: «معلومه...»
وقتی همه نشستند، دکتر وانگ دوباره به حرف آمد:شنیدنِ «اربابِ جوان، چه اتفاقی براتون افتاده؟ چطور میتونید دوبارهمیکنم حرکت کنید؟ همین الان کم مونده بود سکته کنم.»
یوان لبخندی تلخوشیرین زد و شانهبلند بالا انداخت: «کاش میتونستم بهتون بگم،باز اما نمیتونم. وقتی بیدار شدم همینطوری بودم.»
«چی؟ کاملاً سالم از خواب بیدار شدی؟» وانگ شیویینگ با شنیدنِ اینمیکنم حرف دهانش باز ماند، چرا که انتظار داشت بگوید پس از خوردنِ گنجینهایاومدی آسمانستیز در تزکیهٔ آنلاین که روی بدنِ واقعیاش تأثیر گذاشته، بهبود یافته است.
سر تکان داد: «بله.»
«کارِ خاصی نکردم. امروزوانگ صبح که بیدار شدم، بدنمشنیدنِ بهطورِ جادویی خوب شده بود.»
دکتر وانگ زیرِرسید لب زمزمه کرد:بلند «این یه معجزهست...»
وانگ شیویینگ ناگهان به او تبریکپیش گفت: «تبریک میگم، یو تیان! بالاخرهمیکنم خوب شدی! میدونستم یه روزی خوب میشی!»
با اینکه یوان بدونِ کمکِ او خوب شده بود، اصلاً احساسِ بدیچشمهام نداشت. مهم نبود یوان چطور بهبود یافته است—با کمکِ او یا بدونِباشه کمکش، وانگ شیویینگ فقط از اینکه بالاخره او را سالم میدید، خوشحال بود.
یوان سپس گفت: «ممنون، ولی فقط بدنم خوب شده.شنیدنِ هنوز نابینام. در ضمن، میخوام ببینم تغییری توی بدنممیکنم به وجود اومده یا نه، برای همین گفتم بیاید اینجا.»
دکتر وانگگوش سر تکانشنیدنِ داد: «میفهمم.»
مدتی بعد، یوان روی تختشبلند دراز کشید و دکتر وانگ وباز وانگ شیویینگ بدنش را معاینه کردند.
پس از گرفتنِ نتایج، دکتر وانگ گفت: «با توجه به نتایج، بدنتون از آخرین معاینه تغییرِجفت زیادی نکرده. با این حال، چون این کار با تجهیزاتِ اولیه انجام شده، نمیتونیم با اطمینانبعد حرفی بزنیم. تا وقتی توی بیمارستان معاینهٔ دقیقتری نشید، نمیتونیم بگیم بدنتون تغییرِ چشمگیری داشته یا نه.»
یوان گفت: «فهمیدم... الان نمیتونم بیامبیرون بیمارستان چون درگیرِ یه دردسرم، ولیپیش هر وقت تونستم حتماً بهتون سر میزنم.»
وانگ شیویینگگوش از او پرسید:صدایش «دردسر؟ اتفاقی افتاده؟»
«خب... یکم پیچیدهست ولی...»
یوان شروع کرد به توضیح دادنِاون وضعیتشان با اتحادیهٔ تزکیهگران و اتفاقاتیچشمهام که شبِ گذشته رخ داده بود.
وانگ شیویینگ پس از شنیدنِصدای ماجرا، با خشمی شدید دادصدایش زد: «عجب عوضیهای مغرور و پررویی!»
حتی دکتر وانگ هم نتوانست جلوی اخمکردنش را بگیرد. سپس گفت:گفت «رئیس ژائو اتفاقاً یکی از بیمارهای منه. بعداً باهاش حرف میزنمکشید و سعی میکنم متقاعدش کنم که دست از این مسخرهبازی برداره.»
اما یوان سر تکان داد و گفت: «اشکالیقدمی نداره، دکتر وانگ. نمیخوام خانوادهٔ شما رو هم قاطیِرفت این ماجرا کنم. خودم با رئیس ژائو طرف میشم.»
دکتر وانگ باتزکیه اخمی نگران رویاون صورتش پرسید: «مـ...مطمئنی...؟»
یوان تأییدکسی کرد: «بله،وانگ یه نقشهای دارم.»
«اگه شما اینطور میگید...»
لحظهای بعد وانگ شیویینگ از او پرسید: «حالا کهبردارد دوباره میتونی حرکت کنی، برنامهت چیه؟ میخوای به صنعتِکردنش موسیقی برگردی؟ خیلی دلم میخواد دوباره موسیقیت رو بشنوم.»
یوان لبخند زد و گفت: «اگه میخوای موسیقیمچیه رو بشنوی، میتونی هر وقت خواستی بیای پیشمجفت تا برات ساز بزنم. ولی به صنعتِ موسیقی برنمیگردم.»
وانگ شیویینگ در حالیوانگ که بدنش از هیجان میلرزید،شنیدنِ گفت: «واقعاً؟! پس قول دادیا!»
اجرای خصوصیِ یوان چیزیشنیدنِ بود که از بچگیآنکه رؤیایش را در سر داشت!
یوان گفت: «فقط اولصدایش بذار چندتا ساز بگیرم،قدمی باشه؟ الان دستم خالیه.»
وانگ شیویینگ که پیانویش را به او میبخشید، گفت:واقع «اوه! من تو خونه یه پیانو دارم! اگه بخوای،بالای میتونم بدمش به تو! بههرحال دیگه خیلی کم باهاش میزنم!»
«اگه بهشکسی نیاز نداری،وانگ ازت میگیرمش.»
«پس قبوله!گوش میگم تاشنیدنِ فردا برات بیارنش!»
یوان سر تکان داد.