چپتر 359: رقیبان
0در حالی که شی میلی برای آماده کردنِ اتاقهایشانسؤالت رفت، امپراتورِ اژدها پیشِ آنها در اتاق ماند وزمزمه گفت: «یوان، اگه سؤالی از من داری، الان بهترین وقته.»
یوان پرسید: «حالا که حرفش رو زدی، از وقتیمیدونه جدِ اژدهایان رو دیدم، یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده.”پیداش“ آخه جدِ اژدهایان کیه؟ و ربطی به ”آن بزرگ“ داره؟»
امپراتورِ اژدها با شنیدنِ اسمِ آن بزرگبرد بیدرنگ اخم کرد و با لحنی جدیسؤالت گفت: «کجا... کجا دربارهٔ آن بزرگ شنیدی؟»
یوان گفت: «اوه، چند بار دیدمش—اینطور خب، در واقع نه شخصاً، ولیبست دو سه بار با توهمهاش حرف زدم.»
«که اینطور...»
امپراتورِ اژدها پیش از اینکه حرف بزند، لحظهای چشمهایش را بست: «جدِ اژدهایان و ”آن بزرگ“ هیچ ربطی به هم ندارن. جدِ اژدهایان جانورِ ایزدیِ بینهایتباشی قدرتمندیه که از دورانِ ازلی وجود داشته و امپراتوریهای متعددی توی سراسرِ نُه آسمان داره، و این شهرِ اژدهای باستانی فقط یکی از اونهاست. در موردِنور آن بزرگ، اون هم توی همون دورانِ جدِ اژدهایان به دنیا اومد و این دو بهنوعی رقیب بودن و هر دو برای رسیدن به اوج رقابت میکردن.»
یوان پرسید:اوج «رقیب، هان...میکردن میدونی کی برد؟»
«شرمنده، ولی نمیتونم بهت بگم، چون جوابِ سؤالتاینکه رو ندارم. طبقِ شایعات، هر دو به یکایزدیِ اندازه بااستعداد بودن، برای همین واقعاً کی میدونه.»
یوان زمزمه کرد: «که اینطور...»
«پس میدونی کجاطبقِ میتونم آن بزرگبااستعداد رو پیدا کنم؟»
امپراتورِ اژدها گفت: «متأسفانه آن بزرگ کسی نیست که بتونی همینطوریبگم ”پیداش“ کنی. اگه میخوای پیداش کنی باید سرنوشتِ قدرتمندی داشته باشی،میدونه و حتی در اون صورت هم نمیدونی کِی یا کجا پیداش میکنی.»
«و تا جایی که منزدم میدونم، آن بزرگ همیشه درلحظهای حالِ سفر توی نُه آسمانه.»
یوان سر تکان داد: «فهمیدم...»
«راستی، من هم برام سؤال شده... جدِ اژدهایان دربارهٔ چی حرف میزد؟پیدا اون ورودت رو پیشبینی کرده بود و حتی انتظار داشت که هر ۹قدرتمندی ستونِ نور رو آزاد کنی. انگار برای تمامِ اتفاقاتِ امروز برنامهریزی کرده بود.»
یوان شانه بالا انداخت: «راستش رو بخوای، من هم هیچ ایدهایبگم ندارم. این اولین باریه که به این مکان میام و قبلمیدونه از اومدن به اینجا، هیچ اژدهایی غیر از آن بزرگ ندیده بودم.»
امپراتورِ اژدها زمزمه کرد: «چقدر عجیب...» جدِ اژدهایان قطعاً انتظارِ ورودِ یوان را داشتندارن و حتی طوری با او حرف میزد که انگار کاملاً با یوان آشناست. البته،آسمان آن فقط یک صدای ضبطشده بود، اما چیزی در این موقعیت عجیب به نظر میرسید.
مدتی بعد، شی میلینمیتونم برگشت و گفت: «اتاقهاتونجوابِ آمادهست. الان میتونید راه برید؟»
یوان در حالی که از روی صندلی بلندواقعاً میشد و حس میکرد رویهمرفته کمی وزن اضافهنیست کرده است، سر تکان داد: «آره، میتونم. ممنون.»
به این ترتیب، یوان وهان وانگ شیویینگ به دنبالِ شیبهت میلی به سمتِ اتاقهایشان رفتند.
وانگ شیویینگ با هیجان گفت: «وای، چه اتاقِاینکه بزرگی. من تا حالا توی همچین اتاقِ مجللیایزدیِ نبودم، و بهخاطرِ پدربزرگم به هتلهای درجهیکِ زیادی رفتم!»
بهعنوانِ نوهٔ یکی از مشهورترین پزشکهای جهان،چون کاملاً طبیعی بود که وانگ شیویینگ بهعنوانِبااستعداد یک بانوی جوانِ ثروتمند تجربههای فراوانی داشته باشد.
با این حال، هیچ هتلی در دنیای آنهاواقعاً به پای یک اتاقِ مهمانِ ساده در کاخِنیست اژدها که بهاندازهٔ یک خانهٔ کامل جادار بود، نمیرسید.
شی میلی به اومیکردن گفت: «یوان، اتاقِ توشرمنده درست بغلِ همین اتاقه.»
«باشه. ممنون.»
«الان تنهاتون میذارم تانمیتونم استراحت کنید. فردا شهرجوابِ رو بهتون نشون میدم، باشه؟»
یوان سر تکان داد: «عالیه.»
شی میلی پیش ازمیکردن رفتن به اتاقِ خودش، بهنمیتونم آنها گفت: «عالیه. پس شببخیر!»
وانگ شیویینگ با چهرهای هیجانزده اعلاماینطور کرد: «این اتاق اونقدر فوقالعادهست کهبست امشب بهجای اتاقِ خودم، همینجا میخوابم!»
یوان با لبخندی شیطنتآمیزنمیتونم گفت: «پس اون قضیهٔجوابِ هر روز خوابیدن چی شد؟»
او با چهرهای که کمی گل انداخته بود، سریع جواب داد:میتونم «سـ-ساکت شو! هر از گاهی ایرادی نداره! تازه من از نظرپیداش فنی هنوز دارم میخوابم! فقط قراره توی بازی این کار رو بکنم!»
یوان پیش از رفتنمیکردن به اتاقِ خودش، به اونمیتونم گفت: «پس بعداً میبینمت. شببخیر.»
«شببخیر، یوان.»
چند لحظه بعد، یوان واردِ اتاقِ خودشچون شد و نگاهی به اطراف انداخت. بیشترین توجهشهمین به اثاثیهای جلب شد که ظاهرِ باستانی داشت.
یوان پس از اینکه دقایقِ زیادی را صرفِواقعاً تماشای اطراف کرد، روی تختِ بزرگی پرید که بهراحتیبتونی میتوانست یک خانوادهٔ چهارنفره را در خود جای دهد.
«وای، چه تختِ راحتی. تا حالا همچین چیزیشرمنده رو تجربه نکرده بودم...» یوان با دراز کشیدنطبقِ روی تخت، حس کرد انگار روی ابرها خوابیده است.
مدتی بعد، جوهرِ خونِ جدِزدم اژدها را بیرون آورد ولحظهای در سکوت به آن خیره شد.
«واقعاً دلم میخواد همین الان بخورمش، اما احتمالاً بهتره صبرندارم کنم تا پیشِ فنگ فنگ برگردم و ازش مشورت بگیرم. هرکنم چی باشه، نمیتونم با همچین گنجینهٔ بیقیمتی اینقدر عجولانه رفتار کنم.»
با این فکر، یوانشایعات خونِ اژدها را دوباره درمیدونه حلقهٔ فضاییِ اژدها ذخیره کرد.
یوان کمی بعدرقابت برای خوردنِ شاممیدونی از بازی خارج شد.
میشیو در حالی که بهزدم او شام میداد، گفت: «یوان،لحظهای امروز بیرونِ قلمروِ رازآلود اتفاقی افتاد.»
«چه اتفاقی؟»
او گفت: «یکطبقِ ستونِ نور ازبااستعداد قلمروِ رازآلود بیرون زد.»
«ها؟ واقعاً؟ چی باعثِ این ستونِمیدونی نور شد؟» یوان خبر نداشت که ستونِجوابِ نور کارِ آرایهٔ بزرگِ تلهپورت بوده است.
او سپس گفت: «کسی نمیدونه. بااینطور این حال، ستونِ نور از پاگودایبست رازآلود اومد، پس احتمالاً اونجا اتفاقی افتاده.»
یوان ناگهانبرد متوجهِ چیزی شد:بهت «همم؟ پاگودای رازآلود؟»
سپس گفت:ندارم «فکر کنمشایعات میدونم چرا...»
«واقعاً؟ دلیلش چی بود؟»
یوان گفت: «یکم طولانیه،حرف برای همین بعد ازاینکه شام برات تعریف میکنم.»
«باشه.»
پس از اینکه به یوان شامبااستعداد داد و ریختوپاشها را تمیز کرد، برایکنم شنیدنِ داستانِ طولانیاش به اتاقِ او برگشت.
«بذار ببینم...اوج از کجامیکردن باید شروع کنم؟»
یوان پس از لحظهای تأمل، شروع به یادآوریِ تجربههای امروزش در قلمروِ رازآلود کرد؛ندارن از نحوهٔ ورودش به پاگودای رازآلود همراه با وانگ شیویینگ شروع کرد، و رسید بهاین زمانی که به این مکانِ عجیب که فقط اژدهایان در آن زندگی میکردند تلهپورت شدند.