چپتر 434: کتابِ روحبُر
0«خوش برگشتی، یوان.»
نخستین کسی کهعذابوجدان متوجهِ حضورش شد،تلخوشیرین ژو یویینگ بود.
«دیدارت با مرشدم چطور بود؟»
گفت: «بهتر اززیرین چیزی که انتظارولی داشتم پیش رفت.»
«خوشحالم که اینو میشنوم. بههرحال، من بهترینتلخوشیرین فنِ تزکیه رو به دوستت دادم، امافنونِ اگه چیزِ دیگهای لازم داشتی، فقط بهم بگو.»
یوان که انتظارعذابوجدان داشت برایش پول بپردازد،روی پرسید: «واقعاً؟ چقدر میشه؟»
«مرشدم گفت مجانیه، برایبرسی همین لازم نیست حتیآسمان یه سکهٔ طلا هم بدی.»
«باز هم مجانی؟ یهجوراییمعروفه عذابوجدان گرفتم.» لبخندی تلخوشیرینیکم روی صورتِ یوان نشست.
«نگرانش نباش. مرشدِ من فنونِ زیادی داره و اینصورتِ فقط یه فنِ رتبهٔ ایزدیه. اگه نمیتونست از پسِ بخشیدنِایزدیه فنون بربیاد، اصلاً از همون اول این کار رو نمیکرد.»
یوان سر تکان داد: «باشه.»
مدتی بعد، یوان وبرسی بقیه آماده شدند تاآسمان «هزار فن» را ترک کنند.
«تا دیدارِ بعدی، یوان. البته، چند هفتهٔممکنه دیگه یکی دیگه جایگزینم میشه، پس شایداشکالی تا وقتی به آسمانِ پنجم برسی نتونم ببینمت.»
یوان پرسید: «آسمانِ پنجم؟»
«نُه آسمان وجود داره و جاییتلخوشیرین که الان توش هستی آسمانِ اولهمرشدِ که به آسمانهای زیرین هم معروفه.»
«فهمیدم... ولیآسمانِ ممکنه یکمبرسی طول بکشه.»
ژو یویینگ با لبخندِمعروفه روشنی روی صورتش گفت:یکم «اشکالی نداره. میتونم صبر کنم.»
چند دقیقه بعد، یوان وگرفتم بقیه مغازه را ترک کردندنشست و به شهرِ لونگ چن برگشتند.
فنگ یوشیانگ ازعذابوجدان او پرسید: «حالا میخوایمروی چیکار کنیم، اربابِ جوان؟»
گفت: «بیاین جایی پیدابرسی کنیم که میشیو بتونهآسمان در آرامش تزکیه کنه.»
«پناهگاهِ تزکیهگرانآسمانهای توی اینمعروفه شهر هست؟»
فنگ یوشیانگمجانی سر تکان داد:گرفتم «فکر کنم باشه.»
«باشه، بریم.»
فنگ یوشیانگ و لان یینگیینگ به بدنِنُه او برگشتند تا سفر راحتتر شود، اما شیائوآسمانهای هوا تصمیم گرفت با یوان و میشیو بماند.
شیائو هوا وقتی متوجه شدفهمیدم یوان به او خیره شدهبکشه است، پرسید: «حالت خوبه، داداش یوان؟»
یوان سرمجانی تکان داد:عذابوجدان «آره، خوبم.»
با اینکه شو جیاچی دربارهٔ شیائو هوا بهصورتِ او هشدار داده بود و حتی گفته بود ازرتبهٔ او جدا شود، باز هم به او اعتماد داشت.
یوان پیشِ خودش فکر کرد: یه تبعیدی، هان؟ هیچوقت فرصتجایی نشد در این باره ازشون بپرسم. البته، مهم نیست. شیائوممکنه هوا هر پیشینهای که داشته باشه، باز هم همون شیائو هواست.
مدتی بعد، یوانزیرین از رهگذران دربارهٔولی پناهگاهِ تزکیهگران پرسید.
وقتی مسیرمجانی را یاد گرفت،گرفتم راهیِ آنجا شدند.
حدودِ نیم ساعت بعد، به ساختمانی بلندروی رسیدند که برای یوان بسیار آشنا بود،زیادی چرا که به ساختمانِ شهرِ بهار شباهت داشت.
بانوی زیبایی از پشتِ میز ازببینمت آنها پرسید: «به پناهگاهِ تزکیهگران خوشتوش اومدید! امروز چطور میتونم کمکتون کنم؟»
یوان به او گفت: «میخوامفهمیدم یه اتاق از بالاترین طبقهبکشه رو برای هفت روز کرایه کنم.»
کارمند از او پرسید:عذابوجدان «به نظر میرسه قبلاً همصورتِ پیشِ ما بودید. کلید دارید؟»
«نه، ندارم.»
«اشکالی نداره، میتونیم یه کلیدِنتونم جدید بهتون بدیم. برای هفتجایی روز، ۷٬۰۰۰ سکهٔ طلا میشه.»
در آن لحظه، یوان فهمید هیچولی پولی جز سنگهای روحی که شیروشنی میلی به او داده بود، ندارد.
«راستش، میشه بهجای ۷ روز،گرفتم ۱۰ روزش کنید؟ با سنگِ روحنگرانش پرداخت میکنم. ارزشش ۱۰٬۰۰۰ طلاست، درسته؟»
«سنگِ روح؟ اگه با سنگِ روح حسابروی کنید، زمانِ جایزه میگیرید، برای همین درزیادی واقع جای ۱۰ روز، ۱۵ روز وقت میگیرید.»
یوان سر تکان داد ونتونم گفت: «عالیه.» سپس یک سنگِ روحالان به کارمندِ پشتِ میز تحویل داد.
زن پس از گرفتنِ سنگِفهمیدم روح، به پشتِ پیشخوان رفتبکشه تا کلیدش را آماده کند.
چند دقیقه بعد، باعذابوجدان کلید برگشت و آنروی را به او داد.
با گرفتنِ کلید، یوان همراهِلبخندی بقیه از پلهها بالا رفتنگرانش تا اینکه به بالاترین طبقه رسیدند.
پس از ورود به اتاق، میشیوببینمت از او پرسید: «چطور این فن روهستی تزکیه کنم؟ من تا حالا تزکیه نکردم.»
«فقط کافیه هر چی توی فن نوشته شده رو بخونی ولبخندِ تکرار کنی تا فن رو 'درک' کنی. وقتی درکش کردی، میتونی تمرینشلونگ کنی و انرژی روحیِ توی هوا رو جذب کنی و تزکیه کنی.»
«باشه.»
سپس میشیو وسطِ اتاقگرفتم نشست و طومارِ تویصورتِ دستش را باز کرد.
میشیو زمزمه کرد:پنجم «متنِ روحبُر؟ اسمشببینمت با کالبدِ من یکیه...»
جای تعجب نبود که ژو یویینگ این فنِیکم تزکیه را برایش انتخاب کرده بود؛ انگار اینمیتونم فن دقیقاً برای کالبدِ او ساخته شده بود.
میشیو خواندنِمجانی متن راعذابوجدان آغاز کرد.
با اینکه کلمات ناآشنا بودند و قبلاً هرگز آنهانشست را ندیده بود، میشیو به دلیلی نامعلوم توانست کلماتایزدیه را درک کند و متن را بدونِ مشکل بخواند.
چند دقیقه بعد، پس ازنتونم تنها یک بار خواندنِ متنِ روحبُر،الان اعلانی پیشِ روی میشیو ظاهر شد.
دینگ!
[فنِ متنِ روحبُر آموخته شد!]
[متنِ روحبُر]
[رتبه: ایزدی]
[سطح تسلط: ۱]
[توضیحات: در هر ثانیه ۵ چی جذب میکند. اگر در حالتِ روح استفاده شود، به جای آن ۵۰ چی در ثانیه جذب خواهد شد.]
با آموختنِ فنِ تزکیه، میشیوزیرین چشمانش را بست و تکرارِیکم فن را در ذهنش آغاز کرد.
خیلی زود،گرفتم الگوی تنفسشتلخوشیرین تغییر کرد.
[نخستین تزکیه انجام شد، تجربه چی گشوده شد.]
[به دلیل آرایهٔ گردآوریِ چی، سرعت جذبِ چیِ شما اندکی افزایش یافت.]
[۵/۵٬۰۰۰]
[۱۲/۵٬۰۰۰]
[۱۷/۵٬۰۰۰]
[۲۴/۵٬۰۰۰]
تنها چند دقیقه پسمعروفه از آغازِ تزکیه، میشیو بهطول نخستین شکستنِ مرزِ خود رسید.
[غل و زنجیرهای فانی با موفقیت شکسته شد و رتبهٔ شاگرد روح به دست آمد!]
[قدرت فیزیکی، دفاع فیزیکی ۷۵+]
[قدرت ذهنی، دفاع ذهنی ۱۵۰+]
نام: میشیو
تزکیه: شاگرد روح سطح اول
میراث: هیچ
تبار: هیچ
کالبد: کالبدِ روحبُر
قدرت فیزیکی: ۱۵۷
قدرت ذهنی: ۱٬۸۷۰
قدرت روح: ۵۵۵
دفاع فیزیکی: ۱۰۹
دفاع ذهنی: ۳۰۰
وقتی یوان دید میشیو با یک بار خواندن در حالِ جذبِ انرژی روحی است و تنها چندنداره دقیقه پس از شروعِ تزکیه مرز را شکسته، زیرِ لب زمزمه کرد: «وای، به همین زودی مرزجوان رو شکست؟ از چیزی که انتظار داشتم سریعتر بود. این فنِ تزکیه قطعاً برای اون ساخته شده.»
هرچند آرایهٔ گردآوریِ چی در پناهگاهِ تزکیهگران به او کمکمرشدِ میکرد، اما میشیو باز هم توانست سریعتر از نخستین باریفنون که یوان تزکیه را آغاز کرده بود، مرز را بشکند.