چپتر 894: چیِ کیهانی
0شی لانگ پس از آن با صدایسکوت بلند گفت: «یوان، هیچوقت به ما نگفتهدوتاشون بودی که اهریمنها میتونن اینطوری منفجر بشن!»
یوان با لبخندی شرمنده گفت: «ببخشید، حتیمُهردارِ توی موقعیتهای ناامیدکننده هم بهندرت این کارلحظهای رو میکنن، برای همین پاک فراموش کرده بودم.»
«کاری که اهریمن الان کرد، ‹انفجارِ هسته› نام داره. در اصل یه حرکتِ انتحاریهنباید که متوقف کردنش خیلی سخته و اثرش مثلِ بمبه. فکر نمیکردم به این زودی خودشباشه رو بکشه، برای همین براش آماده نبودم. حیف شد که فقط دو روز دوام آورد.»
یوان رو به لیا کردآره و گفت: «با این حال، لیا،فراتر میتونی اهریمنِ بعدی رو برامون بیاری؟»
لیا بیدرنگ رد کرد:دنیا «عمراً! نزدیک بود کلِحرف کوه رو بفرستی روی هوا!»
یوان گفت: «این دیگه اغراقه. بادادنِ قدرتی که اون اهریمن داشت، نهایتاًدنیا میتونست خونهمون رو از بین ببره.»
«مسخرهست! اصلاً برای چی داری بهشون آموزش میدی؟! با چند روز آموزش میخوای به چی برسی؟! فقط ۱۰ اهریمن باقیبراشون مونده و شک دارم بتونن با هر دهتاشون بجنگن! حتی اگه بتونن با هر ۱۰ اهریمن بجنگن، باز هم تفاوتِاعتمادبهنفس چندانی ایجاد نمیکنه! اگه آموزش دادنِ یه مُهردارِ اهریمن اینقدر آسون بود، الان مُهردارهای خیلی بیشتری توی این دنیا وجود داشت!»
پس از لحظهای سکوت، یوان به حرف آمد: «آره،دوتاشون حق با توئه. از ۱۰ اهریمنِ باقیمونده، اینها فقطبگیری میتونن با دوتاشون بجنگن و بقیه خیلی فراتر از تواناییهاشونه.»
«با این حال، نباید دوستانم و روشهای آموزشیِ من روآره دستکم بگیری. حتی یه روز آموزش هم براشون بینهایت مفیده.روشهای در واقع، حتی میتونه مرزِ بینِ مرگ و زندگی باشه.»
مدیر آهی کشید و درحالیکه حس میکردمُهردارِ دارد با دیوار حرف میزند، گفت: «نمیفهمم...لحظهای آخه این اعتمادبهنفس رو از کجا آوردی؟»
البته، مدیر بههیچوجه نمیتوانست بداند که یوان در یکی از زندگیهایبقیه پیشین خود، والاگوهرِ ایزدی بوده است؛ خالقِ فنونِ مُهرِ اهریمن و بنیانگذارِواقع خاندانِ مُهرِ اهریمن، جایی که دههاهزار مُهردارِ اهریمن را آموزش داده بود.
«بهم اعتماد کن، این وضع فقط برایباقیمونده ۲ اهریمنِ دیگه ادامه داره. بعد از اون،روشهای خودم بهسرعت حسابِ بقیه رو میرسم. قول میدم.»
مدیر پیش از آنکه به حرف بیاید، لحظهای شقیقههایشآمد را مالید: «باشه. دو اهریمنِ دیگه. اگه بعد از اوندوستانم دست از مسخرهبازی با اهریمنها برنداری، خودم میکشمت. قول میدم.»
یوان لبخند زد: «ممنون، لیا.»
«منو اینطور صدا... بیخیال...»
سپس یوان برگشت تا بهآره بقیه نگاه کند و شروعبقیه کرد به گوشزد کردنِ اشتباهاتشان.
کمی بعد، یوانبیشتری از او پرسید:لحظهای «حالت چطوره، وانگ مینگ؟»
وانگ مینگ آهی کشید: «هنوز یهدادنِ کم تو شوکم... اگه جلوی اهریمندنیا رو نگرفته بودی، الان مرده بودم.»
«واقعاً رقتانگیزم.»
«اینطوری فکر نکن. برای یه مُهردارِ اهریمنِ تازهکار داری خیلی خوب عمل میکنی. دردوستانم واقع، بیشترِ مُهردارهای اهریمن بدونِ ماهها آموزشِ فشرده نمیتونن با یه اهریمنِ واقعی روبهروباشه بشن. همین که تونستی توی روزِ اولت بدونِ فرار کردن باهاش بجنگی، خیلی تحسینبرانگیزه.»
«این در موردِ همهتون صدق میکنه. راستش خیلیحرف غافلگیر شدم که هیچکدومتون فرار نکردید. البته، حتیفراتر اگه فرار هم میکردید، هیچکدومتون رو سرزنش نمیکردم.»
آخه وقتی خودم اولین بارنمیکنه با یه اهریمن روبهرو شدم،مُهردارهای از ترس خشکم زده بود...
در دل آهی کشید.
«به هر حال، بیایید استراحتآره کنیم. جلسهٔ تمرینیِ بعدی روبقیه دو روزِ دیگه شروع میکنیم.»
مدتی بعد، مدیر پیشِدنیا سرور برگشت تا وضعیتحرف را برایش توضیح دهد.
سرور آهی کشید: «میفهمم... پس دلیلِ واقعیِ لرزشِ چند لحظه پیش این بود. فکر کردمسکوت زلزلهٔ دیگهایه که اهریمنهای مُهرشده راه انداختن. داره از اهریمنها بهعنوانِ ابزارِ تمرین برای بقیهدستکم استفاده میکنه... باید بگم، این فراتر از انتظاراتِ منه. اونقدر جسورانهست که به دیوانگی میزنه.»
«جلوشو بگیرم؟»
«و چطوری میخوای این کار رو بکنی؟ شایداینها وقتی تازه به کوه اومده بود میتونستی شکستشآموزشیِ بدی، اما الان هیچ شانسی در برابرش نداری.»
مدیر با صدای بلند گفت: «چی؟ فکر میکنید از منآره قویتره؟ چون اون میتونه اهریمنها رو بکشه و من نمیتونم؟روشهای اگه منم میتونستم از فنونِ مُهرِ اهریمن استفاده کنم، میتونستم بکشمشون!»
«نه، قدرتش خیلی فراتر از تواناییاش توی کشتنِاینقدر اهریمنهاست. با اینکه خیلی ضعیف بود، اما توی آخرینآمد ملاقاتش تونستم چیِ کیهانی رو از بدنش حس کنم.»
مدیر با ناباوری فریاد زد: «چی؟! چیِتوئه کیهانی؟! غیرممکنه! اون توی همین دنیا بهنباید دنیا اومده! امکان نداره چیِ کیهانی داشته باشه!»
«حقیقت داره. قبلاً نمیتونستم ازش حسش کنم، امااینها توی آخرین ملاقاتش خیلی واضح حسش کردم. حتماًآموزشیِ یه جوری چیِ کیهانیاش رو بیدار کرده. ایدهای داری؟»
مدیر لحظهای طولانی فکر کرد و بعد سر تکان داد: «تنها چیزیباقیمونده که به ذهنم میرسه، اتفاقیه که توی خاندانِ چی براش افتاد، امابراشون خیلی بعیده. بعد از ملاقاتمون با خاندانِ چی بود که رفتارش... عوض شد.»
«پس بعد از برگشتنش اتفاقی براش افتاده،مُهردارِ هان؟ توی این مدتِ کوتاه چه اتفاقیلحظهای میتونه افتاده باشه؟ حتی نمیتونم تصورش رو بکنم.»
مدتی بعد، سرور گفت: «به هر حال،توئه به زیر نظر گرفتنش ادامه بده. بایدنباید مطمئن بشیم که میتونیم بهش اعتماد کنیم.»
مدیر سر تکان داد: «باشه...»
سرور ناگهان پرسید:بیشتری «چیزی شده؟ انگارلحظهای نگرانِ چیزی هستی.»
آهی کشید: «راستش... شاید دارم زیاد فکرمُهردارِ میکنم، اما این حس رو دارم کهلحظهای یه جوری از رازِ ما خبر داره.»
«چی؟ چطور ممکنه؟سکوت کاری کردی کهآره ممکنه لو رفته باشه؟»
«نه! من هیچحرف حرفی نزدم یاتوئه کاری نکردم که—»
مدیر ناگهان حرفش رادنیا قطع کرد و نگاهی گیجآمد و مات به خود گرفت.
مدیر با صدایی نگران گفت: «مـ-من از روی کلافگی بهش گفتم که نمیتونموجود فنونِ مُهرِ اهریمن رو یاد بگیرم... همون موقعها بود که این حس بهم دستدوستانم داد. ا-امکان نداره فقط از روی همون حرف حقیقت رو فهمیده باشه... مگه نه؟»
«ممکنه.»
مدیر آهی کشید: «مـ-متأسفم...»
سرور گفت: «کاریه که شده. تازه ما واقعاً نمیدونیم رازمون رو فهمیده یا نه.دوتاشون فقط به زیر نظر گرفتنش ادامه بده، اما سعی نکن از اطلاعاتش سر در بیاری.مرزِ ممکنه آخرش خودت حقیقت رو بهش بگی، که اگه واقعاً چیزی ندونه خیلی خندهدار میشه.»
مدیر سر تکان داد: «باشه.»