چپتر 509: آمدهام تا با رئیستان صحبت کنم
0یوان به میشیو کهبیایید از قبل مشغولِ آماده کردنِانرژی صبحانه بود، گفت: «صبحبهخیر، میشیو.»
میشیو گفت: «صبحبهخیر.»
وقتی صبحانه آماده شد،بیایید دورِ میزِ غذاخوری نشستند تاانرژی اینکه تمامِ بشقابها خالی شد.
پس از آن یوان به او گفت: «وقتیبگیرم کارمون با اتحادیهٔ تزکیهگران تموم شد، بیا بریمانرژیِ بیرون و توی یه رستوران غذا بخوریم، میشیو.»
«بـ-باشه...» با وجود اینکهبیایید پیشنهادش کاملاً ناگهانی بود،میخوام میشیو در هر حال پذیرفت.
بعد از صبحانه،دارم یوان لباسهای نویی پوشیددستهاتون و نقابش را برداشت.
یوان از میفنگ کهبیایید درست پشتِ سرش بود،میخوام پرسید: «آمادهاید، خانم میفنگ؟»
میفنگ گفت:نگه «یک لحظه صبراون کنید، اربابِ جوان.»
و ادامه داد: «خاندانِ یو تونستن مکانِ شما رو پیدا کنن چون یهجوری بهمیتونم فیلمهای شما و میشیو توی دوربینهای مداربستهٔ عمومی دسترسی پیدا کرده بودن، برای همینزمانِ پیشنهاد میکنم مسیرِ دیگهای رو انتخاب کنید— مسیری که از دیدِ این دوربینها پنهان باشه.»
یوان ابروهایش را بالامیتونم داد: «من از کجابگیرم باید بدونم کدوم طرف برم؟»
«نگران نباشید، من از قبل مسیری از اینجا تاانرژی اتحادیهٔ تزکیهگران پیدا کردم که بهمون اجازه میده بدونِبگیرم اینکه دیده بشیم، رفتوآمد کنیم. فقط کافیه دنبالم بیایید.»
یوان سپس پرسید: «باشه، همهچیز رو به شما میسپارم. میخوامحسِ انرژی روحیم رو برای وقتی که به اتحادیهٔ تزکیهگران میرسمکند نگه دارم، پس میتونم تا اون موقع دستهاتون رو بگیرم؟»
از آنجا که برای حسِ ایزدی بهمیسپارم انرژی روحی نیاز داشت، عاقلانهتر بود کهمیتونم انرژیِ روحیاش را تا زمانِ نیاز حفظ کند.
و هرچند حالا که به یک استادِ روح تبدیل شده بودایزدی میتوانست مدتِ بسیار بیشتری از حسِ ایزدیاش استفاده کند، اما همچنانحالا برای روشن نگه داشتنِ پیوستهٔ آن به مدتِ طولانی کافی نبود.
میفنگ با لبخندی بربیایید چهرهٔ زیبایش، دستهایش رامیخوام دراز کرد: «البته که میتونید.»
سپس یوان نقابشدارم را زد و دستهایدستهاتون نرمِ او را گرفت.
میفنگ نیز نقابش را زد و سپس یوان را بهروحیم بیرون از خانه و خیابانها برد و مسیری را کهحسِ از پیش برای دیده نشدن آماده کرده بود، در پیش گرفت.
همانطور که دست در دستِ هم قدم میزدند، میفنگ از او پرسید: «چون داریم ازعاقلانهتر این مسیرِ خاص میریم، کمی بیشتر طول میکشه تا به اتحادیهٔ تزکیهگران برسیم. از اونجابیشتری که کمی وقت داریم، میشه بگید قصد دارید اونجا چیکار کنید تا بتونم براش آماده بشم؟»
یوان با صداییدنبالم آرام جواب داد:همهچیز «میرم اونجا تا بترسونمشون.»
میفنگ در حالی که چشمانشاون پر از شوک شده بود، برگشتایزدی و به او نگاه کرد: «ببخشید؟»
او با صدایی بهتزده گفت: «میخواید اتحادیهٔ تزکیهگران رو بترسونید؟روحیم یکی از قدرتمندترین جناحهای حالِ حاضر توی کلِ دنیا؟ میدونیدحسِ که حتی خاندانِ یو هم جرئت نمیکنه باهاشون دربیفته، درسته؟»
یوان بانگه صدایی آرام جواباون داد: «بله، میدونم.»
«پس چطور میخواید بترسونیدشون؟»
یوان گفت: «اگه حرف تواون کلهشون نره، فقط میتونم ازحسِ زور استفاده کنم، مگه نه؟»
«ز-زور...؟» میفنگ حسِ بدی به اینهمهچیز ماجرا پیدا کرد و از اینکه بادارم این مضحکه موافقت کرده بود، پشیمان شد.
«نگران نباشید،نگه من بهمیتونم قدرتم اطمینان دارم.»
«من نگرانِ اون نیستم... اماسپس اگه توی اتحادیهٔ تزکیهگران رفتارِروحیم خشونتآمیزی نشون بدید، دستگیر میشید.»
«اتحادیهٔ تزکیهگران نهتنها یه نیروی قدرتمنده، بلکه یهجوراییبگیرم مثلِ پلیسِ تزکیهگران هم عمل میکنه، چون پلیسِانرژیِ عادی نمیتونه با تزکیهگران و قدرتِ باورنکردنیشون مقابله کنه.»
«خیلی ساده، بهدنبالم زندانی میافتید کههمهچیز مخصوصِ تزکیهگرها ساخته شده.»
«من کارِنگه خشنی نمیکنم... مگهاون اینکه مجبور بشم.»
میفنگ آهیکافیه کشید و باسپس خودش زمزمه کرد:
انگار بعد از اینکه ایناون ماجراها تموم شد، باید باحسِ چند تا وکیل تماس بگیرم...
میفنگ از اینکه یوان بهخاطرِ جنجالآفرینی در اتحادیهٔ تزکیهگران به زندان بیفتد چندان نگران نبود، البتهموقع تا زمانی که کسی را نمیکشت. او با وکلای قدرتمند و قابلاعتمادِ زیادی ارتباط داشت کهحالا میتوانستند هر کسی را از هر مخمصهای بیرون بکشند، به شرطی که پولِ کافی در میان باشد.
حدودِ یکنگه ساعت بعد، بهاون اتحادیهٔ تزکیهگران رسیدند.
میفنگ التماس کرد: «رسیدیم،بیایید اربابِ جوان. لطفاً... فقطمیخوام کارِ خیلی عجیبی نکنید...»
یوان چیزینگه نگفت و تنهااون سر تکان داد.
سپس یک دقیقهدنبالم همانجا ایستاد تاهمهچیز خودش را آماده کند.
وقتی آماده شد، دستِ میفنگ را رهادستهاتون کرد و به سمتِ اتحادیهٔ تزکیهگران بهداشت راه افتاد و میفنگ نیز پشتِ سرش رفت.
ظاهرِ خاصشان بهسرعت توجهِ همه راهمهچیز جلب کرد. مردم در عجب بودندنگه که چرا یوان و میفنگ نقاب زدهاند.
جلوی پیشخوانِ پذیرش صفی کشیده شدهموقع بود، اما یوان صف را نادیدهروحی گرفت و مستقیم به سمتِ جلو رفت.
زنی که در پذیرشبیایید کار میکرد، به انتهای صفانرژی اشاره کرد: «صف اون پشته.»
«اومدم بانگه رئیستون حرف بزنم.اون منو پیشش ببر.»
«ببخشید، شما کی هستید؟»
«من فقطنگه با رئیسمیتونم حرف میزنم.»
«متأسفانه امکانش نیست. تا هویتتون رو ندونیم، نمیتونیدمیخوام کسی رو ببینید. ضمناً رئیس ژائو الان تویموقع جلسهست و سرش شلوغه، برای همین وقت نداره که—»
بنگ!
یوان ناگهان مشتش رابیایید روی میز کوبید و درانرژی دم آن را خرد کرد.
این کار زن و تمامِ حاضران را بهشدتبگیرم جا پراند، از جمله میفنگ را که حسانرژیِ کرد ناگهان در برابرِ شخصِ دیگری قرار گرفته است.
یوان با صدایی آرام کهسپس رگهای از خشم در آن نهفتهمیرسم بود، گفت: «حرفم رو تکرار نمیکنم.»
زن با چشمانی که از شوک گرد شده بودآنجا به میزِ خردشده نگاه کرد، چرا که میز از فلزحفظ ساخته شده بود و شکستنش کارِ یک تزکیهگرِ عادی نبود.
چند لحظه بعد، وقتی نگهبانانِسپس آنجا از بهت درآمدند، بهسرعتروحیم یوان و میفنگ را محاصره کردند.
رئیسِ نگهبانان بر سرِ یوان داد زد:دستهاتون «فکر کردی کی هستی؟! چطور جرئت میکنیداشت توی اتحادیهٔ تزکیهگران همچین جنجالی به پا کنی؟!»
البته همهٔ آنها تزکیهگر بودند.
یوان آرام سرش را چرخاند تاموقع به مردِ میانسال که در لایهٔروحی ۶ از شاگردِ روح بود، نگاه کند.
سپس گفت: «اگه منوبیایید پیشِ رئیستون ببرید، دیگهمیخوام جنجالی به پا نمیشه.»
مردِ میانسال به دوازدهمیتونم تزکیهگرِ اطرافش فرمان داد:بگیرم «چه گستاخیای! دستگیرشون کنید!»
اما پیش از آنکه حتی بتوانند نزدیک شوند، یوان پایهٔروحیم تزکیهٔ استادِ روحِ خود را آزاد کرد و در دمحسِ این شاگردانِ روح را با فشاری شدید سرِ جایشان میخکوب کرد.
با وجود اینکه هیچیک از آنها نمیتوانست آنچه را حس میکند درک کند،نیاز چرا که پیش از آن هرگز یک استادِ روح ندیده بودند، اما بهطورِشده غریزی میدانستند که باید از یوان دور بمانند، وگرنه جانشان به خطر میافتد.