چپتر 334: تبارِ بیدارشده
0یوان داد زد: «آخ! خیلی داغه!»ابروهایش بدنش مدام گرم و گرمتر میشدمنم تا جایی که به دود کردن افتاد.
لان یینگیینگ با دیدنِ این صحنه جاابتدا خورد و با نگرانی از اینکه مبادانیومده مشکلی پیش آمده باشد، پرسید: «حـ... حالت خوبه؟!»
پدربزرگ لان با صدایی آرامچشم گفت: «آروم باش، یینگیینگ. ایناینطور یعنی تبارش داره بیدار میشه.»
سپس ادامه داد: «تحملوقته کن، مردِ جوان. اگه ازانتظار هوش بری، تبارت بیدار نمیشه!»
یوان سر تکان داد وغرمب راهیِ بیرونِ کلبه شد، چرامیلرزه که هوای آنجا بسیار خنکتر بود.
بیرون که رفت، روی زمین چهارزانو نشست و سعی کردنگرفته با تزکیه آرام شود. با این حال، گرمای شدیدی کهمتوقف تنش را میسوزاند، حفظِ تمرکز را برایش بینهایت دشوار کرده بود.
«اَخ!»
یوان ناگهان دهانی پروقته از خون بالا آورد وانتظار لان یینگیینگ را وحشتزده کرد.
«پدربزرگ، مطمئنی حالش خوب میشه؟ اگهابروهایش خونِ من بکشتش... فکر نکنم بتونم باحسش این عذابِ وجدان به زندگی ادامه بدم...»
پدربزرگ لان چیزی نگفتتأیید و با چهرهای جدیچندان همچنان به یوان چشم دوخت.
غرمب!
پدربزرگ لاننگرفته ناگهان ابروهایش رازلزله بالا داد: «همم؟»
«من اینطورهمچنان حس میکنم یاغرمب زمین داره میلرزه؟»
لان یینگیینگمیکنم تأیید کرد:تأیید «منم حسش میکنم.»
پدربزرگ لان که در ابتدا چنداندوخت موضوع را جدی نگرفته بود، زیرمیلرزه لب گفت: «خیلی وقته زلزله نیومده.»
با این حال، لرزش آنطورزلزله که انتظار داشتند زود متوقفداشتند نشد و حتی رفتهرفته شدت میگرفت.
پدربزرگ لان که فهمیده بود باابروهایش پدیدهای غیرعادی روبهرو هستند، اخم کرد: «اینحسش یه زلزلهٔ عادی نیست. چه خبر شده؟»
در همین حال، بیرونتأیید از قلمروِ رازآلود، تماشاچیها متوجهموضوع شدند که دروازههای قلمرو میلرزد.
«نـ... نگاهچهرهای کنید به قلمروِچشم رازآلود! داره میلرزه!»
«چطور ممکنه؟نگرفته من هیچوقته زلزلهای حس نمیکنم!»
«حتماً اتفاقیهمچنان داخل قلمروِدوخت رازآلود افتاده!»
با بررسیِ دقیقتر، فهمیدندتأیید که شرکتکنندگانِ داخلِ قلمروِ رازآلودموضوع دارند زلزلهای را تجربه میکنند.
ارشد نیه و دیگران از آسمانِ روح با دیدنِهمم این پدیده اخم کردند، چرا که هرگز نشنیده بودندموضوع قلمروِ رازآلود پیش از این چنین واکنشی نشان داده باشد.
یکی از گویهایزیر بلورین پرسید: «کسی میدونهلرزش چه اتفاقی داره میافته؟»
یکی از آنها جوابدوخت داد: «من که تااینطور حالا چنین چیزی نشنیدم.»
شیائو هوا در حالی که بهحسش ورودیِ قلمروِ رازآلود چشم دوخته بود، نامشزلزله را زیرِ لب زمزمه کرد: «داداش یوان...»
درونِ قلمروِ رازآلود، با شدیدتر شدنِ زلزله، مردمِ آن جهاناینطور نگران شدند که مبادا آخرالزمان فرا رسیده و خودِ قلمروزیر در حالِ فروپاشی باشد؛ ترسی که وحشت به جانِ همه انداخت.
مادربزرگ لان دست از آشپزی کشیدنیومده و بیرون رفت تا ببیند بقیهمتوقف چیزی میدانند یا نه: «چه خبر شده؟!»
پدربزرگ لان گفت:چشم «ما هم اصلاًابروهایش نمیدونیم الان چه خبره.»
«خدا کنه چیزِ مهمی نباشه—»
«آاااه!»
یوان ناگهان از سرِ درد فریاد کشیدلرزش و گویی جهان با دردِ او همنواحتی شده باشد، زلزله حتی شدیدتر از قبل لرزید.
پدربزرگ لان با چهرهایدوخت مبهوت به یوان خیرهاینطور شد: «ایـ... این... امکان نداره!»
«نکنه تلاشش برایمیلرزه بیداریِ تبار باعثِحسش این زلزله شده باشه؟!»
لان یینگیینگ باجدی تعجب گفت: «چی؟!دوخت یوان باعثِ این زلزلهست؟!»
پدربزرگ لان زمزمه کرد: «هنوز مطمئن نیستم، اما احتمالش زیاده، بهخصوصزود که زلزله درست کمی بعد از شروعِ بیداریِ تبارش اتفاق افتاد.هستند با این حال، آخه چهجور تباری میتونه باعثِ چنین پدیدهای بشه؟»
[تلاش برای بیداریِ تبار]
[...]
[...]
[...]
[شکست خورد]
[تلاش برای بیداریِ تبار]
[...]
[...]
[...]
[شکست خورد]
[تلاش برای بیداریِ تبار]
[...]
[...]
[...]
[شکست خورد]
یوان انتظار داشت مثلِ دفعههای پیش، بیداری بعد از سهاینطور تلاش متوقف شود، اما در کمالِ تعجب، پس از سومینزیر شکست، سیستم همچنان به تلاش برای بیداریِ تبارش ادامه داد.
[تلاش برای بیداریِ تبار]
[...]
[...]
[...]
[شکست خورد]
ده شکست،میکنم بیست شکست،تأیید پنجاه شکست...
شصت... هفتاد... هشتاد...
نود... نود و پنج... ۹۹...
پس از ۹۹ تلاش برایغرمب بیداریِ تبارش و ۹۹ شکست، سرانجامتأیید تغییری در اعلانها به چشم خورد.
[تلاش برای بیداریِ تبار]
[تلاش موفقیتآمیز بود]
[تبار بیدار شد!]
دینگ!
[تبارِ پادشاهِ جاودان]
[درجه: شاهی]
[توضیحات: با هر بار افزایشِ پایهٔ تزکیه، آمارِ بیشتری به دست میآید. آمارِ بهدستآمده از شکستنِ مرزها بر قدرتِ روح نیز اثر میگذارد.]
یوان با ناباوری بههمچنان تبارش خیره ماند و پرسید:همم «درجهٔ ش-شاهی؟ آخه چطور ممکنه؟»
پایینترین کیفیتِ تبارها درجهٔ شاهی بود و قطعاً پایینتر از درجهٔ ایزدی قرار میگرفت، اما اگرشدت اینطور بود، خونِ ققنوسِ فنگ یوشیانگ باید میتوانست بیدارش کند، پس چرا تبارش درجهٔ شاهی راتماشاچیها نشان میداد؟ یعنی باگِ سیستم بود؟ یا این تبار ویژگیِ خاصی داشت که هنوز نفهمیده بود؟
با بیدار شدنِ تبارِدوخت یوان، زمینلرزه در قلمروِاینطور رازآلود نیز متوقف شد.
لان یینگیینگ با چهرهایتأیید نگران به او نزدیک شدموضوع و پرسید: «ح-حالت خوبه، یوان؟!»
یوان که از سرش عرقچشم میچکید، سر تکان داد واینطور جواب داد: «آره... خوبم، ممنون...»
لان یینگیینگ از اینکه میدید خونش آسیبیلرزش به او نرسانده، نفسِ عمیقی از سرِحتی آسودگی بیرون داد و گفت: «خدا رو شکر...»
لحظهای بعد پدربزرگ لان ازغرمب او پرسید: «چطور بود، مردِمیلرزه جوان؟ تونستی تبارت رو بیدار کنی؟»
«آره، بیدارمیکنم شد. اما...تأیید درجهٔ شاهیه.»
پدربزرگ لان با شنیدنِ این خبر، همان ناباوریِ یوان را نشانمیکنم داد و گفت: «چی؟ درجهٔ شاهی؟ آخه چطور ممکنه؟ خودم خونزلزله رو چشیدم! امکان نداره همچین خونِ قدرتمندی فقط درجهٔ شاهی باشه!»
پدربزرگ لان پرسید: «میتونموقته برای اطمینان یه بارِآنطور دیگه خونت رو بچشم؟»
یوان سر تکان داددوخت و بیدرنگ چند قطره ازمیکنم خونش را به او داد.
پدربزرگ لان پس از چشیدنِ خون، گیجترابتدا شد: «من قبلاً تبارهای درجهٔ شاهی رونیومده چشیدم و این قطعاً درجهٔ شاهی نیست.»
یوان که هر لحظه بیشترچشم متقاعد میشد این اتفاق یک باگِمیکنم بازی است، زمزمه کرد: «ک-که اینطور...»
در همین حال، جایی در این جهانِ بیکران، پیرمردی با هالهای باستانیمتوقف و بیزمان، روبهروی لوحِ یشمیِ عظیم اما بهظاهر معمولی نشسته بود که کلمهٔعادی «سرنوشت» رویش حک شده بود؛ انگار سالهای بیشماری در همان حالت مانده بود.
لوحِ یشمی که تقریباً صد برابرِابروهایش جثهٔ پیرمرد بود، ناگهان درخشید و کلمهٔحسش حکشدهٔ «سرنوشت» نوری طلایی به خود گرفت.
پیرمرد چشم گشودمیلرزه و با نگاهی پراحساسابتدا به لوحِ یشمی نگریست.
«آه... سرانجام نزدِ ما بازگشتی...»
لحظهای بعد پیرمرد برخاست وزلزله بیدرنگ جلوی لوحِ یشمی روی زمینزود زانو زد و به خاک افتاد.
«خوش بازگشتی، سرورم... نُه آسمان بهزودیابروهایش بارِ دیگر در برابرِ قدرتت بهمنم لرزه درمیآید... و برای آخرین بار...»