چپتر 1256: احساساتِ تیان یانیو
0«شیائو— یوان! این مدت کجاخوش بودی؟! اصلاً میدونی وقتی طبقکنارش برنامه برنگشتی چقدر نگرانت شدم؟!»
تیان یانیو پس از اینکهبعد مدتی او را در سکوت درتکان آغوش گرفته بود، ناگهان فریاد زد.
یوان دوباره عذرخواهی کرد: «میدونم، مادرت دمِ ورودی حسابیسرانجام دعوام کرد. و ببخشید که دیر کردم. داخلِ آرامگاهِسویین امپراتورِ بینام گیر افتاده بودم و تا الان نتونستم برگردم.»
«واقعاً؟! حالتبودند خوبه؟ حتماًمینوشیدند خیلی ترسناک بوده!»
به اوچای اطمینان داد:لبخند «من خوبم.»
سپس پرسید: «تو چطور؟ امیدوارمبعد بعد از اینکه از همباشه جدا شدیم اتفاقی نیفتاده باشه.»
تیان یانیو سر تکان داد: «هیچ اتفاقی نیفتاد. راستش،سرانجام بعد از اینکه دوباره به فرقه ملحق شدیم خیلیسویین هم خستهکننده بود.» و افزود: «باید با تو میاومدم.»
خندید و با نادیده گرفتنِ این واقعیت کهمردِ یک بار واقعاً «مرده» بود، گفت: «فکرِ خیلیممنون بدی بود. چند باری تا مرزِ مرگ رفتم.»
آن دو چند دقیقهای با هم صحبت کردند. درصندلیِ تمامِ این مدت تیان یانیو دستهایش را دورِ او حلقهاولین کرده بود، انگار میترسید به محضِ رها کردنش ناپدید شود.
سرانجام از روی زمین بلند شدند و بهاتفاقی سمتِ لابی رفتند، جایی که تیان سویین وملحق تیان شیانزو دورِ میزی نشسته بودند و چای مینوشیدند.
تیان شیانزو با لبخند گفت:رها «خوش برگشتی، مردِ جوان.» وروی به صندلیِ کنارش اشاره کرد.
یوان همانطور کهچای کنارِ تیان شیانزوخوش مینشست، گفت: «ممنون.»
«همهچیز رو از همسرم شنیدم. تو اولین کسی هستی کهکنارش میشناسم بعد از مُهر شدنِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام از اونکسی بیرون میاد. حتی معجزه خوندنش هم حقِ مطلب رو ادا نمیکنه.»
«توی موقعیتِپرسید خطرناکی نبودم—امیدوارم فقط زمانبر بود.»
«همین که سالمی جای شکرش باقیه.کردنش هر چی باشه تو منجیِ خانوادهٔ منیشدند و ما هنوز بدهیمون رو ادا نکردیم.»
یوان بابودند گیجی ابروهایش رالبخند بالا برد: «منجی؟»
تیان شیانزو سر تکان داد و گفت: «دربارهٔ تمامِصندلیِ کارایی که برای همسر و دخترم کردی شنیدم— تمامِشنیدم گنجینههایی که بهشون دادی و همینطور نجات دادنشون از خطر.»
یوان لبخند زد: «چیزِ خاصی نبود.جدا من به اون گنجینهها نیازی نداشتمهیچ و محافظت ازشون هم کاملاً طبیعی بود.»
«با اینانگار حال، مامحضِ ازت سپاسگزاریم.»
«به هر حال،چای حالا که برگشتی،خوش برنامهت برای آینده چیه؟»
یوان گفت: «قبل از اینکهخوش راهیِ آسمانِ چهارم بشم، یهکنارش کارِ دیگه توی این دنیا دارم.»
تیان یانیو فریاد زد:امیدوارم «چی؟! به این زودیاتفاقی داری از آسمانِ سوم میری؟!»
سر تکان داد:میترسید «هر چی باشهکردنش خیلی سرم شلوغه.»
گذشته از این، هرچند قصد نداشت این را به آنها بگوید، آسمانِ سومهمانطور در حالِ حاضر پر از افرادی از آسمانهای بالایی بود که همگی برایاون شکارِ او به آنجا آمده بودند. ماندنِ طولانیمدت در آسمانِ سوم برایش عاقلانه نبود.
تیان یانیو بیآنکه حتی فکر کند، فریادمردِ زد: «پس منم باهات به آسمانِ چهارممینشست میآم!» سرسپردگیاش به او در کلماتش موج میزد.
تیان سویین فریاد زد: «چی؟! مگه عقلت رواتفاقی از دست دادی که فکر میکنی میذارم بری!» وخستهکننده از شدتِ خشم دستش را محکم روی میز کوبید.
«ا-اما!» تیان یانیو خیلیمحضِ زود فهمید که حرفششود چقدر نسنجیده بوده است.
یوان حرفش را قطع کرد: «از توجهت ممنونم، دوشیزه یانیو،صندلیِ اما متأسفانه اینجا باید با مادرت موافقت کنم. خیلی خطرناکهاولین و تو همین الانش هم اینجا یه زندگیِ باثبات داری.»
«از طرفِ دیگر، من هیچ خانواده یا زندگیای اینجا ندارم،کنارش بماند که کوهی از کارها هست که باید در آسمانهایکسی بالایی انجام دهم. حتی اگر نخواهم هم باید مدام بالاتر بروم.»
تیان یانیو لحظهای درنگ کرد اما سرانجام به خودش جرئت داد تاهیچ چنین حرفهایی به زبان بیاورد، در حالی که تا آخرِ جملهاش صورتش کاملاًبار سرخ شده بود: «ا-اگه اینجا خانوادهای نداری، میتونی یکی تشکیل بدی... با من!»
«...»
سکوت بر تمامِ اتاق حاکم شد؛خوش یوان و دیگران با چهرههایی متعجباشاره به تیان یانیو خیره مانده بودند.
تیان سویین که مبهوت مانده بود دخترشمردِ اصلاً چطور جرئت کرده چنین حرفهایی بزند،مینشست گفت: «ت-تو... این چه مزخرفاتیه که میگی؟»
با این حال، این کاربعد نشان میداد که تیان یانیو تاتکان چه حد به یوان اهمیت میدهد.
با وجودِ اینکه بهشدت مضطرب و خجالتزده بود و دلش میخواستزمین فرار کند، تیان یانیو خودش را مجبور کرد در اتاق بماند؛بودند نگاهش را روی یوان ثابت نگه داشت و منتظرِ پاسخش ماند.
پس از لحظهای سکوتِ معذبکننده،لبخند یوان تنها با یک کلمهصندلیِ به احساساتِ او پاسخ داد: «ببخشید...»
تیان یانیو خیلی زود فهمید که جوابِ رد شنیده استکنارش و بیدرنگ اشک در چشمانش حلقه زد. با این حال، پیشهستی از آنکه اشکی فرو بریزد، برگشت و از اتاق بیرون دوید.
پس از لحظهای سکوتِ دوباره، تیان سویین زمزمهاتفاقی کرد: «بالاخره حرفت رو باور کردم که گفتیملحق برای به دست آوردنِ دلِ دخترم به اینجا نیومدی...»
«...»
یوان نمیدانستبودند چطور بهمینوشیدند حرفهایش پاسخ بدهد.
تیان سویین ناگهان و دور ازبرگشتی انتظار از او تشکر کرد: «اما...همانطور ممنون که بهش جوابِ رد دادی.»
و ادامه داد: «اتفاقاتِ اخیر خیلی سریع و طوفانی بودن و احساساتش حسابی بهراستش هم ریخته. حالا بالاخره کمی وقت پیدا میکنه تا به چیزی که واقعاً...» یوانفکرِ زبانش بند آمده بود. انتظار نداشت تیان سویین چنین افکارِ عمیقی دربارهاش داشته باشد.
«...میخواد فکر کنه. اگه بعد ازکردنش اینکه ذهنش شفاف شد، باز همبلند خواست دنبالت بیاد، من مانعش نمیشم.»
«با این حال، وقتی اون زمان رسید، باز هم امیدوارم که همراهیاش رو رد کنی. منظورِ بدی ندارم، اماشنیدم تو برای اون خیلی بزرگی، یوان. ما فقط یه خانوادهٔ کوچیک توی آسمانِ سوم با کمی پیشینه هستیم، اماخطرناکی تو فرق داری. و فکر نمیکنم اون تواناییِ همراهی با شخصِ باعظمت و بااستعدادی مثلِ تو رو داشته باشه.»
یوان زبانش بند آمده بود.خوش انتظار نداشت تیان سویین چنینکنارش افکارِ عمیقی دربارهاش داشته باشد.
تیان شیانزو چیزی نگفت، اما افکارش با احساساتِ تیان سویین همسو بود. یوان برای دخترشانفرقه بیش از حد برجسته بود. با استعدادهایی که داشت، قطعاً در آینده به جایگاهِ عظیمیچند دست مییافت و تیان یانیو صرفاً با بودن در کنارِ او به خودش آسیب میرساند.
اتفاقی که در آرامگاهِ امپراتورِ بینام افتاد، به تیانسرانجام سویین ثابت کرد که دخترش اصلاً تواناییِ رسیدن بهسویین یوان را ندارد، چه رسد به اینکه همراهش شود.
با وجودِ اینکه یوان از آن دسته آدمهایی نبود که به این چیزها اهمیت بدهد، نمیتوانستممنون احساساتِ پدر و مادرِ تیان یانیو را نادیده بگیرد و در عینِ حال نمیخواست با همراه کردنِمطلب تیان یانیو در سفری که هنوز در هالهای از ابهام قرار داشت، جانش را به خطر بیندازد.
«میفهمم.»
در نهایت،پرسید یوان درخواستِ تیانبعد سویین را پذیرفت.
تیان سویین در حالی کهرها صداقتش از این آشکارتر نمیشد، بارِزمین دیگر قدردانیاش را ابراز کرد: «ممنونم.»