چپتر 726: فلسِ اژدهای سیلاب
0«همم؟» با دیدنِزیرِ فلسِ اژدهای سیلاب،فکر یوان ناگهان چیزی فهمید.
«یه لحظه صبر کن. چون یه اژدهای سیلابنگاه چندتا فلس داره، یعنی تو بودی که امروزهمهچیز اون فلس رو توی حراج فروختی؟ فنگ فنگ؟»
«ها؟» با شنیدنِ اینزیرِ حرف، چهرهٔ فنگ یوشیانگآره در دم خشک شد.
ناخودآگاه جواب داد:دیگر «نـ-نه! من امروز هیچراحتی ربطی به حراج نداشتم!»
«اینکه داشتن فلسِزیرِ اژدهای سیلاب میفروختنفکر فقط یه تصادف بود!»
یوان سرفکر تکان داد:سیلابه «اگه تو میگی.»
«بههرحال، میخوامتعجب این روزیرِ بدم به لولو.»
یوان رفت تا درِ اتاقِ چونفسِ لیوشیانگ را بزند. وقتی دیگر سؤالیکند نپرسید، فنگ یوشیانگ نفسِ راحتی کشید.
چو لیوشیانگ دست اززمزمه تزکیه کشید تا درسیلابه را باز کند: «چی شده؟»
یوان با لبخندیآره مرموز گفت: «یهکاملاً غافلگیری برات دارم.»
«یه غافلگیری برایگرد من؟ چیه؟» چشمانشهمونیه از اشتیاق برقی زد.
«بیا.» یوان جعبهٔدیگر کوچک را بهنفسِ او نشان داد.
با دیدنِ جعبه، ابروهای چوهمونیه لیوشیانگ بالا رفت و برایکاملاً لحظهای طولانی زبانش بند آمد.
ناگهان پرسید:فکر «برام حلقهٔسیلابه نامزدی گرفتی؟»
یوان که از واکنشِزیرِ او جا خورده بود،آره گفت: «ها؟ نـ-نه دقیقاً...؟»
ریز خندید: «فقطدیگر دارم باهات شوخی میکنم.راحتی توش چیه؟ بذار ببینم...»
لحظهای بعد چو لیوشیانگ جعبههمونیه را باز کرد و با دیدنِگردشده محتویاتش، چشمانش از تعجب گرد شد.
زیرِ لب زمزمهآره کرد: «این... همونیهکاملاً که فکر میکنم؟»
«آره، فلسِ اژدهای سیلابه.»
چو لیوشیانگ با چشمانیسؤالی کاملاً گردشده به اوکشید نگاه کرد: «آخه چطور...؟»
یوان گفت: «راستش، من این رو بهآره دست نیاوردم. برای این باید از فنگ فنگراستش تشکر کنی.» و همهچیز را برایش توضیح داد.
«باورنکردنیه... کی فکرش روسیلابه میکرد اون هم یدونهنگاه از اینا داشته باشه.»
یوان گفت: «الان که بهش فکر میکنم خیلیآره هم جای تعجب نداره. اون قبلاً یه فروشگاهِراستش گنجینهٔ خیلی معتبر داشته و از آسمانهای بالایی اومده.»
«الان کجاست؟وقتی میخوام ازشسؤالی تشکر کنم.»
«توی پذیراییه.»
چو لیوشیانگ به فنگ یوشیانگچشمانی نزدیک شد و تعظیم کرد: «بابتِراستش این هدیه خیلی ممنونم، فنگ فنگ.»
«خواهش میکنم.»
سپس چو لیوشیانگ پرسید:سؤالی «راستی، چطور باید ازکشید این فلس استفاده کنم؟»
«خب، بستگی داره بخوای برایهمونیه چی ازش استفاده کنی، چونکاملاً راههای مختلفی برای آماده کردنش هست.»
چو لیوشیانگ گفت:آره «میخوام برای افزایشِ استعدادِگردشده ذاتیم ازش استفاده کنم.»
«متوجهم. پستعجب اجازه بدهزیرِ کمکت کنم.»
چو لیوشیانگ فلسِدیگر اژدهای سیلاب رانفسِ به او برگرداند: «لطفاً.»
«قبل از اینکه شروع کنیم، باید در موردِ یه چیزی بهت هشدار بدم.آخه اژدهای سیلاب تقریباً یه جانورِ ایزدی با تباری قدرتمنده. با اینکه توی این پایهٔاینا تزکیه هم میتونی از فلس استفاده کنی، اما خیلی دردناک میشه. میخوای ادامه بدی؟»
چو لیوشیانگ با چهرهای مصمم سرکاملاً تکان داد: «آره، برام مهم نیست،نیاوردم حتی اگه مجبور بشم یکم درد بکشم.»
«باشه.»
کمی بعد، فنگدیگر یوشیانگ رفت تانفسِ مقدمات را آماده کند.
مدتی بعد، فنگ یوشیانگزمزمه پیشِ آنها برگشت وسیلابه گفت: «خب، آب آمادهست.»
ابروهای چوفکر لیوشیانگ بالاسیلابه رفت: «آب؟»
«دنبالم بیا.»
چو لیوشیانگ سر تکان دادنپرسید و به دنبالش رفت. یوان همباز که کنجکاو شده بود، همراهشان رفت.
لحظهای بعد، فنگزیرِ یوشیانگ آنها رافکر به حمام راهنمایی کرد.
یوان با دیدنِ وانی پرچشمانی از آبِ جوش پرسید: «این... اینراستش مگه همون آبدیده کردنِ تن نیست؟»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد و گفت: «نهآره دقیقاً. هرچند الان ممکنه اینطور به نظر برسه،راستش اما وقتی کارِ اصلی شروع بشه کاملاً فرق میکنه.»
«همچنین، چون اثرِ فلس فقط یهنفسِ بار کار میکنه، میخوای در ازایکند دردِ بیشتر، اثرش رو بهتر کنی؟»
چو لیوشیانگگرد ابرو بالازمزمه انداخت: «ها؟»
«فکر کردی میتونی بدونِ محدودیت از فلسِ اژدهای سیلاب برای افزایشِ استعدادت استفاده کنی؟ همین که میتونی استعدادتتوضیح رو بهتر کنی بهاندازهٔ کافی آسمانستیزه. با این حال، این فقط در موردِ فلسِ اژدهای سیلاب صدق میکنه.بالایی اگه گنجینهٔ دیگهای پیدا کنی که استعدادت رو بالا ببره، بازم کار میکنه، اما فقط برای یه بار.»
چو لیوشیانگ لحظهایگرد به فکر فرو رفتفکر و پرسید: «چقدر دردناکتر...؟»
«خیلی.»
چو لیوشیانگ آبِ دهانش راهمونیه صدادار قورت داد. اگر پیش ازگردشده این مضطرب نبود، حالا قطعاً بود.
پس از لحظهایآره سکوت گفت: «من...کاملاً من انجامش میدم!»
فنگ یوشیانگ گفت: «خوبه.زیرِ هر وقت آماده بودیآره میتونی واردِ وان بشی.»
چو لیوشیانگ بیدرنگ لباسهایشسؤالی را درآورد و بهکشید وانِ آبِ داغ نزدیک شد.
با کشیدنِگرد نفسی عمیق، پاهمونیه در وان گذاشت.
چو لیوشیانگ ناگهانآره با تعجب گفت: «همم؟گردشده اونقدرها هم بد نیست.»
فنگ یوشیانگ لبخند زد:زیرِ «هنوز فلسِ اژدهای سیلابآره رو توی آب ننداختم.»
با شنیدنِ ایندیگر حرف، صورتِ چو لیوشیانگراحتی کمی سرخ شد: «اِه؟»
فنگ یوشیانگ اکسیرِ سیاهی بهاندازهٔ یک سنگریزهٔآره کوچک به او داد: «بیا، این اکسیرچطور رو بخور. اثرِ فلس رو بیشتر میکنه.»
چو لیوشیانگفکر اکسیر را گرفتچشمانی و بیصدا بلعید.
اکسیر در ابتداگرد کمی تلخ بود، امافکر تهمزهای کاملاً نعنایی داشت.
فنگ یوشیانگ پرسید: «آمادهای؟»
«آمادهام.»
فنگ یوشیانگ حرفِ دیگریسیلابه نزد و فلسِ اژدهاینگاه سیلاب را در وان انداخت.
بیدرنگ آبِ جوش با سرعتی بالاهمونیه سرد شد و در عرضِ چند ثانیه،نگاه تکههای بزرگِ یخ آب را پر کرد.
چو لیوشیانگ ناگهان فریادسؤالی کشید: «آآآآه!» صدایش ازکشید دردی جانکاه لبریز بود.
فریادش پردهٔ گوشِ یوان را لرزاند. یوان با اضطرابچشمانی آبِ دهانش را قورت داد؛ این صدا اولین باریتشکر را که تنش را آبدیده کرده بود به یادش آورد.
چو لیوشیانگ تنها پس ازچشمانی چند ثانیه ماندن در آب،چطور بیرون پرید و روی زمین افتاد.
یوان بیدرنگ به سویش رفت تا وضعیتشفکر را بررسی کند: «لولو؟!» وقتی بدنش را لمسچطور کرد، انگار به تکهای یخ دست زده بود.
چو لیوشیانگ در حالی که اشکنفسِ میریخت با صدایی ضعیف زمزمه کرد:کند «خیلی درد داره... نمیتونم تحمل کنم...»
چو لیوشیانگ تحملِ پایینی نداشت. حتی میشد گفت مقاومتش بالاترکاملاً از حدِ معمول بود. با این حال، دردی که هنگامِهمهچیز تلاش برای جذبِ گنجینه کشید، داشت او را دیوانه میکرد.
فنگ یوشیانگ گفت: «معلومه که درد داره.گردشده داری سعی میکنی استعدادهای ذاتیت رو بهتر کنی.کنی در واقع، خیلی بدتر از آبدیده کردنِ تنه.»
یوان پرسید: «کاری هستزیرِ که بتونیم انجام بدیم تاسیلابه دردش حتی کمی آروم بشه؟»
فنگ یوشیانگ لحظهای به فکر فرو رفت و سردست تکان داد: «راهی هست، اما شما باید کمکش کنیدبرات و برای شما هم همونقدر دردناک میشه، اربابِ جوان.»
یوان با اضطرابزیرِ آبِ دهانش رافکر قورت داد: «من...؟»