چپتر 539: تختِ یکنفره
0پس از گفتگوی کوتاهشان، ارشد وانگاگر آنجا را ترک کرد و یوان وصاف میشیو به سمتِ رستورانِ نقرهای راه افتادند.
پنج دقیقه بعد، به جلوی ساختمانِ متوسطیمدالیونی رسیدند که سفیدِ فلزی رنگ شده بود،مدالیون طوری که انگار از جنسِ نقره بود.
سریع داخل رفتندبیرون و در کمالِ تعجب،بند آنجا کاملاً خالی بود.
در واقع، در کلِ ساختمان تنها دو میزبرام به چشم میخورد— یک میزِ مربعیِ کوچک با دوتوی صندلی و یک میزِ گردِ بزرگ با هشت صندلی.
پیرمردی که پشتِ پیشخوانآمده ایستاده بود، پرسید: «قیافهٔکند هیچکدومتون برام آشنا نیست. تازهواردید؟»
یوان گفت: «بله،نکرده امروز اولین روزِاون ما توی باغِ یشمیه.»
پیرمرد گفت: «پس حتماً نمیدونید، ولیزبانش ما اینجا فقط به اونایی کهکند توی غارهای جاودانه تمرین میکنن غذا میدیم.»
یوان با این حرف پیرمردپرسید را غافلگیر کرد: «ما همنیست داریم توی غارهای جاودانه تمرین میکنیم.»
آخر چطور ممکن بود کسی که تازه بهکند جناح پیوسته، امتیازِ تمرین در غارهای جاودانه راعذر به دست بیاورد— آن هم درست در روزِ اول.
میشیو از حالتِ چهرهٔ پیرمرد فهمید که حرفشانگرفتی را باور نکرده، برای همین گفت: «یوان، اون مدالیونینشان که از ارشد وانگ گرفتی رو بهش نشون بده.»
یوان سر تکان داد،آورد مدالیون را بیرون آوردآمده و به پیرمرد نشان داد.
پیرمرد کاملاً زبانش بند آمده بود.قیافهٔ حتی اگر نمیخواست باور کند، باگفت دیدنِ مدالیون چارهای جز این نداشت.
پیرمرد کمرش را صاف کرد و بهنمیخواست آنها تعظیم کرد: «عذر میخوام که به شماتعظیم دو نفر شک کردم. لطفاً من رو ببخشید.»
یوان سر تکان دادبرای و گفت: «ما فقطگرفتی اومدیم یه چیزی بخوریم.»
پیرمرد گفت: «البته!بیرون بگید چی دوستزبانش دارید تا براتون بپزم.»
یوان پرسید: «منو دارید؟»
پیرمرد با لحنی مطمئن گفت: «نه! تا وقتی موادِ اولیهشچارهای رو داشته باشم، تقریباً هر چیزی میتونم بپزم. حتی اگهکردم همهٔ مواد رو هم نداشته باشم، یه جوری جورش میکنم.»
یوان ابروباور بالا انداخت:برای «هر چیزی؟»
خودش هممدالیون مطمئن نبودآورد چی دلش میخواهد.
یوان پس از لحظهای فکر کردن گفت:هیچکدومتون «پس چطوره بهترین غذاتون رو برامون بپزید—امروز یا هر چیزی که خودتون پیشنهاد میدین؟»
«حتماً! حدود بیست دقیقه بهم وقت بدین، چون همهچیز تازهچارهای پخته میشه. توی این فاصله میتونین به کاراتون برسین. راستی،کردم یه چیزِ دیگه. میخواین همینجا بخورین یا غذا رو میبرین؟»
«میبریم.»
«فهمیدم.»
پیرمرد سپس بهپیشخوان قسمتِ پشتیِ سالن رفتهیچکدومتون و مشغولِ آشپزی شد.
در این فاصله، یوان و میشیو بیروننمیخواست رفتند تا هوای تازه بخورند؛ هوایی کهآنها رفتهرفته با بوی هوسانگیزِ دستپختِ پیرمرد آمیخته میشد.
حدود بیست دقیقهنکرده بعد، برای گرفتنِاون غذا به داخل برگشتند.
«اسمتون چیه؟مدالیون بقیه بهمآورد میگن سرآشپز سان.»
«میتونین یوان صدام کنین.»
میشیو گفت: «فنگ.»
«یوان و فنگ، ها؟ چههمین اسمهای خاصی. به هر حال، امیدوارمبده از غذا لذت ببرین. فردا میبینمتون.»
پس از گرفتنِ غذا، یوان و میشیو به غارهای جاودانهشان برگشتند. درکند تمامِ مسیر آب از دهانشان راه افتاده بود و برای چشیدنِ دستپختِکردم سرآشپز سان بیتابی میکردند، چرا که عطرِ غذا بیش از حد هوسانگیز بود.
به خانه که برگشتند، بیدرنگ غذا را باز کردندآشنا و در کمالِ تعجب دیدند مقدارش بسیار زیاد است؛باغِ خیلی بیشتر از چیزی که برای دو نفر انتظار میرفت.
میشیو زمزمه کرد: «چرا اینقدر بهمون غذا داد؟ واقعاًدیدنِ انتظار داره دوتایی همهٔ اینا رو بخوریم؟» غذایشان برایشما سیر کردنِ چهار یا حتی پنج نفر کافی بود.
یوان بدونِ اینکه زیاد به موضوعاون فکر کند، گفت: «شاید چون روزِتکان اولمون بود دلش خواسته دستودلبازی کنه.»
کمی بعد،مدالیون شروع بهآورد خوردنِ غذا کردند.
یوان با خوردنِ اولین لقمه با ذوق گفت:برام «خدای من! طعمش بهطرزِ غیرقابلتوصیفی خوشمزهست! تا حالا بیرونتوی از تزکیهٔ آنلاین غذایی به این فوقالعادگی نخورده بودم!»
میشیو درزبانش تأیید سرآمده تکان داد.
بهجز غذای تالارِ اژدها،برای هیچچیز نمیتوانست با مهارتِگرفتی آشپزیِ سرآشپز سان رقابت کند.
غذا آنقدر بینظیر بود که میشیو با خودآمده فکر کرد آیا باید از پیرمرد بخواهد تاکمرش آشپزیِ بهتر را به او یاد بدهد یا نه.
البته خودِ میشیو هم آشپزِ بسیار ماهری بود، اما در مقایسه باگفت سرآشپز سان که دهها سال تجربهٔ آشپزی در یک خاندانِ تزکیهگر داشت،اینجا اختلاف بیش از حد زیاد بود و مقایسهشان اصلاً منصفانه به نظر نمیرسید.
وقتی تمامِ غذا راآمده خوردند، یوان گفت: «فردا صبحدیدنِ حتماً برای صبحانه برمیگردم اونجا.»
«واقعاً خوب میخوری...»
با اینکه از قبل خبر داشتزبانش اشتهای یوان چقدر زیاد است، اما دیدنِدیدنِ اینکه اینهمه غذا میخورد همچنان غافلگیرکننده بود.
مدتی بعد، پس ازایستاده شستنِ دستورو و مسواک زدن،آشنا برای خواب به اتاقخواب رفتند.
اما مشکلی در کار بود.
«فقط یه تخت هست...؟»
یوان و میشیوبیرون جلوی تنها تختِزبانش کلِ آنجا ایستاده بودند.
بههرحال، غارهای جاودانه تنها با در نظر گرفتنِ یک نفر ساختهتازهواردید میشدند، چرا که بیشتر برای تمرین به کار میرفتند و ازنمیدونید آنجا که بیشترِ مردم بهتنهایی تزکیه میکردند، نیازی به تختِ دوم نبود.
یوان گفت: «حداقل اونقدرآمده بزرگ هست که هرکند دومون توش جا بشیم.»
میشیو گفت: «عـ...نکرده عیبی نداره، مناون میتونم بیرون بخوابم.»
با اینکه در هواپیما با او روی یک تخت خوابیده بود، اما فقط به ایننداشت دلیل جرئتِ چنین کاری را پیدا کرده بود که همهچیز به یک روز ختم میشد.البته انجامِ این کار برای روزهای متمادی، در حالِ حاضر برایش بیش از حد سنگین بود.
یوان که از خوابیدن کنارِ میشیو بدش نمیآمد و پیشتر هم یک باربله این کار را کرده بودند، گفت: «اینجوری که خوب نیست. من اصلاً مشکلیاونایی ندارم پیشِ من بخوابی، تازه بیرون کجا میخوای بخوابی؟ هیچ مبلی که نیست.»
«...»
میشیو نمیدانست چه جوابی به سؤالشاون بدهد، چون آن حرفها را بدونِتکان فکر کردن به زبان آورده بود.
سپس یوان واردِ تخت شد وزبانش زیرِ پتوها رفت و بعد باکند دست روی جای خالیِ کنارش زد.
با صداییپشتِ آرام گفت: «بیا،پرسید پیشِ من بخواب.»
میشیو در دل آهی کشید. با اینکه کمی ازدیدنِ عرفِ معمولِ جامعه را به او یاد داده بود،شما اما چیزهایی وجود داشت که فقط با کلمات قابلآموزش نبودند.
سرانجام میشیو تسلیم شد و پیشِاون یوان به تخت رفت و بقیهٔ شبداد را با هم در یک تخت گذراندند.