چپتر 1044: بازگشت به کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن
0پس از رسیدن به شهرِ فو چنگ،غریبهست یوان از نگهبانانِ آنجا پرسید که آیامسیر در شهر «هزار فن» دارند یا نه.
نگهبان گفت: «شرمنده، اما نداریم.غریبهست اگه دنبالِ هزار فن میگردی،بعد باید بری به شهرِ آسمانِ نقرهای.»
«شهرِ آسمانِ نقرهای...؟» با شنیدنِ این نامِ آشنا چشمهای یوانمیکردند گرد شد، چرا که این همان جایی بود که تیان چنگحال از آن آمده بود— جایی که در آن زاده شده بود!
سپس پرسید:سفرشان «شهرِ آسمانِدادند نقرهای کدوم طرفه؟»
نگهبان به سمتِ شرق اشاره کرد و گفت:مبهوت «اگه همینطور بری سمتِ شرق، با استفاده ازبرید یه گنجینهٔ پرنده باید حدودِ چهار روزه برسی.»
«ممنون.»
یوان و بقیه بههیچ سفرشان به سمتِ شهرِراه آسمانِ نقرهای ادامه دادند.
فنگ یوشیانگ گفت: «شهرِدادند آسمانِ نقرهای... فکر کنمکنم بزرگترین شهرِ آسمانِ سوم باشه.»
«همینطوره، ونوستالژیکی من خیلیعینِ خوب میشناسمش.»
فنگ یوشیانگ باحال چهرهای پر ازمبهوت کنجکاوی پرسید: «واقعاً؟ چطور؟»
او با لبخند گفت:هیچ «چون تیان چنگ تویراه اون شهر به دنیا اومده.»
«تیان چنگ...؟ والاگوهرِادامه ایزدی توی شهرِ آسمانِفکر نقرهای به دنیا اومده؟»
یوان سر تکان داد: «همینطوره.»
تیان چنگ؟ اون دیگه کیه؟ لی جینشی با شنیدنِ اینبعد نامِ ناآشنا در دلش تعجب کرد، چرا که تنها کسیانتخابش در آن جمع بود که از تناسخِ یوان خبر نداشت.
سفر کمی بیش از پنج روزنکردند طول کشید، چون از هیچ گنجینهٔ پرندهایورودی استفاده نکردند و بینِ راه استراحت میکردند.
بهمحضِ رسیدن به شهرِ آسمانِفنگ نقرهای، یوان هزینهٔ ورودی راسوم پرداخت کرد و واردِ شهر شد.
این مکان حسِ نوستالژیکی داره، اماکاملاً در عینِ حال کاملاً غریبهست... یوان باپرسیدنِ چهرهای مبهوت به اطرافِ شهر نگاه کرد.
مدتی بعد، پسحال از پرسیدنِ مسیر،مبهوت به «هزار فن» رسیدند.
یوان به لی جینشی و بقیه گفت: «برید واستراحت یه نگاهی بندازید. اگه فنی میخواید، فقط انتخابش کنید.نوستالژیکی من میرم به کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن سر بزنم.»
لی جینشیسفرشان از او پرسید:فنگ «زیاد طول میکشه؟»
«نهایتاً چند ساعت.»
«باشه.»
در حالی که لی جینشی ونکردند بقیه در «هزار فن» میچرخیدند، یوان بهورودی سمتِ کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن رفت.
پس از اینکه یوان نشانِ مُهرِ اهریمنش راکنم به یکی از کارکنان نشان داد، به او اجازهکنجکاوی دادند تا واردِ کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن شود.
«خیلی وقت میگذره...» یوان با نگاهی نوستالژیک به کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِبعد اهریمن خیره شد. حالا که خاطراتِ تیان چنگ را داشت، آن مکان کاملاًکتابخانهٔ متفاوت به نظر میرسید و بسیار نوستالژیکتر و طبیعیتر از قبل حس میشد.
پس از اینکه چند لحظه غرقِمبهوت حسِ نوستالژی شد، یوان به کتابخانهٔمسیر بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن نزدیک شد.
آنجا بهطرزِ عجیبی ساکت بود، تقریباً انگاربینِ او تنها فردِ حاضر در آنجا بود. البتهواردِ هنوز یک نگهبان در ورودیِ ساختمان حضور داشت.
نگهبان به او گفت:دادند «اینجا چیکار میکنی؟ کتابخانهٔکنم بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن بستهست.»
«هنوز بستهست؟» یوان زبانش بند آمد. تا کی میخواهند اینجا را بسته نگهپرسیدنِ دارند؟ کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن یک میدانِ تمرینِ محبوب برای تمامِ مُهردارانِبزرگِ اهریمن بود. اگر آن را بیش از حد بسته نگه میداشتند، مانعِ رشدشان میشد.
در واقع، این نخستین باریغریبهست بود که کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِپرسیدنِ اهریمن از زمانِ تأسیسش بسته میماند.
یوان سعی نکرد با نگهبان بحث کند.بینِ در عوض، لوحِ یشمیِ ارتباطی را کهپرداخت از یان هارا گرفته بود، بیرون آورد.
«ارشد، یوان هستم. الان جلوی کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِبزرگترین اهریمن هستم و میخوام دوباره پاگودای مُهرِ اهریمن روواقعاً به چالش بکشم. اگه سرتون شلوغه، یه وقتِ دیگه برمیگردم.»
پس از ارسالِ پیام،عینِ یوان منتظرِ پاسخ ماندمبهوت که چندان طول نکشید.
حدود یک دقیقه بعد، لوحِ یشمیِ ارتباطیاش لرزید و کمی بعد صدای یان هارابرید طنین انداخت: «دلم برای صدات تنگ شده بود، بنیانگذارِ کوچک! میخوای پاگودای مُهرِ اهریمنبزنم رو به چالش بکشی، مگه نه؟ یک ساعت بهم وقت بده. دراسرعوقت خودم رو میرسونم!»
مثلِ همیشه پرانرژیه.کشید یوان با شنیدنِنکردند صدایش لبخند زد.
مدتی بعد، وقتی نگهبان متوجه شد یوان قصدِ رفتنبزرگترین ندارد، گفت: «چرا هنوز اینجایی؟ مگه اینکه مُهردارِ استادِواقعاً اهریمن باشی، وگرنه هرچقدر هم اینجا بایستی اجازهٔ ورود نداری!»
یوان به اوداره گفت: «مرشدم داره میآد.غریبهست ایشون مُهردارِ استادِ اهریمنه.»
«...» نگهبانعینِ دیگر چیزی نگفتغریبهست و ساکت شد.
کمی بیشتر از یک ساعت بعد، یوان دیدراه که پورتالی در همان نزدیکی ظاهر شد ومکان لحظهای بعد زنِ زیبایی از آن بیرون آمد.
طبیعتاً یان هارا بود.
یان هارا بهمحضِ دیدنِ چهرهٔ جذابِکاملاً او، با لبخندی درخشان بهسمتش دوید وپرسیدنِ درحالیکه دست تکان میداد، گفت: «بنیانگذارِ کوچک!»
یوان هم با لبخندکاملاً به او سلام کرد:نگاه «خیلی وقته ندیدمتون، ارشد.»
با این حال، یان هارا ناگهاننکردند سرعتش را کم کرد و ایستاد وورودی با چهرهای گیج به او خیره ماند.
یوان باسفرشان حالتِ پرسشی ابروفنگ بالا انداخت: «ارشد؟»
یان هارا درحالیکه بدنش را از نزدیکتر بررسی میکرد، پرسید:نگاه «بنیانگذارِ کوچک... اتفاقی برات افتاده؟ چرا همون شکلی هستی ولیمیخواید درعینحال اینقدر فرق کردی؟ حتی چند سانت هم قد کشیدی...»
ناگهان بازویش را گرفت و با فشاراطرافِ دادنِ عضلاتش آنها را بررسی کرد: «وای،برید عضلاتت بینقص پالایش شدن! چهجور گنجینهای خوردی؟»
با لبخندیطول عمیق گفت:هیچ «جینسنگِ آبدیدگیِ کامل.»
یان هارا تمامِ حرکاتش رافنگ متوقف کرد و با چهرهایسوم شوکه به او خیره ماند: «...چی؟»
لحظهای بعد یوانداره خندید: «فقط شوخیکاملاً کردم. این نتیجهٔ تمریناتمه.»
یان هارا سپس آهی کشید: «مـ... منم همین فکر روبعد کردم! نزدیک بود سکتهم بدی، بنیانگذارِ کوچک! آخه جینسنگِ آبدیدگیِ کاملکنید دیگه توی این دنیا پیدا نمیشه! میلیونها ساله که منقرض شدن!»
درحالیکه بهسمتِ کتابخانهٔ بزرگهیچ میرفت، گفت: «بههرحال، بیاراه بقیهش رو داخل حرف بزنیم.»
نگهبان به اوادامه ادای احترام کرد:یوشیانگ «درود، ارشد یان.»
یان هارا گفت:داره «میخوایم از پاگودایکاملاً مُهرِ اهریمن استفاده کنیم.»
نگهبان بیدرنگعینِ درها را برایشانغریبهست باز کرد: «البته.»
کمی بعد، یانکشید هارا یوان رانکردند به داخلِ ساختمان برد.