---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 149: چالشِ آن بزرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 149: چالشِ آن بزرگ

0

بای لینگ با هیجان به برج اشاره کرد و داد زد: «نگاه کنید! شاگرد یوان‌یادداشتی​ از طبقهٔ ۹۹ گذشت! الان می‌خواد طبقهٔ آخر رو به چالش بکشه!» بقیهٔ افرادِ حاضر‌آخه​ خودشان متوجهِ این موضوع شده بودند، چون تمامِ این مدت داشتند برج را تماشا می‌کردند.

بزرگ شان با صدای‌تنها​ بلند پرسید: «فکر می‌کنید چه‌همان‌طور​ چالشی توی طبقهٔ آخر باشه؟»

شین مینگ شانه‌ای بالا‌لونگ​ انداخت: «کی می‌دونه، من خودم‌غیر​ فقط تا طبقهٔ ۸۳ رفتم...»

«رئیسِ فرقه‌تازه​ هم فقط به‌رفت​ طبقهٔ ۹۲ رسید.»

لونگ یی‌جون با چهره‌ای جدی گفت: «غیر از بنیان‌گذار که به طبقهٔ ۱۰۰‌خبره​ پا گذاشت، فکر نمی‌کنم کسِ دیگه‌ای بدونه توی طبقهٔ ۱۰۰ چه خبره. بنیان‌گذار‌بودن​ هم هیچ یادداشتی دربارهٔ تجربه‌ش توی برج جا نذاشته، جز یک کلمه: وحشتناک.»

بزرگ شان آهی کشید: «وحشتناک؟ اگه حتی بنیان‌گذار که به‌انتظار​ نترس بودن معروفه طبقهٔ ۱۰۰ رو "وحشتناک" دونسته، آخه چه چیزی‌پدیدار​ ممکنه توی اون طبقه باشه؟ بی‌صبرانه منتظرم شاگرد یوان برگرده بیرون.»

در این میان، داخلِ برج، یوان ۱۵ دقیقه‌گفت​ در منطقهٔ استراحت نفس تازه کرد و سپس‌بدونه​ از پله‌ها بالا رفت و واردِ طبقهٔ ۱۰۰ شد.

وقتی یوان به طبقهٔ ۱۰۰ پا گذاشت، در کمالِ تعجب با آسمانی آبی و‌بی‌پایان​ صاف و میدانی بی‌پایان روبه‌رو شد که تا افق امتداد داشت. انگار از داخلِ‌پایین​ برج به دنیای دیگری منتقل شده بود که تنها از یک میدان تشکیل می‌شد.

یوان پایین را نگاه کرد و همان‌طور‌۱۰۰​ که انتظار می‌رفت، پله‌هایی که تازه از‌هیچ​ آن‌ها بالا آمده بود، ناگهان ناپدید شده بود.

سیستم

«واردِ طبقهٔ ۱۰۰ شده‌ای.»

«حضوری قدرتمند از خلأ پدیدار می‌شود.»

ویژژژ!

ناگهان پورتالی سیاه و عظیم چند مایل‌می‌شد​ دورتر از یوان ظاهر شد و لحظاتی‌آمده​ بعد، هیکلی کشیده از آن بیرون آمد.

این هیکلِ کشیده و طلایی دقیقاً شبیهِ آن بزرگ در لوحِ درک بود، اما از نظرِ اندازه در برابرِ آن رنگ می‌باخت‌نذاشته​ و دیگر به آن عظمت نبود که بتواند تنها با بدنش جلوی ستاره‌ها را بگیرد. با این حال، این بدان معنا نبود‌داخلِ​ که اژدها عظیم‌الجثه نیست؛ قدش حتی از بلندترین ساختمان‌های دنیای یوان هم بلندتر بود و ضخامتش به اندازهٔ چند قطارِ به‌هم‌چسبیده می‌رسید.

آن بزرگ با چشمانِ درشت و طلایی‌اش به یوان خیره شد و طوری با او حرف زد که‌داشت​ انگار اولین دیدارشان است: «رسیدنت به طبقهٔ ۱۰۰ را تبریک می‌گویم، انسان. تو دومین نفری هستی که تا‌ناپدید​ اینجا پیش آمده‌ای و بیش از صدهزار سال از زمانی که آخرین بازدیدکننده به این طبقه پا گذاشت، می‌گذرد.»

یوان نتوانست جلوی خودش‌گفت​ را بگیرد و از‌گذاشت​ اژدها پرسید: «منو یادت نمیاد؟»

اژدها از حرف‌های یوان گیج شده بود: «تو را به یاد بیاورم؟ چرا باید کسی را‌ناپدید​ که قبلاً هرگز ندیده‌ام به یاد بیاورم؟» گذشته از این، حتی اگر صدهزار سال هم گذشته بود،‌هیکلی​ وقتی غیر از او فقط یک نفرِ دیگر را دیده بود، امکان نداشت کسی را فراموش کند!

یوان از روی کنجکاوی به‌یی‌جون​ پرسیدن ادامه داد: «پس تو همون‌۱۰۰​ "آن بزرگ" توی لوحِ درک نیستی؟»

آن بزرگ با لحنی‌پله‌ها​ آرام گفت: «هممم؟ لوحِ درک؟‌تعجب​ بگذار نگاهی به بدنت بیندازم!»

ناگهان چشمانِ آن بزرگ‌گفت​ برقی زد و نوری‌گذاشت​ طلایی واردِ بدنِ یوان شد.

آن بزرگ مات‌ومبهوت زمزمه کرد: «تو... تو از قبل مُهرِ تأییدِ مرا داری؟» چرا که قصد‌ناپدید​ داشت در صورتِ عبورِ یوان از آزمون و فتحِ طبقهٔ ۱۰۰، مُهرِ تأیید را به او‌بعد​ بدهد! اما حالا که یوان از قبل مُهرِ تأیید را داشت، کلِ این آزمون بی‌معنی می‌شد!

یوان به آن بزرگ گفت: «بله، اون‌جدی​ یکی ‹آن بزرگ› بعد از اینکه توی‌کسِ​ یه شرط‌بندی بردم، این رو بهم داد.»

«هممم...»

آن بزرگ چند لحظه ساکت ماند و سپس‌گذاشت​ گفت: «از آنجا که پیش‌تر تأییدِ ‹منِ› دیگر‌دربارهٔ​ را گرفته‌ای، دلیلی برای ادامهٔ این آزمون نمی‌بینم.»

یوان هاج‌وواج داد زد: «اِه؟! آخه چرا؟‌می‌شد​ من این‌همه راه تا اینجا اومدم!» یعنی‌آمده​ واقعاً ۱۰۰ طبقه را بی‌دلیل بالا آمده بود؟

آن بزرگ ادامه داد: «همین الان نگاهِ دقیقی به بدنت انداختم و هرچند از اعتراف به آن بیزارم، اما با وجودِ‌تجربه‌ش​ اینکه تنها در لایهٔ ۱ از استادِ روح هستی، گمان نمی‌کنم توانِ شکست دادنت را داشته باشم. تو دو سلاحِ روح داری‌میان​ و خونِ ققنوس در رگ‌هایت جریان دارد؛ بماند که دو حضورِ قدرتمند را هم حس می‌کنم که جایی در درونت پنهان شده‌اند.»

«گرچه من همان ‹آن بزرگ› هستم که در لوحِ درک دیدی،‌آبی​ اما صرفاً توهمی هستم که قدرت‌های واقعی‌اش تا حدی محدود شده که‌بود​ فتحِ این برج را تقریباً غیرممکن، اما در عین حال شدنی کند.»

یوان پرسید: «حتی اگه این‌طور‌غیر​ باشه، حالا که نمی‌خوای با‌کسِ​ من بجنگی، قراره چیکار کنی؟»

«هممم...»

آن بزرگ دوباره به فکر فرو رفت.‌جدی​ هرچه باشد، نمی‌توانست اجازه دهد یوان بدونِ‌کسِ​ پشت‌سر گذاشتنِ هیچ آزمونی از آنجا بگذرد.

چند لحظه بعد، آن بزرگ دوباره به حرف آمد:‌تعجب​ «این چطور است... برای عبور از این طبقه، باید با‌انگار​ ۱۰۰٬۰۰۰ جانورِ جادویی در اوجِ عالمِ جنگجوی روح مبارزه کنی.»

دهانِ یوان از تعجب باز ماند: «۱۰۰٬۰۰۰ جانورِ‌گذاشت​ جادویی؟!» این تعداد ۱٬۰۰۰ برابر بیشتر از جانورانی‌دربارهٔ​ بود که در طبقهٔ ۹۹ با آن‌ها جنگیده بود!

«من شاید بتونم راحت از پسِ ۱۰۰ جانورِ جادویی‌همان‌طور​ بربیام، اما قطعاً انرژیِ کافی برای شکست دادنِ ۱۰۰٬۰۰۰‌حضوری​ جانورِ جادویی رو به‌طورِ هم‌زمان ندارم! این کار عملاً غیرممکنه!»

«نگران نباش، ترتیبی می‌دهم که زمانِ کافی برای تکمیلِ این چالش‌۱۰۰​ داشته باشی. این بیشتر آزمونی برای سنجشِ استقامتِ توست تا قدرت‌نذاشته​ و استعدادت، و تو پیش‌تر خودت را در جنبه‌های دیگر ثابت کرده‌ای.»

«به‌خاطرِ این وضعیتِ پیش‌بینی‌نشده، قوانینِ برج را زیر پا می‌گذارم و برای این چالش زمانِ نامحدودی در اختیارت قرار می‌دهم. افزون بر این، به تو قابلیتِ توقفِ موقتِ چالش را می‌دهم‌می‌رفت​ تا هر زمان که خسته شدی یا نیاز به استراحت داشتی، بتوانی به دلخواه آن را متوقف کنی. با این حال، در مجموع تنها مجاز به ۲۴ ساعت استراحت هستی. به‌محضِ‌اما​ اینکه تمامِ ۲۴ ساعت را مصرف کنی، باید آن‌قدر بجنگی تا یا هر ۱۰۰٬۰۰۰ جانورِ جادویی را از پای درآوری، یا دیگر توانی برای ادامه نداشته باشی و در چالش شکست بخوری.»

ناولها | novelha.net