چپتر 1089: بدون عنوان
0میدونستم آدمِ خاصیه،روی اما فکر نمیکردمالان تا این حد...
تیان شیانزو که در اتاقِمیز مهمانِ خاندانِ لین نشسته بود، باصادقانه اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.
تیان شیانزو و تیان سویین، هر دوازت نفس در سینه حبس کرده بودند واسمت انتظار میکشیدند تا خاندانِ لین «مقصر» را بیاورند.
چند دقیقه بعد، مردی میانسال با چهرهای تا حدودیسؤال بیحالت را به داخلِ اتاق آوردند. دست و پایش زنجیربیحرکت شده بود و به نظر میرسید حسابی کتک خورده است.
اربابِ خاندان لین گفت: «این خدمتکار وو جیهست و مسئولیتِ استخدامِجواب درندگانِ خاموش رو به گردن گرفته. دلیلش هم شایعاتِ اخیره کهاینجا دربارهٔ خاندانِ لینِ ما پخش شده. به عبارتِ دیگه، میخواست انتقام بگیره.»
یوان با چشمهای ریزشده بهمیز وو جیه نگاه کرد ومیپرسم لرزه بر تنِ او انداخت.
تیان یانیو در گوششگذاشت زمزمه کرد: «شیائو یانگ...میپرسم فکر نمیکنم اون مقصر باشه...»
حتی او هم با یکروی نگاه میتوانست بفهمد که اینازت خدمتکار مسئولِ این کار نبود.
یوان به وو جیهمیز اشاره کرد که روبهرویشانازت بنشیند و گفت: «بشین.»
وو جیه جرئت نمیکرد راحت بنشیند،گذاشت اما لین چونهوا با تحکم گفت:جواب «وقتی اربابِ جوان میگه بشین، باید بشینی.»
وو جیه سریع سرگذاشت تکان داد و با قدمهایصادقانه کوچک به سمتِ صندلی رفت.
وقتی نشست، یوان جامِآورد حقیقت را بیرون آوردالان و روی میز گذاشت.
یوان به او گفت: «الانگذاشت چند سؤال ازت میپرسم وصادقانه تو هم صادقانه جواب میدی.»
وو جیه سر تکان داد.
یوان لحظهایروی بعد پرسید:گذاشت «اسمت وو جیهست؟»
«بله...»
جامِ حقیقت بیحرکت ماند.
«اربابِ خاندان لین یا جدمیز لین مجبورت کردن بیای اینجامیپرسم و نقشِ مقصر رو بازی کنی؟»
وو جیه بامیز صدایی مضطرب گفت:سؤال «نـ-نه! اونا مجبورم نکردن!»
یوان با دیدنِ اینکه جامِ حقیقتمیز هیچ واکنشی نشان نداد، ادامه داد:صادقانه «واقعاً تو مسئولِ استخدامِ درندگانِ خاموش هستی؟»
وو جیه باروی چهرهای تا حدودی درهمشکستهسؤال گفت: «بله، من مسئولم.»
نورِ جامِبیرون حقیقت بیدرنگروی به تپش افتاد.
یوان لبخند زدمیز و گفت: «داریسؤال به من دروغ میگی.»
چشمهای وو جیه از شدتِ شوک گرد شد و غرید:ازت «نـ-نه! دروغ نمیگم! قسم میخورم که من مسئولم! من بودمماند که درندگانِ خاموش رو برای حمله به خاندانِ تیان استخدام کردم!»
با دروغهای بیشترِروی وو جیه، نورِالان جامِ حقیقت درخشانتر میشد.
لین چونهوا خواست وو جیه راگذاشت بازخواست کند: «معنیِ این—» اما یوانجواب با اشارهای ساده جلویش را گرفت.
«لطفاً اجازهروی بدید من سؤالاتالان رو ازش بپرسم.»
لین چونهوا گفت: «بسیار خب...» سپس عقب رفت و باازت نگاهی تهدیدآمیز به اربابِ خاندان لین خیره شد و اوماند را واداشت تا با اضطراب آبِ دهانش را قورت دهد.
یوان از وو جیه پرسید: «چرا دروغ میگی؟ازت چرا باید مسئولیتِ کاری رو به گردن بگیری کهبیحرکت انجامش ندادی؟ سعی داری روی کارِ کی سرپوش بذاری؟»
وو جیه حالا فقط میتوانست بیصدا سرشالان را تکان دهد، چون میدانست اگر حتیلحظهای یک کلمه به زبان بیاورد، دروغهایش برملا میشود.
یوان پرسید: «یا اونقدر به شخصی که سعی داریصادقانه ازش محافظت کنی وفاداری که حاضری جونت رو براشمجبورت فدا کنی، یا مجبورت کردن این کار رو بکنی. کدومشه؟»
وو جیه با صدایی پایین گفت، طوریگذاشت که انگار بغض کرده بود: «خواهش میکنم...میدی من واقعاً مقصرم... باید حرفمو باور کنید...»
یوان برگشت، به لین چونهوا نگاه کرد و با صداییصادقانه سرد گفت: «این یعنی چی؟ فکر میکنی اونقدر احمقم کهکردن این مسخرهبازی رو باور کنم، یا انتظار داشتی همینطوری قبولش کنم؟»
لین چونهوا غرید: «هیچکدوم!»
به وو جیه نزدیک شد و ادامه داد: «به نامِ خانوادگیمیدی و روحم قسم میخورم که در برابرِ هر کسی که دارینقشِ ازش محافظت میکنی، پناهت باشم. به ما بگو— چرا دروغ میگی؟»
اربابِ خاندان لین ناگهانآورد اضافه کرد: «من همالان امنیتت رو تضمین میکنم.»
با شنیدنِ این حرفها،میز بغضِ وو جیه بیدرنگازت ترکید و زارزار گریه کرد.
وو جیه با صدای بلند گریه کرد: «خانوادهم رو ازممیپرسم گرفتن! زن و دخترم گروگانن! بهم گفتن اگه تقصیر رومجبورت گردن نگیرم، زن و دخترم رو به بدترین فاحشهخونههای شهر میفروشن!»
با شنیدنِ این حرف،گذاشت لین چونهوا از شدتِمیپرسم خشم دندان قروچه کرد.
غرید و باعث شد کلِ اتاقمیز بلرزد: «کدوم حرومزادهای توی خاندانِ لین جرئتجواب کرده همچین کارِ پستی بکنه؟! بهم بگو!»
وو جیه در حالی که حس میکرد کوهیازت از روی سینهاش برداشته شده، این نام رابله با صدای بلند به زبان آورد: «پـ-پیشکار جین!»
اربابِ خاندانبیرون لین باروی تعجب گفت: «چی؟!»
لین چونهوا بیدرنگ اطلاعاتِ بیشتریالان خواست: «این پیشکار جین کیه؟جواب این اسم برام آشنا نیست.»
اربابِ خاندان لین با صدایی پایین زمزمه کرد:الان «پیشکار جین یکی از وفادارترین خدمتکارهای ماست. در حالِاسمت حاضر داره به لین مینگهای، پسرِ من خدمت میکنه...»
هیچ راهی برای پنهان کردنِ این موضوع وجود نداشت، چون همهجواب از آن خبر داشتند. اگر سعی میکرد آن را از لیناینجا چونهوا پنهان کند، بیدرنگ دروغش فاش میشد و گرفتارِ خشمِ پدرش میشد.
بدنِ لین چونهواآورد از شدتِ خشمگذاشت لرزید: «نکنه پسرت...»
اربابِ خاندان لین با عجله گفت: «صـ-صبر کنید! اون فقط اسمِ پیشکار جین رو آورد! درسته که اونمجبورت مستقیماً برای پسرِ من کار میکنه، اما هیچ مدرکی نیست که نشون بده پسرِ من هم توی اینادامه مسخرهبازی دست داره! تا جایی که ما میدونیم، وو جیه ممکنه دربارهٔ همهٔ این ماجرا دروغ گفته باشه!»
یوان ناگهان گفت: «پس چرا با اینگذاشت پیشکار جین حرف نزنیم تا خودمون ببینیممیدی دربارهٔ این وضعیت چی برای گفتن داره؟»
و ادامهآورد داد: «در ضمن،گذاشت اون دروغ نمیگه.»
یوان ناگهان به زنجیرهاییروی که وو جیه راسؤال بسته بودند اشاره کرد.
لحظهای بعد مقداری ازگذاشت چیِ شمشیرش را رهامیپرسم کرد و زنجیرها را برید.
«بهترین کار برای خاندانِ لینروی اینه که به این مردازت بابتِ دردسرهایی که کشیده غرامت بده.»
لین چونهوا سر تکان داد: «وقتیالان همهٔ این ماجراها تموم شد، خودممیدی شخصاً بهش غرامت میدم. بهت قول میدم.»
یوان لبخند زد: «پسروی بیایید این پیشکار جینسؤال رو صدا بزنیم، باشه؟»
اربابِ خاندان لینمیز بیدرنگ پیشکار جین راازت به اتاقشان احضار کرد.
مدتی بعد، مردی با چهرهای ذاتاً مکّارگذاشت واردِ اتاق شد، در حالی که ازمیدی قبل سراپا غرق در عرق شده بود.