چپتر 366: مسابقهٔ خیرهشدن
0پس از شکست دادنِ مبارزِ نیزهدار، یوان به مبارزه با دیگر شرکتکنندگانی پرداخت که میخواستند با اوناگهان بجنگند. به لطفِ فنِ حرکتیِ ژرفش که پس از رسیدن به سطحی تازه، پیشبینیِ آن بهطرزِ مضحکی سختترشاهدخت شده بود، هیچیک از حریفانش حتی نتوانستند سایهاش را لمس کنند و این ناگزیر به پیروزیِ یوان میانجامید.
یوان که پس از شکست دادنِ سیامین حریفِ پیاپیاش غرق درنفرِ عرق شده بود و رکوردِ تازهای در معبدِ اژدهای اجدادی ثبتایستاد میکرد، پرسید: «کسِ دیگهای هم هست که بخواد با من بجنگه؟»
«کوفتی! اون واقعاًترک انسانه؟ اینهمه استقامتنفرِ رو از کجا میاره؟»
اژدهایانِ حاضر در آنجا حاضر نبودند باور کنند که یوان یک انسانفکر است. در ذهنِ آنها، انسانها موجوداتی ضعیف و شکنندهاند که در برابرِبعدی اژدهایان حرفی برای گفتن ندارند، اما در موردِ یوان همهچیز کاملاً برعکس بود.
«آخه اینکنم انسان ازتمومه کجا پیداش شده؟»
اژدهایان پر از سؤال بودند اماآماده هیچ جوابی نداشتند، و نمیخواستند زیادبعدی در کارِ خاندانِ شاهی فضولی کنند.
چند لحظه گذشتترک و هیچکس روینفرِ صحنه ظاهر نشد.
یوان که از کسبِ اینهمه تجربهتجربه در این نبردهای پیاپی بسیار راضیفکر بود، گفت: «فکر کنم دیگه تمومه.»
اما درست وقتی که آمادهدرست میشد صحنه را ترک کند، کسیکسی گفت: «نفرِ بعدی من باهات میجنگم!»
شخصی ناگهان از دور رویوقتی صحنه پرید و با لبخندیکسی درخشان بر لب، روبهروی یوان ایستاد.
یوان با دیدنِ شاهدختِ اژدها روی صحنه،بعدی ابروهایش را بالا داد و پرسید: «شیلبخندی میلی؟» او هم میخواست با او بجنگد؟
«نگاه کنید! نفرِظاهر بعدی شاهدخت شیتجربه میخواد باهاش بجنگه!»
«اووو! اینکنم یکی قرارهتمومه خیلی هیجانانگیز بشه!»
تماشاچیان با دیدنِ این رویارویی بیدرنگ غرق در اشتیاق شدند.کسی تا آن لحظه، تقریباً همه در معبدِ اژدهای اجدادی مشغولِدرخشان تماشای مبارزهٔ آنها بودند و صحنههای دیگر کاملاً خالی مانده بود.
شی میلی به او گفت: «وقتی دیدم اینطوری میجنگی و اینهمهناگهان آدم رو شکست میدی، دیگه نتونستم هیجانم رو کنترل کنم، برایبالا همین تصمیم گرفتم من هم باهات بجنگم، یوان. امیدوارم ناراحت نشی.»
یوان سرصحنه تکان داد:نشد «ناراحت نمیشم.»
سپس شی میلی گفت: «ممنون، یوان. با این حال،ترک اعتراف میکنم که توی یه مبارزهٔ عادی نمیتونم شکستتدور بدم، پس بیا توی این مسابقه یه کارِ متفاوت بکنیم.»
یوان سرش را کمیدرست کج کرد: «یه کارِترک متفاوت؟ چی توی ذهنته؟»
او پیشنهاد داد: «نگاهِ اژدها. قراره ببینیمبعدی کدوممون میتونه بهتر از نگاهِ اژدها استفادهلبخندی کنه. مثلِ یه مسابقهٔ خیرهشدن. نظرت چیه؟»
یوان که از این غافلگیریِ خوشایند چشمهایشنبردهای گرد شده بود، به او نگاه کرد:دیگه «تو هم میتونی از نگاهِ اژدها استفاده کنی؟»
شی میلی سر تکان داد و ادامه داد: «البته. نگاهِ اژدهاکسی فنیه که به همه توی خاندانِ شاهی آموزش داده میشه. یکی ازایستاد باستانیترین فنون برای نژادِ اژدهای ماست و توی دورانِ ازلی خلق شده.»
«میدونم شاید برای تویی که فقط هجده سال عمر کردی ناعادلانهنفرِ باشه، در حالی که من نزدیک به دههزار سال توی اینایستاد فن تجربه دارم، اما واقعاً میخوام ببینم نگاهِ اژدهای تو چقدر قدرتمنده.»
یوان با لبخندی سر تکانکسی داد: «مشکلی ندارم. من همشخصی میخوام نگاهِ اژدهای تو رو ببینم.»
شی میلی گفت: «عالیه! پس با شمارهٔ سه،پیاپی هر دو همزمان از نگاهِ اژدها استفاده میکنیم.درست هر کس زودتر کم بیاره بازندهست. داور، تو بشمار.»
«متوجهم، شاهدخت شی.»
«هر وقت آماده بودی، یوان.»
«آمادهام.»
وقتی هر دو آمادهنشد شدند، داور شمارش تاپیاپی سه را آغاز کرد.
«یک... دو... سه!»
با شمارهٔ سه، یوان و شیآماده میلی هر دو نگاهِ اژدها رابعدی فعال کردند و چشمانشان بیدرنگ طلایی شد.
ویژژژ!
ناگهان فشارِ عظیمی فضا را درتجربه بر گرفت و تماشاچیها را وادارفکر کرد چند قدم از صحنه عقب بروند.
شی میلی در حالی که مستقیموقتی به چشمانِ یوان خیره شده بود،نفرِ با لبخندی گفت: «بد نیست، یوان.»
«اما ایندیگه تمامِ قدرتِدرست من نیست.»
شی میلی شدتِ نگاهِکند اژدهایش را بالا بردباهات و فشار قویتر شد.
یوان بیدرنگ حس کرد مو برتجربه تنش سیخ شده است، با این حالکنم لبخندی از سرِ هیجان بر لب داشت.
«منم تازه شروع کردم!»
یوان این راتمومه گفت و چشمانِآماده طلاییاش درخشانتر شد.
تماشاچیها چندمیشد قدمِ دیگرکند عقب رفتند.
«هاهاها! بدصحنه نیست! اصلاًنشد بد نیست، یوان!»
شی میلی ناگهان به حرکتدرست درآمد و با قدمهای کوچککند آرامآرام به یوان نزدیک شد.
دنیای اطرافِ یوان ناگهان تاریک و تاریکتر شد. باکند نزدیک شدنِ شی میلی، یوان حس کرد میخواهد ازپرید ترس مچاله شود، اما توانست بر ترسش غلبه کند.
سپس، اومیشد هم رو بهکسی جلو راه افتاد!
وقتی یوان دقیقاً برعکسِنشد انتظارش عمل کرد، شیپیاپی میلی در دل جا خورد.
چه قدرتِ ذهنیِ بالاییتمومه داره! با اینکه معلومه ترسیده،ترک واقعاً جرئت میکنه بیاد سمتم!
خونِ شی میلی که هزاران سال آراممیشد بود، ناگهان از هیجان به جوش آمد!میجنگم میخواست حد و مرزِ این انسان را ببیند!
آن دو به حرکت بهکسی سوی یکدیگر ادامه دادند وشخصی بهسرعت فاصلهشان را کم کردند.
چند لحظه بعد، هر دو درستتجربه روبهروی هم ایستادند، در حالی که صورتهایشانکنم تنها چند اینچ از هم فاصله داشت.
تماشاچیها با دیدنِ این صحنه با اضطراب آبِ دهانشان را قورتکسی دادند. با اینکه هیچ گنجینهای به هم نمیخورد و فنونِ پرزرقوبرقیروبهروی به نمایش درنمیآمد، مسابقهشان از تمامِ مسابقاتِ امروز هیجانانگیزتر و دلهرهآورتر بود!
شی میلی ناگهان با لبخندی آسوده گفت وترک تماشاچیها را شوکه کرد: «یوان، اگه بتونی شکستم بدی،دور به ازدواج باهات فکر میکنم— نه، باهات ازدواج میکنم.»
با این حال، یوان آنقدر روینفرِ مقاومت در برابرِ نگاهِ اژدهای اودور تمرکز کرده بود که حرفهایش را نشنید.
پس از اینکه حدودِ یک دقیقه اینقدر نزدیک بهبسیار هم ایستادند، خون از بینیِ یوان جاری شد کهآماده نشان میداد آشکارا به حد و مرزش رسیده است.
شی میلی با دیدنِ ایندرست صحنه چیزی نگفت و بهکند افزایشِ قدرتِ نگاهِ اژدهایش ادامه داد.
چند لحظه بعد، خون ازوقتی چشمانِ یوان جاری شد، طوریکسی که انگار داشت خون گریه میکرد.
یوان در تمامِ بدنش احساسِ درد میکرد— انگار نیرویی بیرقیب داشت اودور را در هم میشکست. با وجودِ این، حاضر به تسلیم نشد ومیلی همچنان با نگاهِ اژدهایش به مبارزه با نگاهِ اژدهای شی میلی ادامه داد.