چپتر 264: گنجینه کجاست؟
0بزرگ شوان به او گفت: «بههرحال، میتونی تا زمانِ شروعِ قلمروِ رازآلود، هر چقدر دوست داری اینجا بمونی. با اینکهگنجینهای شاید بعید باشه، اما سعی کن تا اون موقع مرز رو بشکنی و به رتبهٔ استادِ روح برسی. هرچند ممکنهخاصی پایهٔ تزکیهت توی قلمروِ رازآلود اهمیتی نداشته باشه، اما قطعاً خیلیها رو شوکه میکنه و روی ذهن و عملکردشون تأثیر میذاره.»
«اگه چیزی از من خواستی، فقط با استفاده ازالان لوحِ یشمیِ ارتباطی باهام تماس بگیر. من با رئیسِ فرقهعادی و بقیه توی برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔ اژدها هستم.»
یوان سر تکان دادبرجِ و ناگهان پرسید: «مهمونها چطورن؟هستم تونستن برج رو فتح کنن؟»
بزرگ شوان سر تکان داد و با لبخندی برکنه لب گفت: «نه، اما یکیشون تونست به طبقهٔ ۱۰۰نیست برسه. تو دربارهٔ اژدها چیزی به من نگفته بودی.»
یوان گفت:شیائو «اوه... یادمحسِ رفت... ببخشید.»
بزرگ شوان بلند خندید: «هاهاها...نتونستم نگرانش نباش. غافلگیریِ دلپذیری بود. ماایزدیشون تو رو به خاطرش سرزنش نمیکنیم.»
مدتی بعد، بزرگ شوان آنجاجهشِ را ترک کرد و یوانیوان را در قلهٔ اژدها تنها گذاشت.
از آنجا که بزرگ شوان دستورالعملِ دقیقی بهنمیتونه او نداده بود، یوان با خودش زمزمه کرد: «منگنجینهای باید اینجا چیکار کنم؟ فقط بشینم و تزکیه کنم؟»
یوان ناگهان از او پرسید: «راستی، شیائواین هوا، میتونی با حسِ ایزدیت گنجینه رو تویکلِ این مکان ببینی؟ من نتونستم چیزی حس کنم.»
«نه، شیائو هوا هم نمیتونه چیزی حس کنه. بههرحال، آدمهای این مکانگشته باید تا الان کلِ اینجا رو با حسِ ایزدیشون گشته باشن، پسمیتونیم یا هیچ گنجینهای اینجا نیست، یا نمیشه از راههای عادی پیداش کرد.»
یوان پرسید: «راههای عادی؟ غیرجهشِ از حسِ ایزدی چطور میتونیمیوان یه گنجینه رو پیدا کنیم؟»
«گنجینههایی هستن که میتونن گنجینههای دیگه رو پیدا کنن. جانورانِ جادویی هم هستن که حسهای خاصی دارن و بهشون اجازه میده گنجینه رو پیدا کنن.چطور حتی آرایههای قدرتمندی وجود داره که تا وقتی گنجینه داخلِ آرایه باشه، میتونن جاش رو دقیق مشخص کنن. روشهای زیادی برای پیدا کردنِ گنجینهها وجودجاش داره. با این حال، مگه اینکه آدمهای این فرقه بهشدت بیعرضه باشن، وگرنه باید در طولِ این سالها همهٔ این روشها رو امتحان کرده باشن.»
یوان گفت: «اگه اینطوره، شاید واقعاًگنجینه هیچ گنجینهای اینجا نیست و اینکنه انرژیِ روحیِ فراوان صرفاً یه پدیدهٔ طبیعیه؟»
شیائو هوا ناگهان گفت: «نه، قطعاً یه گنجینه اینجاست. شیائو هواایزدیشون همین الان جریانِ انرژیِ روحیِ اینجا رو بررسی کرد و طبیعی نیست.چطور یه چیزی اینجا داره انرژیِ روحی رو به این مکان جذب میکنه.»
«واقعاً؟ پس میتونیبقیه دقیقاً مشخص کنی چیدروازهٔ باعثِ این پدیده میشه؟»
شیائو هوا گفت: «نه، شیائو هوا هر چقدر همکنه تلاش میکنه نمیتونه چیزی پیدا کنه. شاید برای پیدا کردنِنمیشه این گنجینه به یه فن یا گنجینهٔ خاص نیاز باشه.»
«هممم؟ فنِ خاص...؟» یوان طوریایزدیت که انگار متوجهِ چیزی شدهنتونستم باشد، ابروهایش را بالا داد.
چی میشه اگه گنجینهای باشه کهنمیتونه فقط با نگاهِ اژدها دیده میشه؟ بههرحال،باشن بنیانگذار هم این فن رو بلد بود...
با این فکر، یوان «نگاهِ اژدها»ماهی را فعال کرد و مشغولِ گشتن شد.ناگهان با این حال، هیچچیزِ غیرعادی پیدا نکرد.
هیچی؟ شاید توی یهاین جای دیگهست، چون اینجانمیتونه خیلی بزرگ به نظر میرسه.
بنابراین، یوان طوری دورِ قلهٔ اژدها قدم زدمکان که انگار دارد پیادهروی میکند، در حالی که چشمانشگشته طلایی میدرخشید و هالهای باستانی از آنها ساطع میشد.
«اینجا که چیزی نیست...»
«اینجا هم چیزِ غیرعادی نیست...»
یوان دو ساعتِ بعدی را بهببینی قدم زدن دورِ قله گذراند، اماکلِ افسوس، نتوانست گنجینه را پیدا کند.
شاید واقعاً هیچ گنجینهای اینجا نیست؟ ولی شیائو هواببینی گفت قطعاً یه چیزی داره جریانِ انرژی روحی روباشن اینجا دستکاری میکنه، برای همین انرژی روحی اینقدر زیاده.
پس از لحظهای تأمل، یوان با خود فکر کرد که شاید لازم باشد حسِ ایزدیگنجینهای را هم در کنارِ «نگاهِ اژدها» فعال کند، پس برای بارِ دوم دورِ قلهٔ اژدهاگنجینههای قدم زد، اما این بار، هم «نگاهِ اژدها» و هم حسِ ایزدی را فعال کرده بود.
«باز هم هیچی؟»بقیه یوان حالا واقعاًماهی گیج شده بود.
قلهٔ اژدها پهناور اما در عینببینی حال بسیار خالی بود، بنابراین جاهای خیلیایزدیشون کمی برای پنهان کردنِ گنجینه وجود داشت.
گنجینه میتوانست زیرِ زمین پنهان شده باشد، اما حتی شیائو هوانمیتونه هم نتوانسته بود با حسِ ایزدیاش که از تزکیهٔ پادشاهِ روحنمیشه نیرو میگرفت آن را پیدا کند، پس این احتمال هم بعید بود.
«اگه روی سطح یاببینی زیرِ زمین پنهان نشده باشه،الان فقط یه جای دیگه میمونه...»
یوان آرام سرش را بالا آوردماهی تا اینکه به آسمان خیره شد.داد با این حال، چیزی آنجا نبود.
«...»
پس از کشیدنِ یکحسِ نفسِ عمیق، یوان دوبارهمکان «نگاهِ اژدها» را فعال کرد.
«ایـ... این...»
وقتی یوان چیزی را دید کهماهی بالای قلهٔ اژدها پرواز میکرد، ناخودآگاهداد با چهرهای بهتزده چند قدم عقب رفت.
شیائو هوا که نمیتوانستاین چیزی در آسمان ببیند،نمیتونه پرسید: «چی شده، داداش یوان؟»
یوان در حالی که تمامِ دستش میلرزیداین به آسمان اشاره کرد و گفت: «اونجا... یهکلِ اژدهای درخشانِ عظیم داره تو آسمون پرواز میکنه!»
شیائو هوا بهسرعت گفت:ببینی «چی؟ شیائو هوا نمیتونهآدمهای چیزی تو آسمون ببینه.»
یوان با شتاب گفت: «دروغجهشِ نمیگم! واقعاً اونجاست! داره مثلِ یهتکان جور نگهبان دورِ این منطقه میچرخه!»
«...»
شیائو هوا هرچه تلاش کرد،ایزدیت نتوانست اژدهایی را که یواننتونستم از آن حرف میزد ببیند.
سپس پرسید:این «میتونی توصیفشببینی کنی، داداش یوان؟»
یوان تا جایی که میتوانست اژدها را توصیف کرد: «حداقل صد... نه،داد دویست متر طول داره و به نظر نمیرسه کالبدِ فیزیکی داشته باشه،طبقهٔ فقط یه طرحِ طلاییه. شبیهِ آن بزرگیه که توی طبقهٔ ۱۰۰ برج دیدم.»
«به نظر میرسه...» شیائو هوا تازهببینی دهان باز کرده بود تا حرف بزندایزدیشون که یوان ناگهان با صدایی غافلگیرشده گفت:
«اوه، تازه متوجهِ منحسِ شد... و داره مستقیممکان به من نگاه میکنه.»
یوان به اژدهای طلایی در آسماننمیتونه نگاه کرد که او نیز باگشته نگاهی ژرف به یوان خیره شده بود.
پس از چند لحظهبرجِ سکوت و بیحرکتی، ناگهاناژدها اژدها شروع به حرکت کرد.
«ها؟» وقتی یوان دید اژدها مانندِ یکنتونستم شهابسنگ به سمتش پرواز میکند، چشمانش از تعجبباشن گرد شد و در دم تنش یخ کرد.