چپتر 705: شهرِ بالِ جنوبی
0با اینکه استفاده از تمامِ توانِ این فن چیِ زیادی میخواد،کنه فکر نمیکنم واقعاً به هر ۱۰٬۰۰۰ سلاحِ شبح نیاز داشته باشم.بسازم همون ۱۰۰ تا هم از سرِ نیازه، چه برسه به ۱۰٬۰۰۰ تا.
یوان پس از مدتیزمینگیر تأمل، تصمیم گرفت فنِ «دهیخیِ هزار تیغه شبح» را بردارد.
البته هنوز فنونِ بسیارِ دیگری هم بودنگه که میتوانست از میانشان انتخاب کند، بنابراینمناسبی به بررسیِ تمامِ فنونِ موجود ادامه داد.
در نهایت، یوان نتوانست فنِ دیگری پیدا کند کهاسمِ از «ده هزار تیغه شبح» جالبتر باشد، برای همینیخی تصمیم گرفت فنونِ رایگانش را برای وقتِ دیگری نگه دارد.
یوان پس از بازگشتنام پیشِ آنها از چو لیوشیانگحتی پرسید: «فنِ مناسبی پیدا کردی؟»
چو لیوشیانگ گفت: «حدودِ دهتای دیگه مونده که‹اژدهای باید بررسی کنم، ولی دوتا پیدا کردم که چشممباهاش رو گرفته. بعداً میبینم از کدوم بیشتر خوشم میاد.»
یوان سر تکانبرای داد و منتظر ماندنگه تا کارش تمام شود.
مدتی بعد، چو لیوشیانگ تمامِ فنونی را کهکنه به آنها علاقهای نداشت کنار گذاشت تا بهداخلیام آن دو فنی که برایش جالب بود نگاه کند.
چو لیوشیانگ به آنها گفت:داره «برای اینکه کدوم فن روزمینگیر بردارم، به کمی مشورت نیاز دارم.»
«فنِ اول ‹دشتِ یخِ جاودان› ناماسمِ داره. یه فنِ محیطیه که میتونهانرژی حریفام رو کند یا حتی زمینگیر کنه.»
«اسمِ فنِ دوم ‹اژدهای یخیِ یخبندان›ـه. میتونم با استفاده از انرژی داخلیام یهپرسید اژدهای یخی بسازم و باهاش به دشمنا حمله کنم. هر دوشون هم فنونِکردم رتبهٔ آسمانی هستن. واقعاً از هر دو خوشم میاد، برای همین تصمیمگیری برام سخته...»
یوان لبخندی زد و گفت: «اصلاًحتی نیازی به تصمیمگیری هست؟ اگه از هریخبندان›ـه دو خوشت میاد، خب جفتش رو بردار.»
«واقعاً؟ مشکلی نداری؟»
یوان سر تکان داد: «هنوز ۱۴ تا فنِ رایگان دارم، اگه مالِانرژی تو رو حساب کنیم میشه ۱۲ تا. این مقدار حتی اگه بهتصمیمگیری هر کسی توی جناح یه فنِ رایگان بدم هم از سرِ نیازه.»
چو لیوشیانگ که درهمین این لحظه غرقِ لبخنددارد بود، گفت: «ممنون، یوان!»
«مهمترین چیز اینه که چیزی برایحتی محافظت از خودت داشته باشی. بههرحال،یخیِ حالا که فنونمون رو گرفتیم، آمادهاید بریم؟»
همهٔ حاضران سر تکان دادند.
پس از بازگشت به طبقهٔکنه اول، یوان هر سه فنیخبندان›ـه را به مردِ جوان داد.
«یک فنِ رتبهٔ ایزدی و دووقتِ فنِ رتبهٔ آسمانی. یه لحظه بهلیوشیانگ من وقت بدید تا ثبتش کنم.»
مردِ جوان چندمحیطیه لحظه بعد فنون رازمینگیر به آنها پس داد.
«کارتون تموم شد.جاودان› اگه چیزِ دیگهای نیازمیتونه داشتید، فقط کافیه بگید.»
چو لیوشیانگ که از آسانیِکنه به دست آوردنِ چنین فنونِیخبندان›ـه قدرتمندی ماتومبهوت مانده بود، پرسید: «همین؟»
مین لی نیز زبانش بند آمده بود. خاندانِ مین برای یک فنِلیوشیانگ رتبهٔ آسمانی باید دهها هزار سنگِ روح خرج میکرد، اما یوان دو فندوتا را بهرایگان دریافت کرده بود، فنِ رتبهٔ ایزدی که دیگر جای خود داشت.
آخه اینداره پسر واقعاًمیتونه چه پیشینهای داره؟
یوان و دیگران اندکینام پس از دریافتِ فنونِ جدیدشان،حتی «هزار فن» را ترک کردند.
چو لیوشیانگ پرسید: «حالا چی؟»
یوان گفت: «میخوام یه استادِ آرایه پیدا کنمدارد که کمکم کنه مُهرِ حلقههای فضایی و کیسههایگفت ذخیرهسازیای رو که از خاندانِ گو برداشتم، باز کنم.»
فنگ یوشیانگ پیشنهاد داد: «اربابِ جوان، چرا خودتون این کار رو نمیکنید؟یخیِ توی یکی از آزمونهای پلکانِ آسمان یاد گرفتید چطور از آرایهها استفاده کنید،آسمانی مگه نه؟ اینطوری نهتنها خیلی ارزونتر درمیاد، بلکه براتون خیلی راحتتر هم هست.»
«حق با توئه... اما از کجا یاد بگیرم چطورحتی همچین کاری کنم؟ من فقط چند تا آرایهٔ پایهایانرژی از کتابی که هوانگ شیائو لی بهم داد بلدم.»
«باید یه اتحادیهٔ استادانِ آرایه یه جایی توی این شهر یامیتونم یه شهرِ دیگه باشه. میتونید بهشون پول بدید تا آرایهها روآسمانی بهتون یاد بدن، یا خیلی راحت فنونِ آرایه رو ازشون بخرید.»
«باشه، بیاید پرسوجو کنیم.»
بدین ترتیب،داره شروع به پرسوجوحریفام از رهگذران کردند.
از بختِ خوبشان، در عرضِداره چند دقیقه کسی را یافتندزمینگیر که اطلاعاتِ موردنظرشان را داشت.
«اتحادیهٔ استادانِ آرایه توی اینکنه شهر پیدا نمیشه، ولی اگه بهمیتونم شهرِ بالِ جنوبی برید، پیداشون میکنید.»
«ممنون بابتِ این اطلاعات.»
حالا که این اطلاعات راحریفام به دست آورده بودند، بایددوم راهیِ شهرِ بالِ جنوبی میشدند.
متأسفانه هیچکدامشان نمیدانستند باید از کدام طرفمیتونه بروند، پس به یک مغازهٔ خواربارفروشیِ همان‹اژدهای حوالی رفتند تا نقشهای از آسمانِ روح بخرند.
یوان به لوحِ یشمیِ توی دستش نگاه کرد‹اژدهای و متوجهِ این موضوع شد: «این نقشهست؟ مردم واقعاًباهاش دوست دارن اطلاعات رو توی لوحهای یشمی بذارن، نه؟»
فنگ یوشیانگ گفت: «خب، خیلی کارراهاندازن، چوننگه میتونید اطلاعاتِ زیادی رو توی یه لوحِمناسبی یشمی جا بدید، یهجورایی مثلِ حلقههای فضایی.»
یوان پرسید: «اصلاً چطورمیتونه کار میکنه؟ گذاشتنِ اطلاعاتکنه توی این چیزِ کوچیک.»
«دقیقاً مطمئن نیستم، اما داخلِ اون لوحِ یشمی بُعدِ خاصِ خودش رواسمِ داره، یهجورایی مثلِ یه حلقهٔ فضاییه، ولی نمیتونید هیچچیزِ فیزیکیای داخلش بذارید. برایحمله همین اطلاعاتی توش میذارن که فقط در صورتی میتونید ببینیدشون که تزکیهگر باشید.»
یوان سر تکان داد: «فکرکنه کنم فهمیدم. بههرحال، من واقعاً نمیدونممیتونم چطور باید نقشه بخونم، پس بفرما.»
نقشه راباشد به فنگهمین یوشیانگ داد.
فنگ یوشیانگ پس از اینکه لحظهایحتی را صرفِ بررسیِ نقشه کرد، گفت:یخیِ «بسیار خب، میدونم باید کجا بریم.»
کمی بعد،یخِ شهر رانام ترک کردند.
ازآنجاکه نه مین لی و نه چودوم لیوشیانگ نمیتوانستند پرواز کنند، یوان با استفاده ازیخی دستکاریِ چی آنها را با خود حمل کرد.
همانطور که در راه بودند، یوان پرسید: «گنجینههایدارد پرنده گرونان؟ دارم فکر میکنم چندتایی بخرم تاگفت میشیو، لولو و بقیه هم بتونن خودشون پرواز کنن.»
فنگ یوشیانگ گفت: «واقعاً بستگی داره چهجور گنجینههای پرندهایاسمِ بخواید. اما اگه نظرِ من رو بخواید، با اینکهیخی قطعاً ارزون نیستن، برای شما باید مقرونبهصرفه باشن، اربابِ جوان.»
یوان سر تکان داد: «باشه.داره بعد از اینکه گنجینههای فرقهٔ خونکنه رو فروختم، یه نگاهی بهشون میندازم.»
حدودِ چهار ساعتحتی بعد، فنگ یوشیانگاسمِ از حرکت ایستاد.
«ما بهباشد شهرِ بالِ جنوبیرایگانش رسیدیم، اربابِ جوان.»
یوان زیرِ لب گفت: «اون ساختمونِحتی بلند باید اتحادیهٔ استادانِ آرایه باشه.یخیِ میتونم نمادهای آرایهشون رو از همینجا ببینم.»
بااینکه خودِ ساختمان چندان به چشم نمیآمد،میتونه برای کسی مثلِ یوان که میتوانست نمادهای‹اژدهای آرایه را ببیند، بیش از حد واضح بود.