چپتر 581: چنگِ ساده
0«ممم...» وقتی یوان از خواب بیدار شد، نالهٔپیکری ملایمی در کنارش پیچید و در کمالِ تعجبنمیخواست دید دستانش سینههای نرمِ چو لیوشیانگ را گرفته است.
سریع دستانش را برداشت، امابیا تا خواست عذرخواهی کند، فهمید کهدنبالِ چو لیوشیانگ در خوابِ عمیقی است.
در همین حال، میشیو کنارِ تخت مشغولِ تزکیه بود. ازبعد وقتی تزکیه در غارهای جاودانه را شروع کرده بود، یک لایهقرار ارتقا یافته و به لایهٔ ۲ از جنگجوی روح رسیده بود.
یوان بیصدا از اتاقخواب بیرونچنگ رفت تا ساعت را نگاه کند.چرا باز هم زود بیدار شده بود.
سپس به دستشویی رفت تا صورتش رادیده بشوید و بعد بیرون رفت و بهداشت همان جایی برگشت که آژور را دیده بود.
در کمالِ تعجب، پیکری روی تختهسنگدونه نشسته بود و چنگی کنارش قرارسمتِ داشت و غرق در تزکیه بود.
یوان نمیخواست مزاحمش شود، برای همینسپس چند متر آنطرفتر نشست و درجایی سکوت محوِ ظاهرِ برازندهٔ آژور شد.
چند دقیقه بعد، آژور ناگهانچنگ به حرف آمد و یواناینجاییم را غافلگیر کرد: «زود اومدی.»
یوان گفت:بعد «بازم زودجایی بیدار شدم.»
آژور با وقار خندید و گفت: «چهاضافه تصادفی. منم امروز زودتر از همیشه بیدارافتاد شدم. شاید چون مشتاق بودم باهات چنگ بزنم.»
سپس ادامه داد: «به هرشده حال، حالا که هر دوبعد اینجاییم، چرا الان با هم ننوازیم؟»
یوان گفت:مشتاق «حتماً... آخ، ولیچنگ من چنگ ندارم.»
«اشکالی نداره. دنبالمهمان بیا. یه دونهآژور اضافه توی اتاقم دارم.»
یوان به دنبالِنداره آژور به سمتِدونه غارهای جاودانه راه افتاد.
«دینگ~»
آژور هر چند قدم، یکیچنگ از سیمهای چنگش را میکشید وچرا تکنوایی میساخت که در فضا میپیچید.
«اگه برات سؤاله که چرا این کار روپیکری میکنم، دارم از صدا برای مسیریابی استفاده میکنم.نمیخواست با اینکه نمیتونم با چشمهام ببینم، با چنگم میبینم.»
«چطوری کار میکنه؟»
«با اینکه نمیتونی ببینیش، هر بار که صدایی تولید میشه، یه موجِ صوتیِ نامرئی میسازه کهپیکری تا جای ممکن جلو میره و بعد محو میشه و وقتی این موج به چیزی برخورد میکنه،محوِ برمیگرده. من این موجها رو واضح میشنوم و اینطوری میتونم با صدا، محیطِ اطرافم رو تجسم کنم.»
استعدادش زبانِ یوانبودم را بند آورده بود:ادامه «وای... این... واقعاً محشره...»
«اگه این تواناییهمان نبود، زندگی برامآژور خیلی سختتر میشد.»
چند دقیقهاشکالی بعد، بهدنبالم غارهای جاودانه رسیدند.
یوان با خود فکر کرد:
پس اونطرفِ غارِ جاودانهٔ منچنگ زندگی میکرده... عجیبه که تااینجاییم دیروز همدیگه رو ندیده بودیم.
آژور او را به غارِبرگشت جاودانهاش دعوت کرد و گفت:تختهسنگ «به خونهٔ سادهٔ من خوش اومدی.»
یوان با حسِ ایزدیاش به اطرافدونه نگاه کرد. آنجا در مقایسه باسمتِ غارِ جاودانهٔ خودش بسیار خالی بود.
آژور چند لحظه بهزود اتاقش رفت و سپس بابشوید چنگی ساده در دست برگشت.
چنگ را به دستش داد وبزنم گفت: «میدونم ظاهرش کمی خستهکنندهست، ولیالان صدای بینقصی داره. در ضمن، خودم ساختمش.»
«ها؟ خودت ساختیش؟ محشره.»
«خب، خریدنِ چنگ کارِ آسونی نیست، چون بیشترشونتوی نابود شدن و بهخاطرِ نفرین هیچکس حاضر نیست بسازتشون،یکی برای همین چارهای نداشتم جز اینکه خودم دستبهکار بشم.»
یوان پرسید: «این یعنیزود اونی که استفاده میکنیصورتش رو هم خودت ساختی؟»
«آره، و همینبودم اواخر تمومش کردم—بزنم حدود یه ماه پیش.»
«بههرحال، حالا کههمان چنگت رو گرفتی،آژور بیا بریم چنگ بزنیم.»
«باشه.»
کمی بعدنگاه به کنارِزود تختهسنگ برگشتند.
وقتی رسیدند، کنارِ همباهات نشستند و هر کدامداد چنگی روی پا گذاشتند.
آژور پیشنهاد داد: «میخوای اول تو شروع کنی؟پیکری نوبتی یه آهنگ میزنیم، و وقتی فهمیدیم کدومنمیخواست آهنگ رو میتونیم با هم بزنیم، دونوازی میکنیم.»
«حتماً.»
یوان پس از آماده شدن،شده آهنگی را که از فِیبعد یویان یاد گرفته بود نواخت.
چند دقیقه بعد، وقتیباهات آهنگِ یوان تمام شد،داد آژور با هیجان دست زد.
«وای! این آهنگِهمان قشنگ رو ازآژور کجا یاد گرفتی؟»
گفت: «از یه دوستیدنبالم یاد گرفتم که تویتوی تزکیهٔ آنلاین باهاش آشنا شدم.»
آژور آهی کشید وزود گفت: «اولین اجرات که اینقدربشوید خوبه. نکنه میخوای ضایعم کنی؟»
«ها؟ من—»
آژور خندید و گفت: «دارم باهات شوخیدیده میکنم. اما چون اجرات اینقدر خوب بود، بایدغرق حسابی تلاش کنم تا آبروی خودم رو نبرم.»
سپس آژوراشکالی لحظهای مکث کردبیا تا آماده شود.
وقتی آمادهنگاه شد، دستزود به چنگ برد.
دینگ~
یوان بیصدابعد اجرای آژورجایی را تماشا کرد.
یوان با دیدنِنداره تواناییِ واقعیِ آژوردونه پیشِ خود فکر کرد:
وای... خیلی بهتر از دیروز میزنه.آژور غیر از ایزدبانوی چنگ، فکر نکنمچنگی کسِ دیگهای بتونه باهاش برابری کنه...
دو دقیقهدستشویی بعد، آهنگِبشوید آژور تمام شد.
«نظرت چیه؟»
یوان لبخند زد: «بینقص بود.»
«نوبتِ توئه!»
یوان سر تکانصورتش داد و مشغولِهمان نواختنِ آهنگِ دیگری شد.
آن دو حتی پسسپس از طلوعِ آفتاب همبعد به چنگ زدن ادامه دادند.
آژور پس از پایانِ آهنگشاتاقم گفت: «خب، فکر کنم برایافتاد امروز بهاندازهٔ کافی ساز زدیم.»
یوان پرسید: «فردا دوباره میبینمت؟»
آژور بادستشویی اشتیاق سربشوید تکان داد: «البته!»
و ادامه داد:شده «راستی، میتونی چنگ روبشوید پیشِ خودت نگه داری.»
«واقعاً؟»
«آره. بههرحال به دردم نمیخوره.»
«ممنون!»
کمی بعد، یوان بهسپس غارِ جاودانه برگشت تابعد با بقیه صبحانه بخورد.
پس از صبحانه، راهیِ تالارِ تمرین شدند؛ جاییسمتِ که یوان قرار بود بقیهٔ روز را بهمیکشید تمرینِ مبارزه با وانگ مینگ و لی جینشی بگذراند.
شاگردانِ آنجا از دیدنِ بااستعدادترین شاگردشان در منطقهٔپیکری تمرینِ معمولی جا خوردند: «یا خدا... این اولیننمیخواست باریه که لی جینشی رو توی تالارِ تمرین میبینم.»
در پایانِ روز،صورتش یوان و بقیههمان به غارهای جاودانه برگشتند.
«یوان، وقتی اون روز رفتیمدستشویی پیشِ ارشد هونگ، گفت کمانمجایی فردا آماده میشه. میخوام برم بگیرمش.»
«باشه. منم باهات میام.»
صبحِ روزِ بعد، یوان رفت تا آژوردیده را در جای همیشگی ببیند. همانطور کهداشت انتظار میرفت، آژور باز هم زودتر آمده بود.
یوان پس از گذراندنِ چند ساعت با آژور،برگشت برای صبحانه به غارهای جاودانه برگشت و سپس راهیِداشت خاندانِ هونگ شد تا کمانِ سفارشیِ میشیو را بگیرد.
ارشد هونگ از یوانسپس پرسید: «خوش برگشتید. داروبعد رو مصرف کردید؟ چطور بود؟»
یوان گفت:دونه «عالی بود. بازماتاقم بهخاطرِ دارو ممنونم.»
«خوبه. بههرحال،بعد دنبالم بیایید.جایی کمان آمادهست.»
چند دقیقهدستشویی بعد، بهبشوید محوطهٔ ساختوساز رسیدند.