چپتر 876: به خاطر تو
0وانگ بینگبینگ از آنها پرسید: «شماها کِیآسمانهای میخواید برید؟ یک ماه وقت داریم تاهمونطور خودمون رو به فرقههای جدیدمون معرفی کنیم.»
یوان گفت:دلم «احتمالاً قبل ازنمیدونم اون موقع میریم.»
پس از کمی گفتوگو، میشیوسرِ و بقیه برای خوردنِ شامشده از تزکیهٔ آنلاین خارج شدند.
مین لی ناگهان به اوبزنم نزدیک شد: «یوان، میتونم چند لحظههمیشگیم وقتت رو بگیرم؟ زیاد طول نمیکشه.»
«باشه.»
«دنبالم بیا.»
سپس مینماند لی یوان راسرِ به بالکن برد.
وقتی مین لی لحظاتِ طولانیبزنم ساکت ماند، یوان تصمیم گرفت سرِهمیشگیم صحبت را باز کند: «چیزی شده؟»
مین لی با لبخندی محو بر لب گفت:زیرین «فقط میخواستم قبل از رفتن به فرقه ازتمیخواد تشکر کنم. تصمیم گرفتم همین امشب راهیِ فرقه بشم.»
یوان ابرو بالا انداخت:واقعاً «به این زودی؟ ۳۰دِینیه روز وقت داری، مگه نه؟»
لبخندِ مین لی تلخ وسرِ شیرین شد: «آره، ولی نمیخوامشده بیشتر از این مزاحمت بشم.»
«به خاطر تو بود کهبزنم شجاعت پیدا کردم دستِ ردرؤیای به سینهٔ خاندانِ مین بزنم.»
«به خاطر تو بودرؤیای که تونستم خودم رو ازرسیدم بندِ خاندانِ مین آزاد کنم.»
«به خاطر تو بودواقعاً که به رؤیای همیشگیمدِینیه برای ترکِ آسمانهای زیرین رسیدم.»
«به خاطر توئه که بالاخرهسرِ میتونم مسیرِ تزکیهم رو همونطورشده که دلم میخواد طی کنم.»
«واقعاً نمیدونم چطور ازتخاندانِ تشکر کنم— این دِینیهبندِ که هرگز نمیتونم اداش کنم.»
یوان لبخند زد و گفت: «نیازی نیست جبران کنی.رسیدم تو دوستِ منی و طبیعیه که دوستها به همنمیدونم کمک کنن. میدونم که قبلاً هم اینو بهت گفته بودم.»
«حق با توئه...میخواد ببخشید اصلاً حرفشچطور رو پیش کشیدم.»
مین لی برگشت تا به ماهِ درخشان نگاه کند و پس ازمحو لحظهای سکوت، گفت: «فکر میکنی بازم همدیگه رو میبینیم؟ میدونم که تو بهابرو عروج در نُه آسمان ادامه میدی، در حالی که من همینجا گیر میافتم.»
یوان لبخند زد: «بازم همدیگه روتونستم میبینیم. مطمئن باش در آینده هرترکِ وقت فرصت کنم به دیدنت میآم.»
اما مین لی سر تکان داد و گفت: «نه، منم که میآممسیرِ دیدنت. سخت تمرین میکنم و هر چقدر هم طول بکشه بهت میرسم، ولبخند اونقدر به عروج در نُه آسمان ادامه میدم تا دوباره همدیگه رو ببینیم.»
«اگه اشکالی نداره، دوواقعاً تا خواستهٔ خودخواهانهٔ دیگه همهرگز ازت دارم. لطفاً منتظرم بمون.»
یوان بیدرنگماند سر تکانگرفت داد: «باشه.»
پس از لحظهای سکوت، یوانبزنم گفت: «گفتی دو تا خواسته ازمهمیشگیم داری، درسته؟ این فقط یکیش بود.»
مین لی فوراً سرخ شد: «را-راستش، خواستهٔ دوممزیرین رو فراموش کن... توی دیدارِ بعدیمون بهت میگم.میخواد در عوض، میشه یه لحظه چشمهات رو ببندی؟»
یوان بیصدا سرمیخواد تکان داد وچطور چشمانش را بست.
بهمحض اینکه یوان چشمانش را بست، مینباز لی روی پنجهٔ پا بلند شد، به جلورفتن خم شد و لبانِ نرمِ یوان را بوسید.
مین لی پس از جدا کردنِ لبانشخودم بهسرعت گفت: «لطفاً یه کم دیگه بستهشونزیرین نگه دار. دلم نمیخواد الان صورتم رو ببینی.»
پس از لحظهای سکوتِ معذبکننده، مین لی گفت: «شاید الان لیاقتِبالاخره بودن با تو رو نداشته باشم، اما سخت تمرین میکنم تاهرگز به کسی تبدیل بشم که لیاقتت رو داره. تا دیدارِ بعدی، یوان.»
یوان ناگهان حس کرد نسیمِ ملایمی صورتشکنم— را نوازش میکند. چشمانش را که باز کرد،جبران دید مین لی از بالکن ناپدید شده است.
به سمتِ خاصیتصمیم چرخید و دستصحبت روی لبهایش کشید.
چرا همیشهدستِ ازم میخوانخاندانِ چشمام رو ببندم؟
دینگ!
ناگهان صدای واضحیمیخواد یوان را ازچطور بهت بیرون آورد.
«'مین لی' به پیوند افزوده شد!»
«سطحِ پیوندِ مین لی به صمیمی افزایش یافت!»
«تبریک! سطحِ پیوند با مین لی به صمیمی رسید!»
«اثرِ زیر از سطحِ پیوندِ مین لی به دست آمد: 'شیفتگیِ مین لی'.»
[شیفتگیِ مین لی: جذابیت ۴۰ واحد و آسیبِ کلی ٪۳۰ افزایش مییابد.]
کمی بعد یوان از تزکیهٔ آنلاینترکِ خارج شد و در سالنِ غذاخوریمسیرِ به بقیه پیوست تا شام بخورند.
یوان به میشیو و بقیه گفت: «شماها میتونید چند روزِنمیتونم آینده هر کاری دوست دارید بکنید. من هنوز یه کاراییدوستها دارم که باید قبل از رفتن به پلکانِ آسمان انجامشون بدم.»
«باشه.»
روزِ بعد.
یوان به او گفت:رؤیای «فنگ فنگ، بیا برگردیم بهرسیدم خانهٔ ثروت. احتمالاً منتظرمون هستن.»
«اوه، نزدیک بود یادمواقعاً بره که برای اکسیرِ حقیقتهرگز ازشون کمک خواسته بودیم. بریم.»
در راهِ خانهٔ ثروت،گرفت شیائو هوا پرسید: «چراکند دنبالِ اکسیرِ حقیقت میگردید؟»
فنگ یوشیانگ گفت: «داستانش درازه.»
شیائو هوابندِ اخم کرد:رؤیای «پس خلاصهش کن...»
فنگ یوشیانگ خندید و اوضاع را کوتاه برایدِینیه شیائو هوا توضیح داد: «راستش، به اکسیرِ حقیقت نیازدوستِ داریم تا بفهمیم خاطراتِ اربابِ جوان واقعیه یا نه.»
شیائو هوا با چهرهای گیجسرِ به او نگاه کرد: «خاطرات؟ مگهلبخندی خاطراتت مشکلی پیدا کرده، داداش یوان؟»
«نه، اینطور نیست. هنوز اینو بهت نگفتم چونبندِ با مین لی رفته بودی، اما من در واقعبالاخره خاطراتِ زندگیِ پیشینم به عنوانِ والاگوهرِ ایزدی رو دارم.»
«چـ-چی...؟» چشمهایبندِ شیائو هوا درهمیشگیم دم گرد شد.
«میدونم باورش سخته، ولی حقیقته. حتی زادگاه و خانوادهمهرگز توی اون زندگی رو هم یادمه. راستش، من—یعنی والاگوهرِمنی ایزدی—توی آسمانِ سوم به دنیا اومدم، همون مقصدِ بعدیِ ما.»
شیائو هوا باتصمیم صدایی آرام زمزمه کرد:باز «تناسخ...» افکارش ناپیدا بود.
یوان با دیدنِ شیائو هوا کهتونستم در فکر فرو رفته بود، حرفش راآسمانهای قطع کرد تا او بتواند فکر کند.
در همین حال، داخلِ آکادمیِهمیشگیم موسیقیِ جهانی مردی سراپا سیاهپوش دربالاخره اقامتگاهِ سان هائو روبهرویش ایستاده بود.
سان هائو با لبخندیواقعاً گشاد به مرد نگاهدِینیه کرد: «این اطلاعات واقعیه؟»
مرد گفت: «بله، خودم تأییدش کردم.صحبت خاندانِ گو الان دنبالِ جوانی بهمحو نامِ 'یوان' میگرده. انگار باهاش خصومتی دارن.»
«هاهاها! عالیه! به خاندانِ گو خبر بدهخودم که من اطلاعاتی دربارهٔ این 'یوان' دارمزیرین و میخوام باهاشون دیدار کنم! همین الان!»
مرد جواب داد:آزاد «اطاعت!» و بیدرنگترکِ از اتاق بیرون رفت.
چه تصادفی که خاندانِ گو دنبالِ اونکنم— حرومزادهست! این حتماً خواستِ آسمانه! اونا هم حتماًجبران بهاندازهٔ من مرگِ اون حرومزاده رو میخوان! هاهاها!