چپتر 214: پایانِ مسابقهٔ چنگ
0فِی یویان پس از شنیدنِ حرفهای یوان که بوی لاف زدن میداد، گفت: «م-مجبور نیستی برای خودت مهلت تعیین کنی، شاگرد یوان. هرکند وقت کارت باهاش تمام شد میتونی بهم پسش بدی. نیازی نیست عجله کنی. خیلی بعید میدونم کسی بتونه یه فنِ درجهٔ ایزدی رواولش فقط توی چند روز یاد بگیره. فنونِ چنگ شاید به پیچیدگیِ بعضی فنونِ تزکیه نباشه، اما به هر حال یه فنِ درجهٔ ایزدیه.»
یوان با فِی یویان بحث نکرد و سرمسابقه تکان داد: «باشه.» سپس چنگِ درجهٔ ایزدی ودهانش فنونِ چنگِ درجهٔ ایزدی را داخلِ حلقهٔ فضاییاش انداخت.
«تبریک! گنجینهٔ درجهٔ ایزدی دریافت شد!»
«تبریک! فنِ درجهٔ ایزدی دریافت شد!»
پس از دریافتِ پاداشها، اعلانیفضاییاش در آسمان ظاهر شد کهدریافتِ همهٔ بازیکنان میتوانستند آن را ببینند.
«بازیکن یوان یک گنجینهٔ درجهٔ ایزدی به دست آورد!»
«بازیکن یوان نخستین بازیکنی شد که یک گنجینهٔ درجهٔ ایزدی به دست آورد!»
وقتی یوان و فِی یویان گنجینههایشان را کنارباز گذاشتند، سونگ لینگاِر به آنها گفت: «حالا که یکینمیکردید از پاداشها رو بهتون دادم، بریم سراغِ پاداشِ دوم.»
فِی یویان با چشمانیمیپذیرم گردشده به سونگ لینگاِر نگاهاینه کرد: «ها؟ بازم پاداش هست؟»
سونگ لینگاِر سر تکان داد و گفت:اولِ «یادتون رفته همون اولِ مسابقه چی گفتم؟شاگردم اینکه نفرِ اول رو به عنوانِ شاگردم میپذیرم؟»
فِی یویان دهانش باز ماند: «م-منظورتون اینه که... میخواید ما روپاداشها به عنوانِ شاگردِ خودتون بپذیرید؟ شوخی نمیکردید؟» آخر هرگز تصورش رانخستین هم نمیکرد که روزی فرصت پیدا کند شاگردِ سونگ لینگاِرِ پرآوازه شود!
سونگ لینگاِر با نگاهی جدی جوابمیپذیرم داد: «چرا باید جلوی اینهمه آدممیخواید در موردِ همچین چیزی شوخی کنم؟»
سونگ لینگاِر بیآنکه نیتِ اصلیاش را پنهان کند، به فِی یویان گفت: «البته راستش رونمیکردید بخوای، اولش فقط میخواستم یوان رو به عنوانِ شاگردم بپذیرم، اما وقتی دیدم استعدادت میتونهچرا حتی با شاگردهای فعلیِ من رقابت کنه، تصمیم گرفتم تو رو هم به شاگردی قبول کنم.»
فِی یویان بیشتر از روی بهانهتراشی گفت: «اما ما هنوز شاگردِنفرِ معبدِ جوهرِ اژدها هستیم... نمیتونیم همینطوری یکی از یه فرقهٔ دیگه روخودتون به عنوانِ مرشدمون بپذیریم، مخصوصاً من که از قبل شاگردِ هسته هستم.»
«مشکلی پیش نمیاد. چیزهایی که بهتون یاد میدم هیچ تداخلی با آموزشهای معبدِآسمان جوهرِ اژدها نداره و حتی خودم در این باره با رئیسِ فرقهتون صحبت میکنم.گذاشتند تازه، پذیرفتنِ مرشد از یه فرقهٔ دیگه غیرممکن نیست؛ تو گذشته بارها پیش اومده.»
سپس سونگ لینگاِر رو به یوان کرد و ادامه داد: «میدونم نمیخوای معبدِ جوهرِ اژدها روشوخی ترک کنی، برای همین بهت اجازه میدم همزمان که شاگردِ منی، توی معبدِ جوهرِ اژدها هم بمونی.باید اینطوری مجبور نیستی فرقهت رو ترک کنی و در عینِ حال میتونی زیرِ نظرِ من آموزش ببینی.»
با این حال، یوان گفت: «از لطفتون ممنونم ارشداینه سونگ، اما واقعاً قصد ندارم زیاد روی چنگ تمرکز کنم.نمیکرد آخه همین الانش هم دارم شمشیر و خنجر یاد میگیرم.»
«تو چی؟»
فِی یویان و سونگ لینگاِرفضاییاش هر دو دوباره با چشمهایدریافتِ گرد به او خیره شدند.
یوان با دیدنِ چهرههای لبریز از ناباوریشان، تصمیم گرفت «سالارِمنظورتون ملکوت» و «پرتگاهِ پرستاره» را بیرون بیاورد تا به آنهاتصورش ثابت کند که واقعاً با شمشیر و خنجر تمرین میکند.
«میبینید؟ من بیشتر برایمیپذیرم سرگرمی چنگ میزنم و قصداینه ندارم خیلی روش تمرکز کنم.»
سونگ لینگاِر با اخم گفت: «ایـ... این مسخرهست! چطور میتونی همچیننفرِ استعدادِ خدادادیای رو اینطوری دور بندازی! من اجازه نمیدم!» کاملاً مشخصشاگردِ بود که نمیخواهد ببیند کسی به بااستعدادیِ یوان، نبوغش را هدر میدهد.
پیش از آنکه یوان حتی بتواند جواب بدهد، فِی یویان گفت: «شاگرد یوان، منم اینجا بابازیکنان ارشد سونگ موافقم. تو این قابلیت رو داری که به یکی از بزرگترین استادانِ چنگ دریکی دنیا تبدیل بشی. چرا بهجاش روی این مسیر تمرکز نمیکنی؟ حداقل میتونی دلیلت رو بهمون بگی؟»
لبخندِ تلخی روی لبهای یوان نشست و کمی از گذشتهاش برای آنها گفت؛شاگردِ از زمانی که هنوز بهعنوانِ موسیقیدان فعالیت میکرد و پدر و مادرش اولینگاِرِ را مجبور به نواختن میکردند و مثلِ یک ماشین از او کار میکشیدند.
«با اینکه موسیقی رو دوست دارم... حتی عاشقشم... ولی نمیتونم جوری روش تمرکزبپذیرید کنم که انگار تنها چیزِ توی زندگیمه، چون چیزهای دیگهای هم پیدا کردمشود که بهشون علاقه دارم. شمشیر و خنجر فقط چند نمونه از اونها هستن.»
«شاید در آینده به این مسیر برگردم، امامسابقه فعلاً، تا وقتی که هنوز میتونم، میخوام از بقیهٔباز چیزهایی که این دنیا برای ارائه داره لذت ببرم.»
«...»
سونگ لینگاِر و فِی یویانشاگردم با شنیدنِ گذشتهٔ یوان، تامنظورتون چند لحظه زبانشان بند آمد.
«خیلی خب... اگه نمیخوای روی این مسیر تمرکز کنی، مجبورت نمیکنم، چون این کار بیشتر از اینکه نتیجهٔ مثبت داشته باشه،فرصت اثرِ منفی میذاره. با این حال، معنیش این نیست که ازت دست کشیدم، و هرگز هم کسی به بااستعدادیِ تو روپنهان رها نمیکنم، یوان. حرفم رو یادت بمونه؛ دوباره تو رو پای موسیقی میشونم، حتی اگه آخرین کاری باشه که تو عمرم میکنم!»
سونگ لینگاِر پس ازیادتون گفتنِ این حرف، چرخیدمسابقه و از اتاق بیرون رفت.
درست وقتی یوان و فِی یویان هم آماده میشدند تا اتاقپاداشها را ترک کنند، بزرگ شان و بزرگ شوان جلوی آنها ظاهرنخستین شدند؛ در حالی که مین لی و شوان ووهان هم پشتسرشان بودند.
بزرگ شوان با لبخندی پهن به آنها گفت: «کسبِماند مقامِ اول رو تبریک میگم، شاگرد یوان، شاگرد فِی!آخر معبدِ جوهرِ اژدها قطعاً بابتِ این خدمت بهتون پاداش میده!»
بزرگ شان شروع کرد به دست کشیدن روی تمامِاینه بدنِ یوان، انگار که دنبالِ جای زخم میگشت، وتصورش پرسید: «ارشد سونگ کارِ عجیبی باهات نکرد، شاگرد یوان؟»
یوان با صداییهست کمی گیج گفت:همون «مـ... من خوبم...»
شوان ووهان به او گفت:فضاییاش «تبریک میگم، یوان! وقتی برگشتیم فرقه،پاداشها باید این موفقیت رو جشن بگیریم!»
سپس میننفرِ لی گفت: «تبریکشاگردم میگم، شاگرد یوان.»
یوان با لبخندی درخشان سر تکان دادماند و گفت: «از همگی ممنونم.» خیالش راحتشوخی بود که کسی را ناامید نکرده است.