چپتر 1026: زنِ مرموز
0پس از خروج از شهر، راننده بهفقط آنها گفت: «دیگه تا وقتی به شهرآهی ماموت عظیمالجثه برسیم، توقفی در کار نیست.»
یوان گفت: «باشه.» سپس کتابچهٔبکنی راهنمای نمادهای آرایهٔ سطح ۴ رالِهت بیرون آورد و مشغولِ مطالعه شد.
شیه مِی که از لحظهٔ سوارتکان شدن به کالسکه به او زلبکنی زده بود، ناگهان پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
«دارم نمادهای آرایه رو یاد میگیرم. قبل از اینکه جانوران جادویی بهمون حملهاومدی کنن به تمامِ تمرکزی که میتونم داشته باشم نیاز دارم، پس اگه اشکالیاما نداره، تا کارم تموم نشده مزاحمم نشو. قول دادی که مزاحم نمیشی، مگه نه؟»
شیه مِی گفت: «اِه؟ اینکه اصلاً جالبفقط نیست! بیا قبل از اینکه روی اونآهی کتاب تمرکز کنی یه کم حرف بزنیم!»
هوانگ شیائو لی با اخمِ کوچکیفقط پرید وسطِ حرفش: «هی! دست ازکنم سرش بردار وگرنه از اینجا میندازمت بیرون!»
راننده در جلوی کالسکه سرشتحریکآمیز را چرخاند و با چشمانی گرداین به هوانگ شیائو لی نگاه کرد.
در دل فریادبزرگِ زد: خدای من!لِهت الان تهدیدش کرد!
شیه مِی برگشت تا بهاین هوانگ شیائو لی نگاه کندروحی و زیرِ شنلش لبخندی زد.
سپس انگشتِ کوچکش را به هوانگ شیائو لی نشان داد، آن را به شکلیکشید تحریکآمیز تکان داد و گفت: «تو منو میندازی بیرون؟ چطوری میخوای این کار رودادنش بکنی؟ تو فقط یه استادِ بزرگِ روحی، میتونم با یه انگشتِ کوچیک لِهت کنم.»
یوان ناگهان آهی کشید،شکلی نگاهش را از کتاب گرفتچطوری و به شیه مِی دوخت.
«اومدی اینجا که فقطروحی دعوا راه بندازی؟ اگهآهی اینطوره، بیا زودتر تمومش کنیم.»
هرچند از شکست دادنش مطمئن نبود،بکنی اما اگر میتوانست با «فنونِ اخترِ ایزدِکنم جنگ» غافلگیرش کند، شانسی برای پیروزی داشت.
«آروم باش،چطوری نمیخوام باهات بجنگم—بکنی دستکم نه الان.»
یوان با شنیدنِ این حرف که نشانمنو میداد شیه مِی قصد دارد در آیندهاستادِ با او بجنگد، چشمهایش را ریز کرد.
شیه مِی گفت: «مسابقاتِ قدرت. من هم توش شرکتکشید میکنم. با اینکه خیلی دلم میخواد همین الان باهاتزودتر بجنگم، صبر میکنم تا هر دومون واردِ میدان بشیم.»
هوانگ شیائو لی که از شنیدنِ شرکتِ یک زنِ انسان در مسابقاتِلِهت قدرت جا خورده بود، گفت: «تو هم توی مسابقاتِ قدرت شرکت میکنی؟زودتر دلیلِ یوان رو برای شرکت میفهمم، اما تو هم؟ مگه تو انسان نیستی؟»
«خب که چی اگه انسانم؟ هیچ قانونی انسانها رو از شرکتلِهت توی مسابقاتِ قدرت منع نمیکنه. در واقع، توی هر دوره انسانهایاینطوره زیادی شرکت میکنن. هرچند تا حالا هیچ انسانی برندهٔ مسابقات نشده.»
هوانگ چن زمزمهداد کرد: «یه زنِ پالایشگرِمنو تن، هاه... چقدر کمیاب...»
لحظهای بعد، شیه مِی در حالی که دستهایش را بانگاهش حالتی ملتمسانه به هم چسبانده بود، گفت: «به هر حال،کنیم فقط میخوام یه کم حرف بزنم. بعدش دیگه مزاحمت نمیشم. لطفاً؟»
یوان پیشنهادش راچطوری پذیرفت: «باشه. دربارهٔبکنی چی میخوای حرف بزنی؟»
«چطور باچطوری امپراتور غولاین آشنا شدی؟»
یوان که خودش همشکلی نمیدانست، بهانهای تراشید: «اینمیندازی یه راز بینِ ماست.»
«منطقیه. پساستادِ چرا امپراتور غولکوچیک میخواد باهات بجنگه؟»
«نمیدونم. برو از خودش بپرس.این اون بود که من روروحی به چالش کشید.» شانه بالا انداخت.
«نمیتونم روی حرفت حرف بزنم... خیلیفقط خب— اگه برای شرکت توی تورنمنتِ قدرتآهی نیومدی، پس چرا به قارهٔ غولها اومدی؟»
یوان به خاندانِ هوانگ اشاره کردتکان و گفت: «من بهعنوانِ محافظشون اینجامبکنی و اونا هم برای تبادلِ گنجینههاشون اومدن.»
شیه می با صدایی گیج ولِهت مبهوت که انگار باورش نمیشد، زمزمهدوخت کرد: «جدی میگی...؟ برای همین اینجایی؟»
پس از اینکه چند سؤالِاین دیگر از یوان پرسید، شیهروحی می سرانجام دست از سرش برداشت.
با این حال،میخوای طولی نکشید کهفقط دوباره حواسش پرت شد.
بهمحضِ اینکه حس کرد جانوری جادویی در آن نزدیکی است، کتاب رابکنی کنار گذاشت و سالارِ ملکوت را بیرون کشید. حرکاتش بینهایت روان و بدونِاومدی هیچ درنگی بود، انگار هزار بار پیش از این چنین کاری کرده بود.
[تیغه بیصدای شبح ناپدید شونده!]
بازوانِ یوان سوسو زد و برای کسری از ثانیه ناپدید شد،لِهت و با سرعتی که هیچکس جز شیه می نمیتوانست ببیند، جانورِاینطوره جادویی را بیش از دهبار درید و بدنش را تکهتکه کرد.
پس از اینکه بهشکلی کالسکه برگشت، شیه می اوچطوری را تحسین کرد: «بد نبود.»
یوان همانطور که کتابش راکوچیک برمیداشت تا دوباره به خواندن مشغولگرفت شود، با لحنی عادی گفت: «ممنون.»
یک ساعت بعد، یوانمیخوای حس کرد جانورِ جادوییِاستادِ دیگری به موقعیتشان نزدیک میشود.
«این یکی با من.»
شیه می ناگهان این را گفتتکان و پیش از اینکه یوان حتیبکنی بتواند بایستد، کالسکه را ترک کرد.
یوان و بقیه تماشا کردند که چطورکنم شیه می بهسوی جانورِ جادویی پرواز کرددعوا و تنها یک مشت به آن کوبید.
اگرچه آن مشت عادی به نظر میرسید، در واقع نیرویروحی عظیمی پشتش نهفته بود و وقتی مشت به جانورِ جادوییدعوا برخورد کرد، سوراخِ بزرگی در بدنِ جانورِ جادویی ایجاد کرد.
هوانگ شیائو لی با دیدنِ اینکه شیه می باروحی چه تلاشِ اندکی جانورِ جادوییِ امپراتورِ روح را شکستاومدی داد، چشمانش از شدتِ شوک گرد شد و گفت: «چی؟!»
پس از کشتنِ جانورِشکلی جادویی تنها با یک مشت،چطوری شیه می به کالسکه برگشت.
شیه می گفت: «نظرت چیه؟ فکر میکنی بتونیآهی از مشتِ من جونِ سالم به در ببری؟بندازی راستی، این حتی نصفِ تمامِ قدرتم هم نبود.»
اگرچه نمیتوانست ببیند، اما تنها ازبکنی روی صدایش مطمئن بود که همینلِهت الان لبخندی ازخودراضی روی چهرهاش نشسته است.
یوان از او پرسید: «خجالت نمیکشیفقط وقتی بالاتر از امپراتورِ روحی، همچین سؤالیآهی رو از یک سرورِ روحِ ساده میپرسی؟»
شیه می با سؤالی جواب داد: «مگهمنو یه سرورِ روحِ ساده میتونه به ایناستادِ راحتی یه جانورِ جادوییِ امپراتورِ روح رو بکشه؟»
«میتونم بگم که از تمامِ قدرتت استفاده نمیکنی. فکر کنم میفهمم چرا امپراتورِاومدی غول بهت علاقهمند شده، اما تو اصلاً در سطحی نیستی که بتونی باهاشاما بجنگی، برای همین یکم گیج شدم که چرا باید تو رو به چالش بکشه.»
شیه می ناگهانچطوری با حالتی مشکوکبکنی به اطراف نگاه کرد.
چند لحظه بعد به حرف آمد: «حالااستادِ که حسابی از شهر دور شدیم، نبایدکشید مشکلی باشه که چهرهم رو نشون بدم.»
و بدونِ هیچ هشداری، شنلیتحریکآمیز را که در تمامِ این مدتاین ظاهرش را پنهان کرده بود، درآورد.