چپتر 1260: صد سال
0لی جینشی از یواناتاقهایشان پرسید: «پس این باررفت چقدر قراره بیرون بمونی؟»
گفت: «حداقل تاکردنِ دو هفتهٔ آینده ازداشتم تزکیهٔ آنلاین استراحت میکنم.»
لی جینشی سپسدنبالش گفت: «خوبه. میخوامکوه پیشرفتم رو ببینی.»
وانگ مینگبگی اضافه کرد:دنبالش «منم همینطور!»
بقیه هم برای مبارزهٔ تمرینی ابرازِ تمایل کردندرفت و یوان بیدرنگ پذیرفت و گفت: «حتماً. خیلیزود کنجکاوم ببینم تمرینِ سرور تا چه حد مؤثر بوده.»
پس از مدتی پاسخ دادن بهقصد پرسشها، یوان سرانجام به جلسه پایانقضیه داد: «خب، برای امروز همینجا تمومش کنیم.»
وقتی همه بهدنبالش سمتِ اتاقهایشان میرفتند،کوه یوان بهسوی ورودی رفت.
چو لیوشیانگ باآره دیدنِ این صحنهقلهٔ پرسید: «کجا میری؟»
«میرم بههمه سرور سراتاقهایشان بزنم. زود برمیگردم.»
چو لیوشیانگ پیش ازهمین رفتن چشمکی به او زد:خبرش «آهان، باشه. پس بعداً میبینمت.»
میفنگ ناگهان پرسید: «بهبعد مدیر زنگ بزنم و خبرزنِ بدم که دارید میرید اونجا؟»
سر تکانبگی داد: «لطفدنبالش میکنید، ممنون.»
با خروجِ یوان از ساختمان،میرفتند میفنگ با مدیر تماس گرفتدیدنِ تا برنامهٔ او را خبر دهد.
مدیر آهی کشید: «الان دارهبههرحال میاد اینجا؟ چه مکافاتی...» وکنم ادامه داد: «به سرور خبر میدم.»
پس از قطعدنبالش کردنِ تماس، مدیرکوه به دیدنِ سرور رفت.
«یوان همینبگی الان دارهدنبالش میاد اینجا.»
«خوبه. بههرحالهمه قصد داشتماتاقهایشان فردا خبرش کنم.»
پرسید: «میخوایقطع قضیه روهمین بهش بگی؟»
«آره.»
«...»
«پس الان میرم دنبالش.»
مدتی بعد، وقتی یوان به قلهٔ کوه نزدیکفردا میشد، زنِ زیبارو و قدبلندی را دید کهدنبالش با چهرهای بیتفاوت در فاصلهای دور بیحرکت ایستاده بود.
یوان با لبخند بهبعد او سلام کرد: «خیلیمیشد وقته ندیدمت، لیا. حالت چطوره؟»
لیا پوزخند زد: «با من اینقدرقلهٔ خودمونی رفتار نکن. تو این چندقدبلندی ماهِ گذشته به روحت آسیبی چیزی زدی؟»
یوان که از برخوردِ او بهبهسوی دل نگرفته بود، خندید: «و میبینمکجا که تو هم اصلاً عوض نشدی.»
«بههرحال، اومدم تا از سرور بابتِقصد کمکش تشکر کنم. به خاطرِ اونه کهبهش جناحِ مُهرِ اهریمن از همیشه قویتر شده.»
پس از مکثی کوتاه ادامهقلهٔ داد: «البته، اومدم تا از توقدبلندی هم تشکر کنم، لیا. پس، ممنون.»
با دیدنِ لبخندِآره درخشان بر چهرهٔ جذابِکوه یوان، ناخودآگاه سرخ شد.
«مـ-من نیازی به تشکرتاتاقهایشان ندارم چون این کار رولیوشیانگ از روی حسننیت انجام نمیدم.»
یوان ابرویی بالا انداخت و پرسید: «اتفاقی افتاده،فردا مگه نه؟ نمیدونم چرا، ولی از وقتی برگشتم قفسهسینهمبعد کمی سنگینه، اما نمیتونم بگم چی داره آزارم میده.»
لیا با شنیدنِ حرفهایشبعد نوچی کرد و زیرِ لبزنِ زمزمه کرد: «مثلِ همیشه غیرانسانی.»
یوان با چهرهایآره گیج به اوقلهٔ نگاه کرد: «ها؟»
او را نادیدهسمتِ گرفت و گفت: «دیگهورودی راه بیفتیم. سرور منتظرته.»
«باشه.»
وقتی به قلهٔ کوه رسیدند،قلهٔ یوان به سمتِ غاری کهزیبارو در مرکز قرار داشت رفت.
در نیمهراه، یوان متوجهِ پیکری سرخپوش شد که از غار بیرون میآمد.قدبلندی طبیعتاً او سرور بود، اما کمی متفاوت به نظر میرسید— ضعیفتر ازندیدمت قبل. حتی بدنش در مقایسه با شش ماه پیش لاغرتر شده بود.
یوان با دیدنِ وضعیتِ سرور کمیبهسوی اخم کرد و بیدرنگ پرسید: «چهکجا اتفاقی براتون افتاده؟ مریضید؟ حالتون خوبه؟»
سرور با صدایی ضعیف گفت: «ازقصد دیدنِ دوبارهت خوشحالم، یوان. نه، بیمارقضیه نیستم، اما حالم هم خوب نیست.»
«بهم بگید چه اتفاقی افتاده.»
«پیش از آن، آرامگاهِ امپراتورِ بینامقلهٔ چطور بود؟ وقتی من هنوز درقدبلندی آسمانهای ایزدی بودم، چنین جایی وجود نداشت.»
وقتی یوان دید سرور آنقدر وقت دارد کهرفت چنین سؤالی بپرسد، با خود فکر کرد کهزود احتمالاً اوضاع به آن بدی که گمان میکرد نیست.
«خب، جای خطرناکیه که جانِ بیشماری رو گرفته.فردا با این حال، مردم هنوز هم برای بهدنبالش دست آوردنِ گنجینه یا روشنبینی به اونجا هجوم میبرن.»
سرور زمزمه کرد: «که اینطور...قلهٔ به نظر جای سرگرمکنندهای میرسد.» یوانقدبلندی از این حرف زبانش بند آمد.
پس از لحظهای سکوت، حالتِبعد چهرهٔ سرور جدی شد وزنِ با صدایی بیروح گفت: «متأسفم.»
یوان سرش را پرسشگرانهاتاقهایشان کج کرد و پرسید:رفت «ها؟ چرا یهو عذرخواهی میکنید؟»
«من در حقتکردنِ کوتاهی کردم... درقصد حقِ زمین کوتاهی کردم.»
«منظورتون چیه؟» یوان بالابعد آمدنِ حسِ شومی رامیشد در دلش احساس کرد.
سرور پرسید: «گفتوگوی دفعهٔ پیشِمان راقلهٔ به یاد داری؟ اینکه آرایهٔ بزرگیقدبلندی این دنیا را یکپارچه نگه داشته است؟»
«یادمه. و اینکه شمااتاقهایشان کسی هستید که آرایهٔ بزرگلیوشیانگ رو سرِ پا نگه داشته.»
سرور با جدیت سر تکان داد و ادامه داد: «متأسفانه آرایهٔ بزرگِ محافظ در حالِ زوال استبعد و من از متوقف کردنِ آن ناتوانم. نمیتوانم دلیلِ این تباهی را درک کنم، اما اگر ادامهسلام یابد، آرایهٔ بزرگ در نهایت فرومیریزد، و به دنبالِ آن زمین و تمامِ ساکنانش نیز از بین میروند.»
یوان درآره نهایتِ شوکبعد فریاد زد: «چی؟!»
سپس برای تأیید پرسید: «صبر کنید، صبر کنید،نزدیک یه لحظه صبر کنید! دارید میگید دنیا دارهفاصلهای به پایان میرسه و هیچ ایدهای ندارید چرا؟!»
«چندین دلیلِ احتمالی وجود دارد، اما نمیتوانم دلیلِ اصلی را با قطعیت مشخص کنم. پیش از هر چیز، مدتهاست میدانم کهآهان تنها برای مدتی محدود میتوانم آرایهٔ بزرگ را سرِ پا نگه دارم. میلیونها سال آن را حفظ کردهام و پایهٔ تزکیهام دردهد طولِ زمان پیوسته کاهش یافته، بیآنکه فرصتی برای بازیابی داشته باشد. در نتیجه، تنها مسئلهٔ زمان بود تا تزکیهام به پایان برسد.»
«با این حال، با تزکیهٔ باقیماندهام باید میتوانستم آرایهٔ بزرگ را صدقضیه هزار سالِ دیگر فعال نگه دارم. نمیدانم چرا، اما آرایهٔ بزرگ ناگهان برایدید پابرجا ماندن انرژی روحیِ بیشتری طلب کرد، که دارد انرژیام را بهسرعت میبلعد.»
یوان با اضطراب آبِ دهانش را قورت دادمیشد و سؤالی پرسید که فکر نمیکرد هرگز بهدور زبان بیاورد: «چقدر وقت داریم تا زمین نابود بشه؟»
سرور با صدایی شوم فاش کرد: «با ایننزدیک روند، آرایهٔ بزرگ صد سالِ دیگر در همفاصلهای میشکند و همهٔ ما از صفحهٔ روزگار محو میشویم.»
«صـ-صد سال...؟ ما فقط صد سال وقت داریم؟» یوان برای نخستینصحنه بار پس از مدتی بسیار طولانی، ضعفی در بدنش احساس کرد،باشه بهویژه در پاهایش که چیزی نمانده بود توانشان را از دست بدهند.