چپتر 252: چهرهای بیحوصله
0یوان به دستورِ شیائو هوا عمل کرد و حسِ ایزدیاشکمک را فعال نگه داشت و تا جایی که میتوانست آن راادامه گسترش داد، تا اینکه از شدتِ خستگی دیگر نتوانست ادامهاش دهد.
یوان در حالی که نفسنفس میزد گفت: «هااا...منه هااا... حفظِ حسِ ایزدی واقعاً خستهکنندهست؛ خیلی بیشتردوستِ از استفاده از فنونِ تزکیه آدم رو خسته میکنه.»
«معلومه داداش یوان، چون استفاده از حسِ ایزدی فقط به انرژی روحی نیاز نداره، بلکه از قدرت ذهنیتچطور هم استفاده میکنه. با این وجود، داداش یوان فقط یه جنگجوی روحه، در حالی که بقیه معمولاً وقتیندیدمش استاد روح میشن حسِ ایزدیشون رو بیدار میکنن. در مقایسه با بقیه، داداش یوان همین الانش هم فرسنگها جلوتره.»
یوان سر تکان داد و استراحت کرد تا انرژی روحی وباشه قدرت ذهنیاش را بازیابی کند. سپس دوباره تمرینِ حسِ ایزدیاش راغربی شروع کرد و این روند را تقریباً تمامِ روز تکرار کرد.
درست وقتی یوان آماده میشداونجا تا از بازی خارج شود،کمک فنگ یوشیانگ به خانه بازگشت.
فنگ یوشیانگ با لحنی شبیه به یکیخوشحالیِ از اعضای خانواده پس از یک روزِشماست طولانیِ کاری گفت: «من برگشتم، اربابِ جوان!»
یوان به او گفت: «خوشباشه برگشتی، فنگ فنگ. ممنون کهشماست خواهرم رو به اونجا بردی.»
فنگ یوشیانگ با لبخندی بر لب گفت: «حرفش رو هممنه نزنید، اربابِ جوان. کمک به شما باعثِ خوشحالیِ منه. هر چهقاره باشه، تا وقتی این قرارداد پابرجاست، تمامِ وجودم متعلق به شماست.»
و ادامه داد:ممنون «دوستِ دیگهتون که تویلبخندی قاره غربی بود چطور؟»
«آه، درسته. اسمش میشیوئهکمک و الان توی شهرِمنه تانگ در قاره غربیـه.»
سپس فنگ یوشیانگ پرسید: «شهرِ تانگ، درسته؟ فهمیدم.وجودم قیافهش چه شکلیه، اربابِ جوان؟ اگه بدونم کارغربی خیلی راحتتر میشه، چون من تا حالا ندیدمش.»
«اِهم... چه شکلیه...؟» زبانِ یوان بند آمد، چراباعثِ که از یک دهه پیش که بیناییاش را ازادامه دست داده بود، دیگر چهرهٔ میشیو را ندیده بود!
فنگ یوشیانگ ابروهایش را بالا انداختبردی و لحظهای بعد با لحنی گیج گفت:خوشحالیِ «شما نمیدونید دوستتون چه شکلیه، اربابِ جوان؟»
یوان بهسرعت بهانهای تراشید:کمک «خـ-خب... هر چی باشهمنه خیلی وقته که ندیدمش.»
سپس فنگ یوشیانگخوشحالیِ پرسید: «آه، که اینطور.پابرجاست پس چی ازش یادتونه؟»
«همم...»
یوان چشمهایش را بست تااونجا فکر کند و چهرهٔ میشیوکمک در کودکی را به یاد آورد.
یوان در حالی که چهرهٔ میشیو را به یاد میآورد گفت: «اون ذاتاً یهشماست چهرهٔ بیحوصله داره، یا دقیقتر بگم، همیشه بیحوصله به نظر میرسه، تقریباً انگار هیچچیزیتانگ توی این دنیا نمیتونه سرگرمش کنه. فکر کنم فوراً بشناسیش، چون واقعاً به چشم میاد.»
فنگ یوشیانگ که انتظار چنین توصیفِقرارداد عجیبی را نداشت، با حالتی تادوستِ حدودی مبهوت سر تکان داد: «کـ-که اینطور...»
یوان ناگهان گفت:لبخندی «آه، اون دمِکمک ورودیِ شهر منتظرت میمونه.»
فنگ یوشیانگ پیش از آنکه برگردد و دوباره خانهنزنید را ترک کند به او گفت: «ورودی، درسته؟ متوجهم.وجودم چند روز دیگه میبینمتون، اربابِ جوان. مراقبِ خودتون باشید.»
ویژژژ!
دو بالِ شعلهورِ بزرگ و باشکوه پشتِ فنگوجودم یوشیانگ ظاهر شد و او تنها با یکغربی بار بال زدن، مایلها در دوردستها اوج گرفت.
«فردا میبینمت، شیائو هوا.»
«بعداً میبینمت، داداش یوان.»
پس از خارج شدن از بازی، یوانخوشحالیِ بیدرنگ سعی کرد از حسِ ایزدیاش استفادهشماست کند، اما افسوس که هیچ نتیجهای نداشت.
نباید انتظارِ نتیجهٔ فوری داشته باشم. ممکنه روزها یا حتیشماست ماهها طول بکشه تا اتفاقی بیفته... با این حال، مهم نیستمیشیوئه چقدر طول بکشه، تا وقتی شانسی هست که بتونم دوباره ببینم...
یوان باخواهرم این افکار بهلبخندی خودش انگیزه داد.
مدتی بعد، میشیو بهایزدیشون خانه برگشت و مشغولِهمین آماده کردنِ شام شد.
هنگامِ شام، یوان به او گفت: «میشیو، دوستم فنگ فنگ الانغربی داره میره قارهٔ غربی و احتمالاً چند روزِ دیگه میرسه اونجا.فهمیدم اگه وقت داری، واردِ بازی شو و ببین رسیده یا نه.»
میشیو پرسید:لبخندی «این دوستتنزنید چه شکلیه؟»
یوان در حالی که تصویرِ فنگ یوشیانگ را در ذهن مرور میکرد، گفت:باشه «یه خانمِ خیلی خوشگله با موهای بلندِ مشکی و چشمهای قهوهای. لباسهای قرمزچطور هم میپوشه که به نظر براش یه کم کوچیکه، چون به پوستش چسبیده.»
«به پوستش چسبیده...؟» میشیو ابروهایش را بالا داد. با خود فکرجلوتره کرد این شخص حتماً لباسِ تنگی پوشیده تا بدنش را به نمایشتمامِ بگذارد، اما یوان بیخبرتر از آن بود که متوجهِ این موضوع شود.
سپس میشیو گفت: «فهمیدم.متعلق هر وقت وقت داشتمدیگهتون بازی رو چک میکنم.»
پس از شام، میشیو رفت تا بهباعثِ کارهای خودش برسد، در حالی که یوانمتعلق دوباره سعی کرد حسِ ایزدیاش را فعال کند.
یک ساعت بعد، یوانبردی دست کشید و درکمک عوض مشغولِ تزکیه شد.
صبحِ روزِ بعد، پس از اینکهمیکنن میشیو صبحانهٔ یوان را داد، او واردِاستراحت بازی شد و میشیو به مدرسه رفت.
یوان نشست و با عزمی بیشتر ازدوستِ همیشه، بهسرعت حسِ ایزدیاش را فعال کرد:درسته «امروز هم حسِ ایزدیم رو تمرین میکنم!»
اما چند ساعت پس از تمرین،شما کسی در زد و او راپابرجاست مجبور کرد فعلاً دست نگه دارد.
این کی میتونه باشه؟
یوان در حالی کهحرفش میرفت در را بازباعثِ کند، با خود فکر کرد.
بیرونِ در، بانویممنون جوان و زیبایی بالبخندی چهرهای آشنا ایستاده بود.
یوان به اونزنید گفت: «سلام، مینباعثِ لی. خیلی وقته ندیدمت.»
مین لی در جوابمنه گفت: «سلام، شاگرد یوان.وجودم امیدوارم مزاحمت نشده باشم.»
یوان پرسید:بردی «نه، مزاحمحرفش نیستی. کاری داشتی؟»
مین لی سر تکان داد و گفت: «نه واقعاً. شنیدم اخیراًشما چه اتفاقی افتاده و چطور سومین شاگردِ قدرتمندِ حیاطِ بیرونی رودوستِ شکست دادی و جاش رو توی ردهبندیِ قدرت گرفتی. تبریک میگم.»
یوان با لبخندی نسبتاًکمک خشک گفت: «با اینکهمنه قصد نداشتم باهاش بجنگم، ممنون.»
«شاگرد یوان، شاید تو یک جنگجوی روح باشی ومتعلق استعدادهای فوقالعادهای داشته باشی که این دنیا تا حالا ندیده،درسته اما من از تلاش برای رسیدن به تو دست برنمیدارم!»
مین لی این را گفتنزنید و ناگهان هالهاش را آزادمنه کرد که باعثِ تعجبِ یوان شد.
یوان با صدایی صادقانه به اوبردی تبریک گفت: «تونستی مرز رو بشکنیباعثِ و به جنگجوی روح برسی؟ تبریک میگم!»
«مـ-ممنون...» مین لی بیدلیلکمک از حرفهای او خجالت کشیدباشه و در واکنش سرخ شد.
«بـ-به هر حال، منمنه دیگه برمیگردم به تمرینم. بعداًمتعلق باهات صحبت میکنم، شاگرد یوان.»
یوان سربردی تکان داد:حرفش «باشه. میبینمت.»
سپس مینبرگشتی لی برگشت واونجا از آنجا رفت.